دوست شیرازیم (مامان حسین آقو رو می گم) زنگ زده. بعد از سلام و چاق سلامتی می گه دیشب خوابت رو می دیدم. خواب دیدم عروس شدی. می گم همین دیگه! صد رحمت به دشمن.  مگه شما نمی دونید خواب زن چپه؟ آخه چرا پای عروسی منو تو خواباتون می کشید وسط ؟ خودش رو لوس می کنه و می پرسه جدی؟  جان من خبری نیست؟ می گم سارا جان راستایتش  یه مدته هر مسیر استراتژیکی رو که تو ذهنم میرم تهش به اُلد ریچ من ختم میشه؟ میگه چی؟ می گم پیر مرد پول دار بابام جان. تندی میگه،  وای گفتی ! الان نمی تونم (فکر کنم شوهرش اونجا بود) فردا بهت زنگ می زنم از داییم برات بگم. اگه بدونی؟ می گم همون دایی خر پولت؟ میگه آره. میگم زن گرفته؟! میگه آره. داییش یکی از پولدارهای تهرانه. می تونم چند نمونه از دارایی هاش رو بگم کفتون ببره. ولی اونقدر یونیکه که بعدش طرف لو میره. حیف. حیف که بعضی اوقات این وجدان نمی ذاره. فقط همین قدر بگم که برخی از وزیر ـ وکیلای مملکت از سهام دارهای جزئی بعضی از دارایی هاشند. زنش دختر وزیر بود. اصلا فکر کنم داییه به واسطه ی زنش خودش رو بالا کشیده بود. چون خودش از یه خانواده ی ساده ی شهرستانی بود.

فرداش زنگ زد. گفت داییش با دانشجوش سر وسری داشتند پنهونی. بعد پسرش طی یکسری عملیات ویژه  از این راز پرده برداری می کنه. (البته بعدش هم پدره از خجالت پسره در اومده و آپارتمان چند میلیاردی رو که بعد از عروسی پسره بهش داده ازش پس گرفته. لذا دوستان عزیزِ ددی پولدار دار سرهایتان را از خشتک های پدرتان بیرون بیاورید، باشد که بعدش به غلط کردن نیوفتید. می دونم. می دونم.  باید تا دیر نشده است خودم فلفل بریزم تو دهنم). کجا بودیم؟ آهان. بابا عه هم کم نیاورده و ازدواجش رو علنی کرده و جشن عروسی ای گرفته است که بیا و ببین. البته گویی یک سال بعد دختره خطایی می کند و خان دایی تنبیهش کرده  و طلاقش می دهد. دختره هم با دلی غمگین و قلبی آزرده با یک ماشین بنز و کلی دارایی باد آورده فلنگ را می بندد.  سارا می گه خوشم میاد، دختره حال داییم رو گرفت. حالا بذار داییم فکر کنه که او حال دختره رو گرفته. کی به کیه؟  قصه ش خیلی شبیه به قصه می مونه. می گم سارا زنداییت چی کار کرد؟ گفت هیچی. اکثر چیزها به اسم داییم بود. عروس داشت. داماد داشت. بچه ی کوچک هم داشت! چه کار می کرد؟ شکست. ولی الان داره سعی می کند خودش را دوباره به داییم نزدیک کنه.  باهاش سفر میره ...

دیدم قلبم داره مچاله می شه.  زن داییش برای خودش کسی بود. اصلا دست و پا چلفتی نبود. پذیرش این همه حقارت برای چه؟ من اگر جای او بودم چه می کردم؟ سخته جواب دادن. ولی فکر می کنم تحمل خیانت، عین حماقت است.  نه به دلیل درد این واقعیت که طرفت کسی را به تو ترجیح داده است. نه به دلیل این که دیگه نمی تونی به او اعتماد کنی (البته خداییش این هم دلیل مهمی است). به دلیل اینکه تو واقعا مجبور آفریده نشده ای (حداقل امروزه روز). به دلیل اینکه نباید به خودت دروغ بگی.  دیگه نمی تونی مثل روز اول عاشقش باشی. نمی تونی به چشماش مثل همیشه نگاه کنی. و از اون بدتر نمی تونی به چشمای خودت تو آینه نگاه کنی. آدم نباید برای خودش بشکنه. و این خیلی مهمه. آدم باید بتونه برای خودش چمدون ببنده بدون هیچ کینه ای، بدون پاک کردن خاطرات خوب. خیانت یک فرایند برگشت ناپذیره. همین.


سارا با خنده می گه خلاصه خواستیم بگیم اگه دنبال الد ریچ منی دایی من هم هست ها. می خندم و میگم نه دیگه.  الان به تئوری همسر شاغل در عسلویه فکر می کنم. با تعجب می پرسه چی؟ اینو دیگه از کجات در آوردی؟ می گم خوبه دیگه. دو هفته تنهایی، با تنهاییت کیف می کنی. دو هفته اون میاد با هم کیف می کنید. و فکر می کنید چقدر بده که فقط دو هفته همدیگه رو می بینید. در حالیکه واقعیت اینه که اگه تمام ماه همدیگه رو می دیدید، تمام عکس های دو نفره تون تام و جری وار بودند.
.

سارا می گه دیوونه. تو هم که تئوری هات از زمین تا آسمون با هم فرق می کنه. از تو عروس در نمی آد. کاری نداری؟

 

پ. ن. ۱. خدایا ما را به خاطر اولدرم بلدرم هایمان امتحان مفرما.

پ. ن. ۲. دایی دوستم دست به خیر هم زیاد داشت. مدرسه می ساخت و ... به هر حال آدم ها همیشه هم بد نیستند و هر کی کار خیر می کنه لزوما همیشه خوب نیست. آدم لازم داره گاهی کارهایی کنه که حالش از خودش بهم نخوره.