دنیا یالان دنیادی!

حیدر بابا دنیا یالان دنیادی
سلیماندان نوحدان قالان دنیادی
اوغول دوغان درده سالان دنیادی
هرکیمسیه هر نه وئریب آلیبدی
افلاطوندان بیر قوری اود قالیبدی

حیدر بابا یولوم سنن کج اولدی
عمروم کچدی گلممه دیم گج اولدی
هئچ بیلمه دیم گوزللرون نج اولدی
بیلمزدیم دنگه لروار دونوم وار
ایتگین لیک وار آیرلیق وار ئولوم وار

حیدر بابا یار - یولداشلار دوندولر
بیر - بیر منی چولده قویوب چوندولر
چشمه لریم چراغلاریم سوندولر
یامان یئرده گون دوندی آخشام اولدی
دنیا منه خرابه شام اولدی

شهریار

 

 

 

/ 14 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گردو

راستی عزیزجون این کوه حیدربابا هم برای محلیها جنبه مذهبی داره؟ آخه ما رفته بودیم سبلان. وقتی برمیگشتیم مردم باما روبوسی میکردند. بعد فهمیدیم که بخاطر زیارت قله سبلان به ما زیارت قبول میگن. من تازگی نرفتم ولی اونموقع روی قله کنار دریاچه هم با پارچه به سنگها دخیل بسته بودند. انقدر سرد بود که ما اصلا توجه نکرده بودیم این پارچه ها چیه.

بابک

عزیزجون و گردو اگه دنبال آدم مطمئن می گردین یا کمپ یاران تبریز تماس بگیرین کارگردان کمپ آقای هرمز صدیقی هستند تلفن و اینا هم می تونم بگیرم ازشون اگه می خواین کمک برسونین نیاز خیلی زیاده و سرما در راه

بابک

اینو از نوشتۀ یکی از دوستانم (در کمپ یاران که گقتم) برداشتم: نشستن پای درد دل زنان و بچه ها عالمی دیگر دارد. عینکم را از چشمانم دور نمیکنم تا اشکهایم دیده نشوند . در چوبانلو با زن جوانی به نام حکیمه آشنا میشوم . آنها در چادر زندگی میکنند . پای دخترکش زیر آوار بوده است . میگوید : تا زلزله شد , دخترم را بغل کردم و به گوشه اتاق پناه بردم . آجر پاره ها بر سرم میریختند . زمین و زمان سیاه شده بود . جای تنفس نمانده بود . وقتی زلزله اول تمام شد , دخترم که در تمام مدت از گردنم آویزان شده بود . زیر گوشم گفت : مادر ما مرده ایم ؟ من در میان اشک و خون و غبار نالیدم . نه مادر انگار یک نوری دیده میشود . الان میرویم بیرون . ما زنده ایم . عزیزکم . اما توان حرکت نداشتم چرا که پای دخترم زیر آوار بود و من توان بلند کردن آن همه آوار را نداشتم . مستاصل به دخترم دلداری میدادم . اما دختر دو و نیم ساله ام قوی تر از من بود . میگفت مادر نترس پایم درد نمیکند . در عین ناامید ی برای بیرون آوردن پای دخترم تلاش میکردم که زلزله دوم شروع شد .. سهمگین تر و خ

بابک

من فکر می کردم شما ایران هستید... به هر حال، من پولی را که جمع کردم به حساب بانو بیتا (همون کمپ یاران) فرستادم. بیتا همسایه و هم گام با هرمز خان است آقای هرمز صدیقی - 6088 -115 - 0914 بیتا گفت هرمزخان امروز با صد نفر که از تهران رسیده اند به منطقه رفته و سرش خیلی شلوغه. بانو بیتا (نام اصلی شان زکیه قاسمپور) من بیتا صداش می کنم بیتا 8522 - 405 - 0914 اگر به بیتا زنگ بزنید فکر می کنم بهتر باشه. وقت اداری ایران حتی پول را هم فرقی نمیکنه برای کدامشان بفرستید. هر دو انسان های استثنایی و فداکار و فعال هستند درود به شما و دوستانتون

بابک

چهار شمارۀ آخر تلفن بیتا 8552 است امان از این چشم ها 8552 - 405 - 0914 هرمزخان رو درست نوشتم

بابک

متو جه نبودم که پرشین بلاگ عزیز کامنت را قیچی می کنه تیکه تیکه ش می کنم ------------------------ سهمگین تر و خشمگین تر از قبل .. باز سنگ و کلوخ بر سرمان بارید . دود و غبار همه جا را گرفت . دخترم داشت خفه میشد . برای اینکه دخترم آرامتر شود , سینه ام را در دهانش گذاشتم . اما لحظاتی بعد دوباره نالید : مادر این بار ما مرده ایم ؟ اما من , باز در میان خونی که از تمام سر و صورتم میریخت گفتم : نه مادر . زیرا باز هم نوری بالای سرمان دیده میشود . ما زنده ایم . زنده بودیم اما امیدم داشت کم رنگتر میشد . از بیرون فقط صدا های خفه ای بگوش میرسید . شیونها بود و غبار غلیظ .... تا نصف بدنمان زیر آوار بود .خوشبختانه ما در خانه تنها بودیم نیم ساعتی به همان حال ماندیم . صدای ضعیف و خفه مادر پیرم تنها صدای امید بخش در آن لحظه ها بود . حکیمه زیبا بود و زیبا سخن میگفت . او پای دخترش را پانسمان میکرد . به درد همسایه ها و درد مادر و مادر شوهر پیرش میرسید . من غرق بود م در بزرگی این زن بیست و سه ساله

بیتا

از اشنایی با شما خوشحالم . ادرس بلاگتان را از بابک خان گرفتم. من در خدمتتان هستم . پیج من در فیس بوک bita beta هست . عکسهای زلزله و تلاشهای ما را در پیج یاران زلزله میتوانید ببینید . http://www.facebook.com/yaranAz . پیج یاران مختص گروه یاران به زلزله زدگان اذربایجان هست . تصاویر و کمکهای ما در انجا قابل مشاهده هست . پستی بنام سفر به زلزله را که نوشته خودم هست در پیجم موجود است . از دیدارتان خوشحال خواهم شد . [لبخند]

بابک

این رن بیست و سه ساله.... بالاخره مادر پیرحکیمه شاکی شد : حکیمه بس کن دیگر , مهمانمان را زیر اشکهایش خفه کردی . حکیمه در حالی که اشکهای مرا پاک میکرد میگفت : آبجی من . فدایت بشوم . چقدر دلم برایت تنگ بود . چقدر دوست داشتم خواهری مثل تو داشته باشم . باز هم میای دیدن من ؟ قول دادم که میروم . شماره ام را در گوشی حکیمه سیو کردم . آدرسم را برایش نوشتم . منتظرش خواهم بود . مادر پیر حکیمه میگوید : همین که این همه راه را آمده اید دنیایی برایمان آورده اید . تو رو خدا دست خالی بیایید . ما منتظر خودتان هستیم . در میان اشکهایش ادامه میدهد . بالاخره روزی میرسد که ما خانه هایمان را میسازیم . خدایا کمک کن من روزی را ببینم که اینها را به باغمان دعوت کنم . روزی را قسمت کن که من شادی هایم را با اینها شریک شوم . . انگار سالها ست او را میشناسم . چقدر دردهایش آ شناست . راست گفته اند : درد را از هر طرف که بخوانی درد است

بابک

این ها قسمتی از نوشتۀ بیتا بود که پائین تر معرفی کردم. بانوی بزرگوار و نازنینی است

بابک

لطفا هر چی خواستید بمن بگین، روتون بشه. من عاشق رک گویی و صمیمیت هستم