سکانس آخر

رسما خسته ام. حوصله ی نوشتن ندارم. نوشتن انرژی زیادی می طلبد که این روز ها در من نیست. ده ها موضوع در ذهنم رژه می روند به امید اینکه با نوشتن از ذهنم آزاد شوند. شاید هم ذهنم امیدوار است که با نوشتن کمی از ازدحام و رفت و آمد افکار خلاصی یابد. مهم نیست. مهم این است که در حال حاضر من خسته تر از آنم که به دل افکار یا ذهنم راه بیایم. کاش بهمن شروع  نشده تمام شود. حرف زدن کمتر انرژی می گیرد؟ باید کسی را پیدا کنم (ترجیحا کر و لال) و مخش را بار بگذارم.  اصلا یکی از ماموران اطلاعاتی بیاید و من را تخلیه ی اطلاعاتی (هجویاتی) کند. مرگ مغزی هم گزینه ی خوبی است. در سکانس آخر زندگی در حالی که  دستگاه گیرنده ی امواج مغزی خطی صاف را همراه با بوقی ممتد پخش می کند، دکتر در گزارش خود می نویسد: رفلکس های اعصاب وجود ندارد، مرگ مغزی، تمام. و تیتراژ پایان فیلم می رود. با تشکر از کلیه عواملی که در تهیه ی این فیلم بی سر وته ما را کمک نمودند.  طبعا در این قسمت اسم پدر و مادر بنده هم جهت قدردانی درج خواهد شد.

پینوشت:  لطفا به گیرنده های خود دست نزنید، اشکال از فرستنده می باشد.




/ 3 نظر / 4 بازدید
گردو

به به عزیزجون خوشحالم که تونستی مشکلتو حل کنی. خیلی بامزه بود. وقتی اینجوری مینویسی منو یاد نقشهای سوسن تسلیمی تو فیلمهای بیضایی میندازی. هر چند اون همیشه با روحیه و جنگنده بود. ولی چرا اینجوری؟! چهارتا بچه رو میخوای چکار کنی. همینجور بی سرپرست ولشون کنی بری؟ نفمیدم مشکلت با این بهمن چیه. فکر کنم باید برم نوشته های قبلیتو مرور کنم.

دختری از تهران

سلام امروز فقط دارم وبگردی می کنم من عاشق وبگردیم از وبلاگت خوشم اومد واسه همین برات وقت گذاشتم و نظر نوشتم تو هم بیا تو سایت من و آدرست بذار دارم یه لیست بزرگ از وبلاگهای جالب جمع می کنم منتظرتم

دختر باران

مطالب وبلاگت را اگر خودت می نویسی جای تبریک داره یه سری هم اگه وقت کردی به سایت من بزن برای پیشرفت وبلاگت خوبه بیا ضرر نداره