همیشه گناه از خشکسالی نیست. گاهی اشک های تو قبلا از آسمان دیگری باریده است.

میگویم: تا کی؟خسته شده ام. قفل کرده ام. دیگر هیچ چیز را نمیفهمم. مرزهای همه چیز با همه چیز دیگر در هم شده. خوبی و بدی را نمیفهمم. عشق و ریا را نمیفهمم. خودم را نمیفهمم.دیگران را نمیفهمم. میگویم: تمامش کن. من بیشتر از آنچه که توی چشمهایم میبینی خسته ام. سکوت میکند،مثل همیشه. بعد پیپش را از جیبش در می آورد تا چاقش کند.خدا را میگویم.

 

پ.ن.  نوشته از من نیست. از این وبلاگ.

/ 0 نظر / 8 بازدید