دنیاهای موازی

همیشه جاهای شلوغ و پر رفت و آمد، مثل ایستگاه مترو، خود مترو، اتوبوس، خیابون، پارک و غیره برام جالب یا بهتره بگم مسحور کننده هستند. حسم حس سینما ست.  حس زل زدن به پرده ی سینما. حتی عمیق تر.  میخکوب تر.   معمولا  این جور جاها گوشام کر می شند. یا بهتره بگم کرتر می شند. همه چی برام تصویر میشه و قصه. عین یه فیلم صامت. زنی که سرش رو تکیه داده به پنجره ی اتوبوس و بیرون رو نگاه می کنه. بچه ای که روی پاهای مامانش نشسته و با دو دستش میله ی  چرکین صندلی جلویی رو گرفته و هی عقب و جلو می ره. زن خسته ای که چند قدم اون طرف تر ایستاده، خیلی شل میله ی اتوبوس رو نگه داشته و با تکون های اتوبوس تکون تکون میخوره. دخترای دبیرستانی که ردیف آخر نشستند و صدای خنده ها و حرفاشون تمام اتوبوس رو برداشته.  نگاه های چپ چپ بقیه به اونا.  دعوای دو تا زن دم در  سر جا یا کم جایی.  گاهی به خودم میام می بینم مدتیه زل زدم به یکی و سریع نگاهم رو بر می گردونم.   به آدما که نگاه می کنم خیلی جزئیات ظاهرشون رو نمی بینم. به این فکر می کنم که الان این آدم به چی فکر می کنه؟ قصه ی زندگی این آدم چجوریه؟ دغدغه هاش چی اند؟ دنیا رو چه جوری می بینه؟ از فکر این که اون یه آدمه با یه زندگی و افکار پیچیده و مغشوشی شبیه و متفاوت با من دلشوره می گیرم. مثل تصور دنیاهای موازیه که ازشون خبر نداریم. چند میلیارد دنیای موازی. دفتر کارم طبقه ی چهارمه. گاهی دم پنجره می ایستم و از اونجا به مردمی که در پیاده رو راه می رند نگاه می کنم و در مورد زندگی و افکار اونا خیالبافی می کنم. مثل بچگی ها. بچه که بودم ساعت ها تو حیاط زل می زدم به رفت و آمد مورچه ها.

 البته الان مدتیه تغییر کردم. یه جورای حسم رادیویی شده. فقط به اصوات توجه می کنم. فکر می کردم اصولا آدم فضولی نیستم تو زندگی ولی این مدت احساس فضول بودن بهم دست داده. گاهی از خودم متنفر میشم.  مثلا توی پارک داشتم پیاده روی می کردم. یه دختری داشت با خاله اش حرف میزد. می گفت خاله به خدا منم خبر نداشتم. این دفعه منم نبرد. با دوستاش رفت. انشالله دفعه ی بعد نوبت من و شماست. بهش لبخند زدم انگار می خواستم بهش بفهمونم که به حرفاش گوش می کردم و یه جوری از عذاب وجدانم کم کنم. یا توی مسیر تو یه کوچه ی خلوت دختره تکیه داده بود به کاپوت یه ماشین، پسره با یه موتو ر روبروش ایستاده بود. صدای دختره گریه آلود بود. می گفت دیگه از هیچی نمی ترسم به خدا. نه از نبودنت نه از ... پسره هم می گفت می ترسی به خدا می ترسی. حتی فکر کنم قدم هام رو هم آروم تر کرده بودم که بیشتر بشنوم.  و یا تو ایستگاه مترو دختره داشت با موبایل حرف می زد. یا بهتره بگم داد و بیداد می کرد. می گفت یه دفعه نشد به فکر من باشه. بپرسه پول داری نداری. دیدم برداشته از پولای من برای خودش چند تا مانتو خریده یکی چهارصد ـ پونصد تومان. اونوقت من باید برای خرج خودم برم سکه بفروشم. اینم مادره. خونه ی زعفرانیه و فلان جا مونده همون جور داره خاک می خوره. به من چه مال خودشه دیگه. قطار اومد و من درست رو به روی در بودم. میدونم خجالت آوره ولی رفتم از اون دری سوار شدم که زنه سوار شد. انگار می خواستم ادامه ی قصه رو بشنوم.  اصلا فکر کنم وبلاگ خونی هم یه جورایی نتیجه ی این فضولیه است. دلم می خواد ببینم آدما چجوری زندگی می کنند، به چیا فکر می کنند. دغدغه هاشون چیه. خب چرا این جوری نگاه می کنید؟ فضولم قاتل که نیستم.

/ 7 نظر / 8 بازدید
عسل

سلام فروش ويژه اکانت هاي فيلترشکن با سرعت بالا، قيمت هاي استثنايي و پشتيباني قوي. OpenVpn: سرويس پرقدرت OpenVpn مخصوص موبايل(آندرويد، آيفن)، تبلت(آندرويد ، آي پد) ، کامپيوتر (ويندوز ، مک) راه اندازي شد. با اين سرويس به راحتي ميتوانيد در موبايل يا تبلت خود اينترنت آزاد را تجربه کنيد و به راحتي از امکانات گوشي و تبلت خود ( Google play، Facbook، skype ، youtube ،...) استفاده کنيد. اين سرويس حتي با سيم کارت نيز کار ميکند. Kerio Vpn: اين سرويس پر سرعت ترين سرويس درحال حاضر ميباشد. PM9: اين سرويس قابليت باز کردن کليه سايت ها(فيس بوک،يوتيوب و ...) را بدون افت سرعت و تنظيمات اضافي دارد. Https Proxy: اين سرويس جز سرويس هاي اقتصادي و محبوب مي باشد. براي ديدن جزئيات و خريد اکانت به سايت زير برويد http://www.bestv5.tk/bestvpn/ ‌ ‌‌

بروبا

چند سالی هست که وقتی توی مترو تاکسی یا اتوبوس یا حتی مهمونی هستم شروع میکنم به گوش دادن حرفهای دیگران،قیافه م هم در این جور موارد یه جوری میشه انگار کر هستم و هیچی نمیشنوم! بیشتر مواقع با خودم هدفون مبایلم رو میبرم که وقتی درجه فضولیم زیاد شد هدفون رو میچپونم توی گوشم و آهنگ گوش میکنم،چون یکی از درون بهم میگه فضولی بسه! فکر کنم به خاطر تنهایی بلند مدت اینجوری شدم مثلا یه بار توی اتوبوس دو تا پسر حدود سی ساله که ظاهرن دوست یا همکار بودن و یکی داشت به یکی دیگه مشکل کامپیوترش رو میگفت و اونم داشت اشتباه راهنماییش میکرد و من یه دفعه گفتم ببخشید ولی این کار برای فلان موقع س ایشون این مشکل رو دارن باید اینکار رو کنن! هر دوشون فقط بهم با تعجب نگاه کردن! نه تائید نه تکذیب نه آهان نه مرسی نه هیچی فقط یه نگاه بهت زده طولانی! منم روبروم رو نگاه کردم و تو دلم گفتم انتهای لقتون! برید کامپیوتر رو به ... بدید! به من چه! اما کلن این ایده ی هدفون همیشه جواب میده تا میبینم دارم جذب میشم میگم خوب دیگه کافیه حالا موسیقی گوش میدیم!

کیوان

ممنونم، فقط بنویس. همینکه آدم بدونه آدمی مثل تو هم تو این دنیا پیدا می شه، حس خیلی خوبیه. ادامه بده، بنویس.

بابک

آفرین آفرین. گوش بده ببین چی میگن. بیا واسه ما تعریف کن فضول؟ نه بابا فضول چیه؟ به این میگن کنجکاوی

سنجاقک

منم چند وقته دارم فکر می کنم چرا ما انقد علاقه داریم به خوندن قصه ی دیگران!همین وبلاگ خوانی رو میگم !البته من آدم دور و برم نیست باشه هم زبانم در سطحی نیست که بتونم مکالمه روزمره و اِسلنگ ها رو متوجه بشم! بعشم به قول دختر ما شوضول !نه فضول ! :)

سنجاقک

اونوقت از یک روانشناس روان پریش توقع داری اون دو خط آخر رو بفهمه دیگه ؟؟!!

سنجاقک

من که می دونم چقدر ارادت داری نسبت به علم روان شناسی! تو نوشته هات خوندم ; ) الان میگی وقت نداری ، اگه متاهل بشی چی میگی؟! لذت ببر از زندگیت شادی جون