شیر یا خط ؟

یه معلم زبان داشتم که خیلی مرد نازنینی بود. اگه درست یادم باشه، پدرش زمان شاه افسر ارتش بوده. ۱۷-۱۸ ساله که میشه  پدرش اون رو میفرسته امریکا و سفارش میکنه که میری اونجا یه زن آمریکایی میگیری. چرا ؟ چون بچه همیشه میره طرف مادرش، اینجوری نسلت از ایران کنده میشه. جالبه که ایشون از خانواده ی نسبتا مرفهی بودند و این جریان در زمان شاه اتفاق افتاده بود. معلوم میشه که این حس منفی که الان تو جامعه هست، اواخردوره ی پهلوی هم در ایران بوده که در نهایت باعث شکل گیری انقلاب شده .

دوست روانشناسی داشتم که میگفت آدم ها تو غربت زودتر عاشق میشند. آدم قبل از اینکه خودش غربت رو تجربه نکنه، نمیتونه عکس العملش رو تو غربت پیشبینی کنه. از اونجایی که این معلم زبان من هم آدمی  احساسی بوده ، به نصیحت پدرش عمل نکرده بود و با یه دختر ایرانی ازدواج کرده بود. بعد از چندین سال زندگی تو امریکا دیگه نتونسته بود دووم بیاره و با خانوادش برگشته بودند ایران. حالا کسی بود مابین ایرانی - آمریکایی دیگه نه میتونست از زندگی تو ایران با تمام مشکلاتش لذت ببره، و نه زندگی کردن تو غربت رو دوست داشت. چند سال پیش که کلاس میرفتم، تصمیم داشت برگرده امریکا، و میگفت ای کاش نصیحت پدرم رو گوش کرده بودم و با یه زن آمریکایی ازدواج کرده بودم، اینجوری بچه هام هم تناقضات من رو نداشتند.
...
مردی رو میشناسم ۵۰ ساله، که مثل این معلم زبان من، از سن ۱۷-۱۸ سالگی به اروپا مهاجرت کرده. با یه زن اروپایی ازدواج کرده، دو تا بچه داره که اسم هر دو رو هم خارجی انتخاب کرده. دکتری گرفته و از لحاظ مالی هم الان زندگی خوبی داره. تو تمام این ۳۰ سال به ایران برنگشته و به مرور زمان تمام خانواده اش رو هم آورده خارج از ایران.  مدتی که با یه دختر ۳۰ ساله ایرانی دوست شده بود  و همش این دختر رو به رستوران و بیرون دعوت میکرد. در مورد سیاست و اوضاع ایران بحث میکردند. به دختره گفته بود که من هیچ وقت تو این چند سال به خوشحالی این مدتی که با تو حرف میزنم نبودم. حاضرم تمام خرج سفر رو بدم، با هم بریم ایران و تمام شهرهای ایران رو بگردیم. اخه من الان کسی رو تو ایران ندارم، میترسم تنها برم ایران. یه بار میگه من الان تمام خانواده ام اینجا هستند، نمیتونم ول کنم برم ایران زندگی کنم. یه بار دیگه میگه، یکم دیگه پسرم بزرگ بشه ول میکنم دوران پیریم رو میرم تنها تو یکی از روستاهای شمال ایران زندگی میکنم.
...
این زندگی دو ادمه که سر یه دوراهی مسیرهای متفاوتی رو انتخاب کردند. فکر کنم اصلا درست و غلط کردن اینجا معنا نداره، فقط بهتره خیلی حسرت راهی رو که انتخاب نکردیم، نخوریم. چرا که تو بیشتر دو راهی های زندگی، انتخاب صد در صد درست و بی ضرر وجود نداره.

زندگیتون پر از شادی و سرشار از رضایت خاطر.

/ 9 نظر / 4 بازدید
Ali

بزرگترين و شادترين انجمن تفريحي و سرگرمي فارسي زبانان در خدمت شما دوست عزيز است .... با عضويت در انجمن تاپ تيم و افزايش امتياز خود ميتوانيد مدير هر بخشي که در آن علاقه و يا تخصص داريد بشويد ... همچنين در پايان هر ماه به پاس قدرداني از برترين کاربر ماه جايزه اي تقديم خواهد شد توجه داشته باشید که عضویت فقط و فقط 30 ثانیه زمان خواهد برد ! ساعات خوشي را برايتان آرزومنديم با تشکر از عضويت شما http://www.forum.topteam.ir/register.php

گردو

دوتا پست باهم غوغا کردی عزیزجون! این به نوعی هم میتونه مصداق ضرب المثل مرغ همسایه غازه باشه. کلا افسوس خوردن تو زندگی غیر از اتلاف انرژی آدم سود دیگه ای نداره. البته مرور کردار گذشته و درس گرفتن از اشتباهات نباید فراموش بشه. بخصوص الان که دیگه (learning from our mistakes) شعار تجارت پیشه ها هم شده. اما برخورد پدر معلم زبان شما حتما نباید بخاطر نارضایتی از حکومت شاه بوده باشد. احتمالا بیشتر صحبت مردم و فرهنگ مردم بوده. و اینکه ما میبینیم الان هم شبیه همون موقع هست بخاطر اینکه در عرض سی - چهل سال فرهنگ یک ملت تغییرات بنادی نمیکنه. البته در اینمورد که حس منفی اکثریت مردم باعث انقلاب شده کاملا با شما موافقم. ولی من فکر میکنم بین حکومتها و مردم یک کشور مرز آنچنانی وجود نداره. وضع موجود هر مملکتی حاصل جمع برداری و اینتراکشن مردم و دولت آنست.

گردو

راستی صحبت انقلاب و آمریکا و ایران و باهم به میان آوردی یاد خانم ایران افتادم با کتاب (my name is Iran) اش. یک کتاب نوشته به همین اسم که به فارسی ترجمه نشده. من انگلیسی شو خوندم و خیلی به درک شرایط انقلاب کمک میکنه. آخه خیلی ها عادت کردن بگن انقلاب کار انگلیسها بوده. یا بعضیها میگن آخوندها انقلابو دزدیدن. من وقتی این کتابو خوندم خیلی چیزها دستگیرم شد. لینک وبسایت (my name is Iran) : http://www.civicjournalist.com/index.php قبلا اسم سایتش هم همین بود ولی تازگی عوض کرده. این لینک مربوط به کتابش هست: http://www.civicjournalist.com/index.php/thebook

بابک

44 ساله آمریکا هستم. هم زن آمریکایی داشتم هم زن ایرانی دارم دلم میخواد منم تو یکی از روستاهای سر سبز شمال آخرهای عمرمو بگذرونم. اگه نگرون اوین رفتن نبودم، حتما سری به ایران می زدم. اوین و شیشۀ نوشابه را اصلا دوست ندارم در راستای فرمایشات جناب گرده و تائید شما.... اگه مردم ایران با این حکومت عمامه و ریش و لباسهای جنگی (مخصوصا این 5 روز اجلاس؟!) مرز چندانی ندارند، و اگر مرز ندارند، یعنی مردم مانند اینها هستند، وای بر ما...وای بر ایران اگه اینو بخونید و ترجیح بدین تو وبلاگتون نباشه و حذفش کنین، اصلا دلگیر نمیشم.

بابک

یک روشنگری باید بکنم. چون ما از پشت مانیتورهای کامپیوتر باهم صحبت می کنیم، بعضی وقتا ممکنه یک "واو" یا "اما" ی جا بجا شده، معنی گفته مونو عوض کنه اول به سو تفاهم شما اشاره و بعد بخشی از حرف خودمو تکرار می کنم من هیچوقت نه گفته و نه نوشته ام که آدم های مذهبی بد هستند، یا توی آنها انسان خوب پیدا نمیشه. قبل از اینکه جلوتر برم، تاکید می کنم بارها و بارها گفته ام که از مذهب، خصوصا اسلام متنفرم. حکومت اسلامی کنونی درون کشورم را اشغالگر و خائن به آب و خاک و دشمن میهنم می دانم بنابراین درست نمی دانم چرا شما برای من از آدم های خوب مذهبی نوشتید. من هم آدم های خوب مذهبی می شناسم و چندین نفر آنها از بهترین دوستانم هستند اینکه من بگویم اشکال کشور ما در چیست (مذهب، اعتماد، دزدی، خیانت، دروغ، عوامل خارجی) ، نه صلاحتیش را دارم و نه در کامنت دونی پرشین بلاگ می گنجد.

بابک

با اینکه گفتید زمان شاه مردم محدودیت مذهبی داشتند، مخالفم. حتما بودند کسانی که اینجا و آنجا در حقشان اجحاف شده بود، ولی این امر عمومیت نداشت. شمتا خوشبختانه سنتان قد نمی دهد، من یک دانش آموزبرجسته با افکار سیاسی (چپ) در دبیرستان های شاه بودم. خود شاه بی لیاقت و ترسوی ما، به بوسیدن میله های کثافت آن دزدخانه مردم فریب در مشهد می رفت. مکه هم رفته بود و بنظر من یکی از عوامل سقوطش همان مذهبی (حتی خرافاتی) بودن و لی لی به لالای آخوندها گذاشتن بود. مانند پدربزرگوارش، ماهیت آخوند را خوب نمی شناخت اینها امروز به درد ما نمی خورد. امروز زالوی حکومت دینی-فاشیستی خون مملکت را می مکد و ما باید هم درس بخوانیم، کار بگیریم، نان بخوریم و هم در فکر آزاد کردن میهنمان از چنگال شوم حکومت دینی باشیم. کار بزرگی در پیش داریم. برای شما پیزوزی و شادکامی در تمام مراحل زندگی تان آرزو می کنم. سفرتان به میهن، خوش

بابک

اینکه در ترکیه حجاب را آزاد کردند، از دید من پیشرفت نه، بلکه پسرفت و یک نوع خیانت به مرام آتاتورک بزرگ است مطلب اصلی که من اینجا عنوان و رویش تکیه کردم و شما یا متوجه نشدید و یا (بدلیل سو تفاهم بالا) به حاشیه پرداختید، این بود که گفتم (خیلی خلاصه می کنم) اگر – بگفتۀ گردو و تائید شما- ما مردم ایران همین هستیم که حکومت مان نشان می دهد، اگر ما با این حکومت آخوند ها چندان مرزی نداریم، وای بر ایران، وای بر ما. من گمان می کنم ما از این اهریمن صفتان، دیو های دزد، دروغگویان بی همه چیز بهتریم. ولی امروز به ده ها دلیل، صفحۀ سیاهی از تاریخ مان را ورق می زنیم. اینکه گفتم کامنت مرا پاک کنید، برای امنیت خودتان و این بود که وبلاگی درون جمهوری اسلامی دارید، نه اینکه شما خودتان اهل سانسور گفتۀ دوستی هستید شاد و سر افراز باشید

بابک

لطفا از پائین، کامنت "یک روشنگری بکنم..." بخوانید و بالا بیائید که ترتیب نوشته حفظ شود. اینو شما بهتر از من می دونید، من گاهی وقتا زیاد محکم کاری می کنم [لبخند]

بیتا

باید بگم لذت بردم از پستتون . راستش بیشتر از کامنتها لذت بردم و حرفهای جالبی شنیدم . من درخارج از ایران زندگی نکرده ام .اما این روزها بزرگترین دغدغه زندگی من رهسپار کردن دخترانم به خارج از ایران هست . میخواهم تا زنده هستم انها را نجات دهم . همین .