پلنگ من - دل مغرورم - پرید و پنجه به خالی زد

 

قبلنا هر وقت هوای دلم سنگین بود شروع می کردم به بلند بلند دکلمه کردن شعر. بعد چند ساعت سبک می شدم. توهم هم داشتم که صدایم برای دکلمه کردن خوب است. ولی مدتی بود که حوصله ی شعر نداشتم. گاهی فکر می کردم که این نشانه ی خوبی است و یعنی بالغ تر و واقع بین تر شده ام. حقیقتش مدتی است که دید مثبتی به شاعرها و روشنفکرها ندارم. وقتی به این فکر می کنم که اکثر این شعرها برای یک موجود خیالی یا فانتزی ذهنی شاعر نوشته شده است نه یک موجود واقعی، ته معده ام بهم می پیچد.  گاهی هم فکر می کردم که این خیلی بد است و دارم تبدیل می شوم به یک تکه سنگ بی احساس. اصلا چرا باید همش خوب و بد کرد؟ واقعیت همینه که هست. مرض تحلیل کردن گرفته ام. و فکر کنم همین مرض است که دارد قوایم را تحلیل می برد.

بگذریم. مدتی است دوباره هوس شعر کرده ام.  مثلا هفته ی پیش که با دوستان رفتیم خانه  ی  هنرمندان برای دیدن فیلم پرویز، تو کتاب فروشی انجا چشمم خورد به مجموعه اشعار حسین منزوی. و شدید هوس یکی از شعرهای معروفش را کردم که چیزی هم ازش یادم نمی امد جز  عبارت گنگ "پلنگ من ". یکی تو سرم هی دکلمه می کرد پلنگ من ... پلنگ من ... و  بعد مکث و احساس معلق بودن و  فراموشی. فقط مطمئن بودم که یک بار از خواندن این شعر حظی وافر برده ام.

سی و پنج هزار تومان ناقابل دادم کتاب چند صد صفحه ای را خریدم و شب هر چه گشتم شعر را پیدا نکردم. امروز در صفحه ی ویکی پدیا ی حسین منزوی شعر را پیدا کردم. کتاب شعر چند صد صفحه ای نباید سیستم جستجوی هوشمند تری داشته باشد؟

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود   ... و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود پلنگ من - دل مغرورم - پرید و پنجه به خالی زد   که عشق - ماه بلند من - ورای دست رسیدن بود گل شکفته! خداحافظ اگر چه لحظهٔ دیدارت   شروع وسوسه‌ای در من به نام دیدن و چیدن بود من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری   که هر دو باورمان زآغاز به یکدگر نرسیدن بود اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما   بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من   فریبکار دغل‌پیشه بهانه‌اش نشنیدن بود چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرم کوچک ابریشم   تمام عمر قفس می‌بافت ولی به فکر پریدن بود

 

پ.ن. این هم تقدیم به شما. امروز از شنیدن خبر رفتنش دلم گرفت. روحش شاد.

https://www.youtube.com/watch?v=4hTmTsH6yCM

/ 1 نظر / 52 بازدید
علیرضا

یک طرف مانتو و یک گوشه بلوز افتاده یک طرف قابلمه و ظرف نسوز افتاده پردۀ توری و جوراب هنوز افتاده همگی چرک و نَشُسته دو سه روز افتاده هرگز این خانه نبوده است به این داغانی برو پایین پسرک از بغل مامانی...