کارگردان گفت این سکانس رو با یه دوربین فیلم برداری نمیشه درآورد.

تازگی ها به این نتیجه رسیدم که آدم باید فقط روایت کنه. نتیجه گیری اشتباهه. چون گاهی نتیجه ای وجود نداره. علت و معلول یکتایی وجود نداره. همه چیز لایه لایه است. در یک لایه حق با توست. در لایه ی بعدی نه.  از این سطح که نگاه می کنی یه چیز می بینی، از یه پله بالاتر که نگاه کنی همه چیز متفاوت میشه. تنها سند واقعی اتفاقی است که افتاده. فقط آدم باید بتونه اون صحنه رو در حد توانش به درستی و راستی به تصویر بکشه. حالا با دوربین عکاسی، با دوربین فیلم برداری، با قلموی نقاشی،  با چینش کلمات با هر چی. آدم فقط باید یه صحنه که تو ذهنش گیر کرده رو  آزاد کنه. همین. حقیقت در خود سکانس هایی است که از الک ذهن تو رد نشده اند. گیر کرده اند در فضای افکارت. آزارت داده اند. لذت بردی از آن ها.  مشغولت کرده اند. مشمول مرور زمان نشده اند. محو نشده اند. بُلد مانده اند برایت. شروع کنی به حلاجی کردنشان که تصویر کلی تری را ارائه بدهی به بیراهه رفتی. چون واقعیت این است که تمام تکه های پازل در سر تو نیست. در مسیر زندگی تو نیست. با نورپردازی زندگی تو قابل دیدن نیست.  باید رها کنی بنشینند کنار تکه های پازلی که دیگران گذاشته اند وسط. تصویر کلی تر خودش ارام آرام شکل می گیرد.

/ 5 نظر / 4 بازدید
صاب مرده

حتی اگه سعی به نتیجه گیری هم بکنی روی هر قسمت که تمرکز کنی قسمت دیگه ای از دستت درمیره. نمیشه هم همه چیز رو از بالا دید هم با جزییات کافی برای قضاوت. عدم قطعیت...

بروبا

موافقم و اینکه نوشتی همه چیز لایه لایه است خیلی توضیح جالب و خوبی بود

صاب مرده

منم عمق فاجعه حرف عمو هایزنبرگ رو خیلی بعدش فهمیدم...

Allen G

خیلی‌ جالب گفتی‌، منطقی‌ هم هست، اما خوب خیلی‌ عملی‌ نیست، نمیدونم اما فکر کنم مغز انسان خواسته یا ناخواسته تمایل به پردازش داره، یعنی‌ فقط منتظر هست که یکم اطلاعات بهش بدی و اون همه‌رو باهم ترکیب کنه یه نتیجه بگیره. خواسته یا ناخواسته همیشه همهٔ آدما بسته به چیزایی‌ که می‌بینن یا براشون اتفاق میافته فکر می‌کنن و معمولان هم به نتیجه گیری میرسه، اما خوب بعضی‌ وقتا هم نتیجه پیدا نمیتونه بکنه چون اطلاعات ناقصه اما در واقعیت همچنان تمایل داره که نتایج رو بدست بیاره، یه جورایی همون رابطهٔ شرطی خودمون، اگه بهش یکم ورودی بدی، آنگاه بی‌ برو برگرد می‌خواد ازش یه برداشت کنه... البته شاید قابل کنترل باشه، نمیدونم، باید روش کار کرد.

آق میتی

آقا ما اولش فک میکردیم همه چیو ،چــی ؟ میدونیم! بعدش فهمیدیم ، فقط بعضی چیا رو میدونیم ، بعدترش یه آقایی اومدبا یه گربه ویه اطاقک واسه آزمایِشت. بعد از اون آزمایِشت تازه فهمیدیم که نه تنها ما ممکنه فقط بعضی چیزا رو بدنیم ، حتی ممکنه اونم که میدونه ،چـــی ؟ نباشیم!!.خلاصه اون گربه هه ما رو پاک ریخت بهم و اوضاع احوالمون رو بیریخت کرد. حالا دیگه بگذریم از این داستان که خود آقا گربه هه (طوری که هیشکی نفهمه) تو گوش ما گفت اونور دیفال ممکنه یه مشت آدم و یه گربه باشن که کارای دیگه میکنن! ( ما این جریانو به اِسمال گفتیم ،گفت حتمنی جنسش خوب نبوده و توهم زدیم !) ، القصه ،گیج و ویج نشتیم وَرِ دِلِ ننه ،که ای دل غافل ،میبینی ؟میبینی ننه ؟ راس میگفتی شوما ،دیگه تو این دنیا هیچی اونجور که نشون میده نیس ، هیچ چی هم چــــی ؟ سر جاش نیس ! . اون چینش و سکانس و الک ذهن و بُلت و این چیزا رو هم که شوما فرمودین ، ما شرمنده ایم دیگه ! یعنی نه اینکه در حدِ سوات ما نیست ، کامنتدونی شوما اجازه نمیده.