مدتیه من و خدا خرجمون رو از هم جدا کردیم. اگه یه وقت  هم  جایی گذری  از کنار هم رد بشیم،  همچین  خودمون  رو به کوچه ی  علی چپ میزنیم که...

از این حرف ها که بگذریم، گاهی دلم میخواد  خدای قصه ی ما واقعیت داشته باشه . دلم میخواد یکی باشه ، که تمام  غم های من ، غم های ما  براش کوچیک و  کودکانه باشه . کسی که  هر وقت دلت گرفته و بغض کردی،  بدون هیچ نگرانی و عذاب وجدانی،  بدویی بری تو بغلش گریه کنی و غر... بزنی . اونم با اینکه ته دلش از غم کوچیک تو  خنده اش گرفته  ببوسدت و  طوری که انگار غم هات خیلی جدی اند ، دقیق  به حرف هات گوش کنه و دلداریت بده .

درست مثل این فیلم ها ، که توش یه دختر بچه ی  ناز نازی با بغض  میره پیش باباش و میگه "نگاه کن فلانی دفتر نقاشیم رو خط خطی کرده!!!" . باباش هم بغلش میکنه ، میبوسدش و میگه " بیا ببینم، کی دختر ناز من رو اذیت کرده ؟ "

اره، کاش خدایی بود، که  بدویی بری بغلش و با گریه  دفتر چه ی خط خطی  فکر و روحت رو نشونش بدی.

واقعا سخته آدم یتیم باشه،  باید هوای بچه های یتیم  دنیا رو داشت .

"هستی "
/ 1 نظر / 2 بازدید
عاطفه

هستی جان سلام /عصری رفته بودم آمپول بزنم وقتی سوزن تو عضله ام بود وتزریقاتیه می گفت :تحمل کن این خیلی درد داره ، سخت گریه کردم ،چون به بهانه درد آمپول ،می تونستم برای درد همه ی دردهام گریه کنم/این حس یتیمی ،دردمشترک این روزهای همه مان است .اما در عین حال من در عمق این درد همیشه دستهای خدا رو که مث برگ های درخت انجیر پهن وبرزگ اند رو روی سرم داشته ام.در واقع همگی داشتیم.این دستها جاودانه سبزومکررند.[ماچ]