داستان دختری که فلسفه را زندگی میکند، نه بازی .

من خیال نیستم
هستم و هنوز
معتقد به واژه ی زوال نیستم
حرفِ تازه ای به خاطرم نمی رسد
ور نه لال نیستم.

   "محمدعلی بهمنی"

 

این وبلاگ رو  "یادداشت‌های دختر دست‌فروش مترو"،  امروز شانسی پیدا کردم. آرشیوش را از  اول (سال ۸۷ ) تا سر ۸۸ خوندم. خیر سرم سر کارم، مگر نه تمومش میکردم. بعد آرنج هایم رو  تکیه دادم به میز  و دستهایم رو مشت کردم زیر چانه ام و هی لبخند های گشاد گشاد زدم. مثل جودی آبوت، مثل دختر دست فروش مترو، مثل عزیز جون، مثل هزاران هزار آدمی که هنوز ته دلشان ایمان دارند که این مملکت به زوال نمیرود. نزدیک است روزی که روی پاهایش بایستد. مرسی دوست دست فروش که روزم را از نو ساختی. بازار باشه براتون.

/ 11 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گردو

چقدر هم هواخواه داره. منو هم درگیر کردی. دارم میخونمش. شعر بهمنی هم قشنگه. اتفاقا یکنفر تو صفحه دختر دستفروش یک قطعه از پائلو کوئلیو گذاشته که با این جور در شعر میاد: "اگر هنوز زنده‌ای به خاطر آن است که به آنجا که باید باشی نرسیده‌ای"

آهان! این شعرو از اونجا ورداشتی. یک نشست از 87 همشو خوندم. اشکم در آمد. آدم میمونه اصلا چی بگه. نابغه است. محشره دختره. جدا دستت درد نکنه که معرفیش کردی.

گردو

این کامنت پایینی مال منه. نمیدونم چرا اسم نداره.

گردو

عزیز جون! شما که تا حالا تو این دور نیفتادی. ولی بنظرم اگر میخوای مصون بمونی یک معشوق برای خودت پیدا کن. البته معشوق زمینی. من قبلا تجربه کردم. وقتی آدم عاشق باشه قلبش لطیف میشه و اینهمه هم وسواسی و خرده گیر نیست. حرف برای گفتن زیاد داره. حرفهایی که رنگ نصیحت و نق زدن به دیگران نداره. حتی عرفای ایرانی که من زندگینامشونو خوندم با همه درویشی همه معشوقه زمینی داشته اند. بنظرم لطافت کلامشون هم از همینجا چشمه میگیره. فکر اینکه دنیا عوض شده نباش. دنیا دوباره به نسل ما برمیگرده. الان دنیا در حال تجربه فردگرایی هست. مردم مثل کره اسبهایی میمونند که بعد از چند وقت از طویله آزاد شدن. از طویله نادانیهای خودشون که بنظرم اجتناب ناپذیر بوده. یکمدت با هم تاخت میگذارند و هر کدوم سعی میکنند سریعتر بدوند. ولی نهایتا آروم میشند و به گله بر میگردند. حواست بیشتر به "رها" باشه. البته بقیه بچه ها هم هر کدوم یک نابغه هستند و نیازمند توجه و پرورش.

گردو

اینجوریکه انقدر سختگیر باشی رو دست مامانت میمونی دختر خوب. ولی از شوخی گذشته، قبول دارم کار ساده ای نیست و آدمیکه لایق عشق پاک باشه کم پیدا میشه. ولی راهش اینه که تصمیم بگیری با معشوقت هیچوقت زندگی مشترک نکنی. یا حد اکثر فقط برای یکدوره کوتاه که به تحکیم عشق کمک میکنه. بزرگان سفارش کرده اند هیچگاه با کسی که عاشقش هستی ازدواج نکن و اجازه بده رویاهای عشقت جاودانه بمونه.

گردو

میبخشی عزیزجون. قصد اظهار نظر درمورد زندگی شخصیتو نداشتم. منظورم عموما بود. با اینحال میبینی. این فقط مشکل وبلاگ نویسها نیست. همگی این خاصیتو داریم. از بس که میدان برای عمل پیدا نمیکنیم به محض اینکه فرصت حرف زدن بهمون داده بشه شروع میکنیم به پندو اندرز دادن. اتفاقا شخصا هم بعنوان کسیکه یک بار زندگی مشترک رو تجربه کرده با شما موافق هستم. اونچیزی که گفتم فقط نقل قولی از یکی از همین فلاسفه معاصر بود که یک جا خونده بودم. ولی حقیقتش هیچوقت بهش فکر نکرده بودم. همونطور که وقتی آدم همراه زندگی تو اجتماع یکسری محدودیتهای شخصی رو میپذیره و مجبوره از خیلی از عادات و خواسته های شخصی چشم بپوشه، تو زندگی مشترک هم - حتی با غلظت خیلی بیشتر - همینطور هست. در ضمن بخاطر اینکه خواه و نا خواه دو نقر از دو تربیت و احتمالا دو فرهنگ مختلف هستند، نیاز به گذشت از عادات و خواسته های فردی برای هر دوطرف چند برابر میشه.

گردو

البته اگر بخواد صرفا گذشت باشه اصلا جور درنمیاد. چیزیکه باعث پایداری یک رابطه میشه نقاط مشترک هست که رابطه عاطفی اولیه را بتدریج به دوستی وصمیمیت تبدیل میکنه. بنظرم در یک رابطه برابر تنها همین صمیمیت هست که باعث دوام و استحکام رابطه میشه. مگر اینکه کلا یکطرف بهر دلیلی کوتاه بیاد و اجازه بده طرف مقابل به خواسته هاش عمل کنه. باز هم اینکه میگم تجربه شخصی منه و بهیچ وجه نمیشه به همه تعمیم داد. هر کسی باید به نیاز قلبی خودش توجه کنه.

گردو

ممنون از پاسخ عزیزجون. بهر حال اینکه شما میگی هم تایید برا ینه که روشهای مختلفی وجود داره و هر کسی باید به تجربه راه مناسب خودشو پیدا کنه. یک نظر هم اینه که ما باید بین دوست داشتن و خواستن تفاوت قائل بشیم. دوست داشتن مثل عشق مادر و پدر به فرزندان که به هر قیمتی خواهان سعادت آنها هستندو خواسته های آنها رو به خواسته های خودشون ترچیح میدند. چنین عشقی که البته خیلی باید نادر باشه، اگر به زندگی مشترک بینجامه و طرف مقابل هم ظرفیتشو داشته باشه و خواسته یا ناخواسته از رابطه سوء استفاده نکنه، شاید بتونه به منجر به یک زندگی با ثبات بشه. ولی خواستن که اصطلاح خواستگاری هم ازش مشتق شده به معنی اینه که ما کسی رو برای ارضاء احساسات خودمون دوست داریم. ولی به نظر من چیزی که قطعی هست این که حتی با وجود عشق از نوع اول، پیشنیاز یک زندگی مشترک پایدار دو خصیصه گذشت و هم اندیشی یا اشتراک نسبی ایده ها و خواسته ها ست. من حقیقتا هنوز نمیدونم در منش فردگرایانه که الان در دنیا باب شده و معتقده هر کسی باید منافع و خواسته های خودشو به دیگران ترجیح بده اصلا عشق به این معنی که ما میفهمیم معنی پیدا میکنه یا نه.

گردو

از معرفی کتاب هم ممنون. شما به فارسی خوندی یا زبان اصلی. البته اگر انگلیسی باشه من مشکلی ندارم. برای تهیش هم بستگان هستند برام میخرند و میفستند.

بابک

عزیزجون اینقدر سر کار به خودت فشار نیار ننه. یه وقت ناخوش میشی خدای نکرده. یه خرده هم استراحت کن مرسی برای معرفی یه وبلاگ مثبت. شدیدا به + نیاز دارم