پس زمینه ی صورتی کمرنگ

گفته بودم که من تا به حال عاشق نشدم؟ همیشه تو بحث های دوستانه تو خوابگاه وقتی بحث عشق و عاشقی میشد و  بچه ها یکی یکی خاطراتشون رو تعریف می کردند. من ساکت گوش میکردم. و بعد بچه ها بر می گشتند می گفتند: شادی تو چی؟ چرا ساکتی تو؟ زرنگ تو هم بگو دیگه. و وقتی می گفتم من تا به حال عاشق نشدم. اولش فکر می کردند، دارم دروغ می گم و دلم نمی خواد راجع بهش حرف بزنم و بعدش که می فهمیدند واقعا دارم راست می گم. با تعجب می گفتند مگه میشه؟ یعنی هیچکی؟ حتی تو نوجوانی؟ منم می گفتم از شما بپرسند فکر کنم از بچگی تونم خاطره ی عاشقی دارید. بابا ولم کنید. و نهایتا بحث به این جا ختم می شد که برو پیش روانپزشک، این طبیعی نیست و ...

برام واقعا جالب بود و حتی الانم جالبه که چطوری یه نفر می تونه عاشق یه نفری بشه که از صد کیلومتری هم معلومه این ره که تو میروی به ترکستان است. البته می دونم عاشقی یعنی منطق رو خاموش کنی. ولی نمی فهمم. واقعا نمی فهمم.

 بعدا به این نتیجه رسیدم که دو قطب مخالف آهن ربا رو از یه حد بهم نزدیک تر کنی، بهم جذب میشند. و  هنر من اینه که به خوبی فاصله رو نگه می دارم. و به نظرم آدما اکثرا بازی بازی می رند جلو و به جایی می رسند که کنترل احساساتشون از دستشون در میره و عاشق میشن.

چند وقت پیش با چند تا از همکارا شام رفتیم بیرون.  یکیشون مرد بود و متاهل و بقیه شون خانم و مجرد. و کلا جمع دوستانه بود. همکار مردمون برگشت و گفت (نقل به مضمون) من خیلی عاشق شدم و با عشق هم ازدواج کردم ولی تهش میمیره. عشق تهش میمیره. اون حسی که تمام افکارت رو طرف تسخیر کنه. تمرکزت رو به هم بریزه. حاضر باشی به خاطرش جونت رو بدی. همش به فکرش باشی. قلبت فقط با یه نگاهش بتپه. حاضر نشی یه لحظه ازش جدا بشی و چیزای شبیه.

تعجب کرده بودم. برای اون عشق شبیه به یه تابع دلتای دیراک و یا یه تابع گوسی با پهنای کم بود. تو یه نقطه یه پیک داشت و بعد با مرور زمان از بین میرفت.  بعد دیدم من اصلا چنین عشقی رو دوست ندارم. این مثل اینه که زندگیت رو بر پایه ی هیجانات کاذب بنا کنی. دل بندی به اون دلهره ای که تو اوج و فرودهای ترن هوایی در تو  ایجاد میشه. غافل از اینکه این ترن بالاخره وای میسه.  برای من عشق مثل یه بک گراند زیباست. مثل رنگ زیبای پس زمینه. من دوست ندارم عشق بیاد و تمام زندگیم رو کن فیکون کنه. همه چیز رو به هم بزنه. بدون اون نتونم نفس بکشم. بدون من نتونه تحمل کنه. همه ی زندگی من بشه. همه ی زندگی اون بشم. به نظرم، عشق زنجیر نمیشه به پای آدم، فضای بیشتری میده واسه زندگی. این تعبیر از عشق برام بیشتر شبیه به اعتیاد بود تا عشق. آره عشق برای من یه پس زمینه ی زیباست که با وجود اون نقش هایی که تو زندگی میزنی زیباتر و بهتر میشه. فقط باید حواست باشه که اگر اون پس زمینه رو برداری، زیبایی اون نقش هایی که میزنی خیلی خیلی پایین میاد.

 

پ. ن. حالا نمی دونم چرا صورتی کمرنگ. من کلا با پس زمینه ی سفید بیشتر حال می کنم.  ولی الان  صورتی کمرنگمه.

/ 6 نظر / 9 بازدید
صاب مرده

وقتی عاشق شدی خیلی چیزا رو با دید دیگه ای میبینی شادی جان... و من و همسرم وقتی عاشق هم شدیم همه چیز کاملا غیر ممکن و دست نیافتنی به نظر میومد، ولی با سعی وتلاش خیلی زیاد ممکنش کردیم.

allen g

خوب در عالم واقع اون آقا خیلی‌ هم بیراه نگفته، هرچند همه ی داستان رو هم نگفته! اما واقعیت‌های جامعه نشون میده که در اکثر موارد حق با اون آقا هست! به نظر من تعریفت از عشق بیشتر آرمانی هست، هرچند محال نیست! اما خوب همه ی عشق‌ها داستان کشمکش عقل و احساس هستند، شما الان این نوشته رو با منطق کامل نوشتی‌ اما حقیقت اینه که اگه روزی عاشق بشی‌، احتمال خیلی‌ زیاد احساس بر منطق چیره میشه و اگه هم نشه بسیار درد آواره. اکثر آدم ها، حتی منطقی‌‌ترین ها، حداقل لحظه ای‌ مغلوب احساس خودشون شدن!

صاب مرده

اصن الان همه آسین میزنیم بالا تو رو عاشق میکنیم!

خانوم سین

منم عاشق نشدم، البته سنی هم ندارم هنوز خیلی از عشق هایی هم که میشینن برام تعریف می کنند رو هم نمی فهمم و به نظرم عشق نیس من معتقدم عشق اول یه خواسته ی کوچیکه، یه چیزی مثل هوس، اگر زود بهش رسیدی می خوابه، بی ارزش میشه اون سختی هایی که تو راه عشق هست بهش دوام بعدها رو میده و با ارزشش می کنه ولی خب من به اینکه عشق واقعی بعد از ازدواجه معتقدم.... عشق های قبل از اون همش تو خوشیه.... کشمکش های زیادی نداره

خانوم سین

منم ببرین تو گروهتون :دی

پاییزفصل زیبا

گذار هر روز برایت رویایی باشد در دست، نه دور دست؛ عشقی باشد در دل، نه در سر؛ و دلیلی باشد برای زندگی نه روزمرگی... سلام دوست ارجمند با آرزوی بهترینها برای شما وتشکر از مطالب زیبا وجذابتان در((پاییزفصل زیبا ))با جدید ترین نوشته هایم منتظر حضورگرم شما هستم [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]