خاطرات یک ماهی در تنگ بلورین

سکانس اول :
 
بلاخره همه ی وسایل با زور چپونده شدند تو کوله .  ساعت از یک گذشته بود. باید ۵ صبح راه میافتادیم، تا به موقع به ایستگاه قطار برسیم . از بس که من دقیق نودی ام ، هیچ وقت نشد که شب قبل از سفر خوب بخوابم. خدا رو شکر برنامه ی پیاده روی از روز دوم شروع میشد و میتونستیم رو اول رو استراحت کنیم . این  یک هفته  پیاده روی تو جنگل  تنها انگیزه ی  زندگی من در چند ماهه گذشته بوده.  رفتم آشپزخونه که آب بخورم ، دیدم ماهی قرمز کوچولو مثل همیشه داره تنهایی شنا میکنه .  این ماهی مال عید پارسال بود. اینا درابتدا یک جفت بودند ، یکیشون قبل از عید امسال جان به جان آفرین تسلیم کرد. ولی اون یکی زندگی خفت بار در تنگ رو به مرگ ترجیح داد و عید امسال رو هم دید .   ''ت'' میگه  حافظه ی ماهی سه ثانیه بیشتر نیست، به خاطر همین هم زندگی تو تنگ اذیتش  نمیکنه .  البته  به نظر من این توجیهات فقط برای رفع وجدان دردند و خیلی به کار ماهی کوچولو نمیاند .  ماهی تنهای ما  باید از فردا به مدت دو  روز  که " ی " برگرده  خونه تنها  و بی غذا میموند. قوطی  غذای ماهی  رو  برداشتم، این بار یکم بیشتر از همیشه براش غذا ریختم تا وجدانم کمی آروم بگیره .  مثل همیشه عین  قحطی زده ها شروع کرد  به خوردن . بیچاره  حق داره تنها تفریحش تو تنگ خوردنه .
 
سکانس دوم :
 
خسته و کوفته اتراق کردیم که ناهار بخوریم . همونطوری که غذاهامون رو آماده میکردیم، "ف" گفت : بیچاره ماهی های  قرمز ما که یک هفته تنها و بی غذا تو خونه میمونند. نگاه تلخی کردم و گفتم ما هم یکیشون رو تو خونه گذاشتیم، البته خوشبختانه ماهی ما دو روز بیشتر تنها نمیمونه . تو مرام ما آدم ها ماهی قرمز فقط برای سفره ی عیده، بیشتر که عمر کنه  میشه سربار . هر جا که میخوای بری یا باید رو بندازی به کسی که ازش نگه داری کنه ،  یا باید به امون خدا ولش کنی و وجدان درد بگیری. ماهی ما مال "ت" ست . من حیوون خانگی دوست ندارم، ولی اگر قرار باشه روزی از زور تنهایی یکی بخرم، شتر میخرم که رفتم سفر دیگه نگران خورد و خوراکش نباشم . 
 
سکانس سوم :
 
شب ها اصولا  تو یکی  از محل های مخصوص کمپینگ چادر میزدیم . در همسایگی مون هم همیشه چند تا چادر و یا ماشین  مخصوص کمپینگ  بودند .  یک صبح  که  با  "ت" و " م "  به قصد دستشویی از چادر زدیم بیرون ، از  توی یکی از این ماشین ها صدای سگ میومد.  سگه  به در و دیوار  ماشین  پنجه میکشید و پارس میکرد. "م" گفت :  سگ بیچاره همه رفتند شنا و اونو تو ماشین زندونی کردند. معلوم بود طفلی سگه خیلی کلافه شده.

سکانس چهارم :

 امروز دقیقا یک هفته میشه که از پیاده روی برگشتیم . الان به جای منظره ی دشت و گل و برکه ، سقف است  و در و دیوار .  دارم  مثل جورچین اتفاقات رو کنار هم میگذارم ، بدین ترتیب خاطره ها ی  سگ تنها در ماشین،  ماهی  کوچولو ی ما و  ماهی های  قرمز "ف"  کنار هم قرار میگیرند .  به این فکر میکنم که  هیچ آدمی بچه اش رو یک هفته بی غذا تو خونه رها نمیکنه . یا هیچ پدر و مادری بچه شون را گریان و نالان تو ویلا رها نمیکنند که خودشون برند شنا. پس حیوان خانگی داشتن خوبه چون از یک طرف انسان رو سرگرم میکنه  و نیازش رو به  محبت کردن و  نوازش کردن ارضا میکنه، و از طرف دیگه حیوان خانگی مثل بچه خیلی دست و پاگیر زندگی آدم نمیشه.  حتی آدم  میتونه بدون نظر خواهی ازسگ و گربه اش اون رو اخته کنه یا بچه ی حیوونش رو به راحتی به یکی دیگه بده. یا وقتی حیوونش پیر یا بیمار شد، صاحبش میتونه با یک آمپول اون رو بکشه، ولی بچه ی بیمار سربار زندگی آدم میشه. راستی ما از کی رگ مسئولیت پذیریمون رو زدیم ؟ چی شد که زدیم زیر بار تمام مسئولیت ها ی زندگی؟ از کی دیگه حال و حوصله ی هیچ چیز رو نداشتیم ؟  چی شد که فهمیدیم میشه از زبون نفهمیه یک حیوون (یا خودمون)، به نفع خودمون استفاده کنیم و به جای اون تصمیم بگیریم؟ چی شد که به جای ماهی تصمیم گرفتیم چه منظره ای رو در ۳ ثانیه حافظه اش ثبت کنه؟ چی شد که شرو ع کردیم به توجیه کردن خود خواهی های خودمون؟ که سریع تر به کجا برسیم؟ کم دغدغه تر به چی فکر کنیم؟  یعنی الان خوشحال تریم؟
 
پینوشت : دلم برای عاطفه عزیز اولین دوست وبلاگیم تنگ شده، هر جا که هستی شاد باشی دوستم .
/ 11 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سوسا تم

باهزینه ی اندک برای وبلاگتان قالب اختصاصی متناسب با سلیقه ی خود داشته باشید جهت سفارش قالب به آدرس زیر مراجعه کنید http://susatheme.ir 367a22

RS232

من از وبلاگ خرس با اینجا آشنا شدم. از آنجا وبلاگهای زیادی را پیدا کردم که تا به حال ندیده بودم. نوشته های شما هم زیبا است.

عاطفه

سلام عزیزم ،منم دلم برات تنگ شده .میام بی سروصدا بهت سر می زنم ومی رم .دوست جونم چطوری؟امیدوارم سالم باشی وشاد.فقط یه چیز "واقعا از کی دیگه حال وحوصله هیچ چیزو نداریم.؟" .دنیای این روزای ما ...سخت فرسایشی است. مواظب خودت باش...

بابک

حیوونا رو دوست دارم و نوشته ت بدلم نشست اگه بازم به خونۀ من سر بزنی دو تا نوشته در بارۀ موجوداتی که با ما کرۀ زمینو اشغال کردن دارم. شاید از یکیش خوشت بیاد. شایدم نه هیچوقت برای هفت سین، ماهی قرمز کوچولو نمی گیرم. شدیدا با اینکار مخالفم. حتی اگه اسمش ساهی بود، بازم اینکارو نمی کردم شما خودت که دلت به حال باکتری ها هم می سوزه. ای بابا :-) من یه نوع باکتری می شناسم که......... این قسمت سانسور شد

بابک

درود عزیز جون خوشحالم که توی نوشته م آرامش می بینی. اگه از سنجاب ها خوشت اومد، ده 12 تا پائین تر "میازار موری که دانه کش است" را هم وقتی حوصله ت سر رفته، یه چایی خوب برای خودت بریز و بشین بخونش. یه 2 هفته ای حالم بهتر بود. اونمو قع نوشتمش، خودم دوست دارم. ولی عمدتا 6-5 تا عکس دوستم یک پرنده را تو اون پست گذاشتم، که مایلم شما ببینی. تلافی اون آهنگ خوب پدر که برام فرستادی. امیدوارم باز بشه برات، چون یادم میاد 50 ساله گویا یک عکس بیشتر ندیده بود. به قول جوونا آخر قشنگیه

کیوان

سلام عزیز جان (به کسر «ز» دوم!) ! خوشبختانه ایراد کارم پیدا شد! مشکل از Browser من بود! اصلا کامنتهای شما را نشان نمی‌داد داشتم نومید می‌شدم و می‌خواستم با آدرس پرشین بلاگ برات ایمیل بفرستم که یه لحظه به ذهنم رسید بیام بدون واسطه با mozilla سری به وبلاگت بزنم. که خوشبختانه مشکل حل شد. از بس که برای گریز از موانع شبکه‌ای عادت کردم از browser مخصوص استفاده کنم، گاهی یادم میره که وبلاگ با صفای تو (و قدیسه عزیز) احتیاجی به ابزار مخصوص ندارد! ضمنا خوشبختانه persianblog یک نسخه از هر پاسخی که به کامنت من می‌دهید را به آدرسم ایمیل می‌کند. و این باعث می‌شود حتی اگر دیرتر هم به من جواب بدهید متوجه شوم. خوبان دنیای مجازی یکدیگر را می‌یابند: سلام عمو بابک!

گردو

اتفاقا من هم خیلی به این موضوع حیوان خانگی فکر کردم و غیر از خودخواهی انسانها چیز دیگه ای توش ندیدم. قدیمها خوب ما تو خونه سگ و گربه داستیم ولی تو حیاط برزگ و برای خودشون لونه داشتند. مخصوصا گربه که همیشه هم تو حیاط همسایه ها بود. ولی الان میدونم که تو آپارتمان سگ نگه میدارند و وقتی میرند بیرون تو یک گوشه زندانش میکنند مشکل اینجاست که این خودخواهیها رو به حساب حمایت از حیوانات میگذاریم.

گردو

سلام عزیزجون من اول که از تو نسوان رو لینک وبلاگت کلیک کردم پست فقیر یا متوسط باز شد و من به هوای اینکه آخرین پستت هست این کامنت و اونجا گذاشتم. حالا اینجا هم میگذارمش. "سلام عزیزجون این کیوان مثل جن میمونه. من نمیدونم چطوری وقت میکنه به همه اینجاها سر میزنه. خلاصه باعث شد من هم مشتری وبلاگت بشم. طنز گیرایی داری. این اولین پستی که خوندم خیلی دوست داشتم. برم ببینم بقیش چطوریه." حالا که خیلی از پستهاتو خوندم نه تنها نظرم عوض نشده بلکه علاقمند تر شدم. قلمت خیلی روان و همراه با طنز گیرایی داری. موفق باشی.

بابک

سلام به کیوان و عزیز جون و گردو در بارۀ لینک خبر از طرف گردو زیر کامنت گردو در بارۀ فرمایش امام 14 و فرمان آمادگی نظامی، چند خطی نوشتم. نگاهی بندازید، و چند لحظه بهش فکر کنید من اشتباه می کنم؟

بیتا

این کیه میگه اعتیاد زیان اوره ؟؟؟ من به نوشته ها تون معتاد شدم انگاری ...