بچه تر که بودم فکر می کردم اگه بعد از مرگ خدا رو ببینم باید چی جوابش رو بدم؟ آخه خدا همه ی کارای بد من رو دیده بود.  ولی الان فکر می کنم اگه بعد از مرگ خدا رو ببینم، اون چه جوری می خواد جواب منو بده؟ هووووم،  فکر  کنم هول شه. بیافته به من من کردن. یا شایدم قیافه ی حق به جانب بگیره و بره بالای منبر؟ زمین و زمان رو به هم بدوزه که خلقت لازم بوده. لااااازم. مثل وقتایی که پدر مادرآ می خوان چرایی به دنیا آوردن بچه هاشون رو توجیه کنند، خودش رو به آب و آتیش بزنه. سرخ شه. عرق کنه. خب اون موقع من ... من فکر کنم ...  خب من فکر کنم دلم براش بسوزه و تموم حرفایی رو که آماده کرده بودم بهش بزنم، یادم بره.  بعد برای اینکه جو عوض شه،  بپرم وسط حرفش و بگم خب حالا اتفاقیه که افتاده. تو هم تنها بودی یه کاری کردی. سخت نگیر.  قصد بدی که نداشتی؟  بخواد یه چیزی بگه، من باز نذارم. بگم بابا بی خیال دیگه.  حالا خیلی هم بد نشد. یه جاهایی ام واقعا خوش گذشت. جدی. بعدش با لبخند شیطتنت آمیزی ادامه بدم که خب الان چی کاره ای؟ متعجب نگام کنه که یعنی چی؟ منم بگم، گفتم اگه کار نداری بریم یه دوری تو دنیا بزنیم. بگو ببینیم چه جوری درستش کردی که یه عمر مثل خر تو فهمش گیر کردیم؟ ها ها ها. یحتمل بعدش با هم رفیق شیم و بگیم و بخندیم. مگه نه؟