آدما هجوم آوردن، برگای سبزت رو بردن

نزدیک خونه ی من یه امامزاده است که حیاطش گلزار شهداست. دقیق نمیدونم ولی به نظرم حدودا صد تا شهید اونجا به خاک سپرده شده اند. پارسال یه بار که زندگی خیلی سخت گرفته بود و خیلی احساس خستگی و نفهمیدن و فهمیده نشدن میکردم همینطور که داشتم مسیر اصلیم رو میومدم یهو کج کردم و رفتم داخل امامزاده. پام رو که گذاشتم تو حیاط اشکام ریخت پایین. شروع کردم به ترتیب از همون اول به خوندن متن روی سنگ قبر ها، نام، نام خانوادگی، نام پدر، محل شهادت، تاریخ تولد، تاریخ شهادت و گاهی شعر ی که روی سنگ ها حک شده. حساب می کردم تو زمان شهادت چند سالشون بوده و بعد از پشت پرده ی اشک زل می زدم تو چشماشون تو عکس. و  سعی می کردم حال و هوای خودم رو تو اون سن و سال به یاد بیارم. تمام قبرها رو همینطور قدم زدم. اشکم بند نمیومد. گاهی نگاه چند تا زن روم سنگینی می کرد. شاید فکر می کردند فرزند شهیدی، خواهر شهیدی چیزی هستم که اینطور می بارم. ولی برام مهم نبود. بیشتر از  اونی که باید تو خودم غرق بودم. میانگین سنشون فکر کنم ۲۲ سال بود. و نگاه هاشون پر از سادگی، امید و آرمان گرایی. هنوز که هنوزه اکثرا وقتی از روبروی امامزاده رد میشم بهشون سلام میدم. و گاهی می بینمشون ایستاده با لباس های خاکی، لبخند های ساده و نگاه های عمیق. نگاه هاشون اذیتم می کنه. ازشون حتی تو خیالم هم فرار میکنم. من که خیلی وقته باور عمیقی به روح و زندگی بعد از مرگ ندارم. و آرزو هم میکنم که حقیقت نداشته باشه و  کسانی که امیدوارانه رفتند، نبینند و نفهمند. مگه یه آدم چند بار میتونه بمیره؟ !

 

پینوشت: این آهنگ هم تقدیم به شما.

/ 4 نظر / 17 بازدید

تو فقط یک بخش آن را اجرا کردی سن اونها رو در خاطرت بجا آوردی. جوانانی پاک با هزاران آرزو. اما اینها پدر . مادر هم داشته اند. مادرانی که هزار آرزوی ندیده داشتند! حالا می تونی حتی یک لحظه فقط یک لحظه حسش کنی! یعنی فقدان و از دست دادن اولاد چیز کمی نیست. نمیشه حسش کرد. ... سلام

چرکنویس

سلام اولا که در حدیث داریم که خوندن سنگ قبور حافظه رو به تحلیل میبره .:) دویوما از جمله ی رفتگان این راه دراز / بازآمده ای کو که به ما گوید راز ؟ سیوما بقول بنده خدای : ملاحسین تُف وَ روت ، دنیا آخِرش مِردِنَه. اینهمه میلیون میلیون آدم اومده اند که بروند. باز بقول پیرزنی : زنده هارو بگیرین که مرده ها جایی نمیرن. هرکسی که توی این دنیا مرده، شهیده. یکی واسه زن و بچه ش ، یکی واسه شوهرش ، یکی واسه آب و خاکی که فکر میکرده ارزش داره .یکی واسه فکری که فکر میکرده مهمه .همه یه جورایی سرشون رو گذاشتن و رفتن . شیش سالگی و شصت سالگی هم چندون فرقی نمیکنه.این کهنه رباط جای موندن نیست. برای خودت خوب زندگی کن که معلوم نیست بلیط کی و کجا صادر میشه.

خاطره

حس مشترکی بود .. خوش به حالت که دلت صاف و پاکه