از سری نق نق های یه گنده بک

همینطوری که روی صندلی نشستم، پام رو  باز و بسته می کنم، زخم روش کشیده میشه و می سوزه. حالا که زانوی  پای راستم زخم شده، حس می کنم باید خیلی شبیه بچگی هام شده باشم. البته الان دارم خودم رو لوس میکنم. دیروز و پریروز می سوخت، الان خوبه. دیگه کاملا شدم شبیه شادی کوچولویی که از رو دوچرخه افتاده زمین و زخمو زیلی شده. با این تفاوت که الان میام این جا می نویسم و خودم رو لوس می کنم ولی بچگی هام از ترس اینکه مامانم دیگه نذاره بازی کنم جیک نمیزدم. حالا کی حال داره بره شلوار بخره؟

 

پینوشت:  خیلی از شنیدن این موسیقی لذت بردم. امیدوارم شما هم لذت ببرید.

/ 4 نظر / 9 بازدید
صاب مرده

ای بابا! چیکار کردی با شلوار و زانوی بیچاره؟!

allen g

تصور شادی کوچولو، سخته.

چرکنویس

طبق رسمی نانوشته تاسوعا و عاشورا به روستای زادگاهم میرویم .چندسال پیش از بین سینه زنان بیرون زدم و به دیدن کوچه های خاک گرفته ی قدیمی رفتم. یکی دو کوچه بالاتر چند بچه ی کوچک 6-7 ساله بیخیال و بیخبر از حسین و عمرسعد مشغول تیله بازی بودند(ما اینجا به تیله ی شما میگوییم فِنگ) کمی به دیوارتکیه دادم و نگاهشان کردم .بعد پیشنهاد دادم که با آنها بازی کنم.با شک قبول کردند.یکی از انها گفت :مگه بَلَتی ؟.باورشان نمیشد که آدم بزرگها هم روزی کوچک بوده اند.یکساعت بعد تمام فنگهایشان را برده بودم.(کوچکی فنگ باز قهاری بودم) آخر بازی فنگها را پس دادم و کمی پول هم برای خرید فنگ نو بهشان دادم.شاد بودند و می خندیدند فنگهایشان را بدست آورده بودند ، منهم با سر و زانوهای خاک آلود ،یک روز از کودکیم را دوباره زندگی کرده بودم.