عقلِ کُلِ نشون میدیم از خودمون بی خبریم

من دیگه خسته شدم بسکه چشام خیسه و نم ***خوب ببینم و بفهمم و بازم چیزی نگم

من دیگه بریدم از بس شکستم از خودی***توی آینه خیرم شم بگم به چشمام چی شدی

 

خستم از حرفای خوب و بی سر و ته بی ثمر*** حسرت یه عمره رفته عقده های تازه تر

متنفرم از آدمای بی مغز و شلوغ***از کتابایی با اسمای قشنگ متن دروغ

 

دیگه نوبت توئه خسته شی دنیا بشکنی***این بار ایستادم تا آخرش با کفش اهنی

بات میجنگم تا نگی ترسیده بود پیاده شد***بسکه پشتِ پا زدی گذشتن از تو ساده شد

 

همه از عشق میگن و باز آبروشو میبرن***عقلِ کُلِ نشون میدن از خودشون بی خبرن

مُد شده حرف های پوچ و گنده و بی سر و دست***بگو تا کی باید این نمایش و دیدو نشست

 

وقتی حتی نمیخوای بازی کنی بازیت میدن***حتی میخوای خودتم که باشی بازی میزارن

همه میخوان اونی باشی که خیالشون میخواد*** من دیگه داره از این بازی سیرک بدم میاد

 

هر چقدر زانو زدی باز اومدی دیگه بسه***هر چقدر خورد شدیم و دَم نزدیم دیگه بسه

عاشق و عارف و درویش و من و تو و خدا***روبروت وایمیستیمو با هم میخونیم همصدا

 

دیگه نوبت توئه خسته شی دنیا بشکنی*** این بار ایستادم تا آخرش با کفش اهنی

بات میجنگم تا نگی ترسیده بود پیاده شد***بسکه پشتِ پا زدی گذشتن از تو ساده شد

/ 9 نظر / 9 بازدید
بروبا

قبلن این آهنگ واستا دنیا من میخوام پیاده شم رضا صادقی رو شنیده بودم و اصلن خوشم نیومده بود یه جورایی آدم رو ناامید میکنه،خلاصه این بود که دیدم لینکی که گذاشتی برای رضا صادقی هست و گفتم ولش کن و نرفتم ببینم چیه امروز اومدم وبلاگت دیدم خیلی وقته ننوشتی گفتم مجبوری!برم ببینم آهنگه چیه دیدم جواب اون آهنگ واستا دنیا من میخوام پیاده شم خودش رو داده خیلی برام جالب بود و خوشم اومد مرسی :)

سوده

دوستش داشتم ممنون

شاهین

وقتی دلم واسه آدم بودن خودم تنگ میشه ، میام پستات رو میخونم .

شاهین

شادی جان ممنون از پاسخت. راستش دارم بعد از مدتها نوشته هام رو بازبینی و بازنویسی میکنم.بعضی از اونها رو ،مثل همین داستان از میان مِه توسعه میدم تا از حالت پُستهای وبلاگی دربیان به استاندارد داستان کوتاه نزدیکتر بشن.اگر قسمت شد و یک مجموعه ی داستان کوتاه از اونها در اومد بکمک پس انداز سالیانه :) بدم زیر چاپ. این چند روزه هم مشغول داستانی هستم بنام ماشین تحریر. فکر میکنم داستان بدی نشه.داستان تو داستان هست ،شاید 3 لایه ی داستانی، که توسط یک راوی گفته میشه.اگر که کامل شد شکل ناخالص اونو توی وبلاگ میزنم. یادم هست که از امپراطور حصیرآباد خوشت میومد، یک صفحه در فیسبوق با همون نام باز کردم و در کنار چندتا پست قدیمی تصمیم دارم کم کمک امپراطور رو هم به سرانجامی برسونم .شاید هم عروسی برایش راه انداختم :).فعلا بیش از این مزاحم نمیشم. اگرچه که زیاد کامنت نمیگذارم ،اما همیشه میخونمت .

خانوم سین

یه لحظه خوشحال شدم پست جدید دیدم پایین تر که رفتم ناراحت شدم از اینکه چطور ندیده بودم از روی خودم شرمنده ام.... چه برسه به شما!!!

سنجاقک

سلام شادی جان سال نو مبارک [قلب]

خانوم سین

ســــــــــــال نو مبااااااااااااارک

sara

سلام امیدوارم شاد و سلامت باشید اما چرا نمی نویسید.