مقدمه: آدم باید یه جاهایی حرفش را پس بگیرد و برود بنشیند زندگیش را بکند. دیدم دلم نوشتن می خواهد. با خودم گفتم خب برو  یه جایی بنویس. دیدم دلم خوانده شدن هم می خواهد. این وبلاگ را که تخته کرده بودم. به لطف یکی از دوستان یک کپی هم در ورد پرس دارم. خواستم آن جا را آپدیت کنم دیدم کلی اذیت می کند. البته تقصیر اون نیست من در مواجهه با  تکنولوژی  کلا خنگم.  این استادهای پیری را که  ایمیلشان را هم به زور چک می کنند دیدید؟ من ورژن جوان شده ی آن هایم.  گفتم اصلا یه وبلاگ جدید بزن. یه اسم جدید، یه محتوای جدید. جان؟ ایده ی جدیدی داری خیر سرت. دیدم نه. بعد من عادت می کنم به یک جا. احساس گناه می کنم یکی را ول کنم برم سراغ دیگری. راستیش این وبلاگ جایش را در دلم باز کرده و من در هر چیزی تنوع طلب باشم در احساساتم  نیستم. انی وی، من گفتم خداحافظ؟ خب اشتباه کردم. به همین راحتی.

پست از این جا شروع می شود:

بالاخره بعد از ۶-۷ ماه تمام خط کشی کردن ها و ممنوع کردن هایم شکست خورد و دوباره وسوسه شدم که فیسبوک را رمز گشایی کنم. اولش کلی فیسبوک سین جیمم کرد که عمو وجدانا خودتی؟ بالا غیرتا این تن بمیره خودتی؟ بعد هم کلی سوال هوش ازم پرسید که اگه راست می گی بگو ببینم فلانی کیه؟ بهمانی رو می شناسی؟ و من تمام این مدت وقت داشتم که صرف نظر کنم. هی گفتم نکن دختر. نکن. الان دمِ انتخابات فیسبوک برای ذهن شلخته ی تو سمِ ها. نکن. دِ میگم نکن.  ولی خب چهره ی دوستان خوشبختانه در این مدت تغییر زیادی نکرده بود (خدا رو شکر دوستان  اکثرا از پیشرفت های پزشکی در زمینه ی جراحی های زیبایی بی خبرند ) و من بالاخره از آزمایش این پسره مارک زاکربرگ سربلند بیرون اومدم. و دوباره ورودم را به دنیای فیسبوک ثبت کردم. بعد یهو دیدم همچین چهارپا وار سرم رو انداختم پایین و رفتم صفحه ی طیبه رو باز کردم. حتی خودم هم در جریان نبودم این تصمیم رو کِی و کجا گرفتم؟ اصلا یکی از هنرهای من در خود به کوچه ی علی چپ زنیه. همچین تر و تمیز به هوای هوا خوری دست خودم رو می گیرم و می برم کوچه ی علی چپ که وقتی به خودم میام می بینم ته ته های کوچه ام. بعد یه عکس دیدم. طیبه توش بود. و من تازه فهمیدم که اصلا یکی از ترس های من از بازگشت به فیسبوک سکوت تلخ صفحه ی طیبه و نبودن یه همچین عکسی بود. طیبه نشسته بود. آدم های ناآشنا دورش. لاغر شده بود. چشم چپش هم خیلی کامل باز نبود. ولی خب زمان میبره. زمان میبره که یکی که از کما برگشته بشه مثل روز اولش. مهم اینه که مسیر برگشتن رو پیدا کرده. این معلق بودنه گم شدنه ترسناکه. بعد دیدم که انگار قلبم ریتمش رو از دست داده و افتاده تو دور هی منقبض شدن.  خب من قبلا تو شرایط مشابهی قرار گرفته بودم و برعکسش از آب در اومده بود. تو خونم تو پاریس تنها نشسته بودم و تمامِ روز زل زده بودم به تلفن. خب شده بود که تاریخ تولدم رو یادشون بره و با یه تاخیر فازی بهم تبریک بگند. ولی حالا که دور بودم انتظار داشتم اصل تاریخ یادشون بمونه. بعد هم به روشون نیاوردم. چون من مغرور تر از این حرفام. ولی تهش یه ماه بعد سر تبریک تولد خواهرم خود به خود بهشون یادآوری شد. و مادرم که ناراحت شده بود گفت ای بابا اونقدر اون موقع گرفتار بودیم که. خبر نداری. و بعد آروم حرف رو برگردوند رو چیزهای دیگه. ولی خب من همونقدر که تو خودسانسوری قویم. شاخک های قوی ای هم دارم. و اصلا خاصیت غربت این است که برای اینکه از راه دور همه چیز تحت کنترلت باشد شاخک هایت خود به خود تقویت می شوند. مثلا هنوز خیلی شب نیست. داری با مامانت حرف می زنی. صدای اخبار می آید. می پرسی بابا چطوره؟ خیلی کوتاه می گه خوبه. می گی گوشی رو بده بهش؟ می گه خوابه. بعد صاف می زنی تو خال و می پرسی دعواتون شده؟ یعنی غربت چیزهایی را از تو بیرون می کشه که گاهی تعجب می کنی که یه همچین چیزی تا حالا کجای تو بوده؟ پرانتز  بسته (خودتون یه جایی اون بالا مالاها پرانتِزَ رو بازش کنید). مغزم از بعدِ همون جمله ی ٬خبر نداریِ٬ مادرم شروع کرد به چیدن تکه های پازل. و خب این یک تیکه جفت و جور شد کنار اون تیکه که قبلا مامانم گفته بود که حال ننه خوب نبود یه مدت بیمارستان بود. و خب چون مادربزرگ من سالی یک بار سهمیه ی بیمارستان داشت اون موقع خیلی موضوع برام بُلد نشده بود. پرسیده بودم الان خوبه؟ مامانم هم گفته بود آره و موضوع بسته شده بود. ولی اون روز دلشوره ی بدی گرفتم. و اگر فکر می کنید که بعدش زنگ زدم تا خیالم راحت شود کاملا اشتباه می کنید. برعکس ترجیح دادم دو به شک بمانم تا اینکه یهو بفهمم مادر بزرگم نیست. دیگر نیست. تمام شده. سری قبل که موقع خداحافظی من را بوسید و مثل همیشه گریه کرد که دفعه ی بعد من را نمی بینی حق با او بود. و من آدم مزخرفیم که خندیدم و گفتم ننه تو هر بار اینو می گی بابا الان جوونمرگی مد شده. از مرگ می ترسید. خیلی. خب نوبتش هم نزدیک بود. نوبت بعدی که برگشتم خانه. دیدم مامانم بر عکس همیشه نمیگه بریم به ننه سر بزنیم. گه گیجه ی درونی گرفته بودم. ترجیح می دادم که یکی صاف بیاید راستش را بگوید. یا یهو وسط یک بحثی یکی خیلی ناخوداگاه بگوید ننه خدابیامرز و موضوع بسته شود تا این که خودم بخواهم سر بحث را باز کنم. حتی یکم هم قاطی کرده بودم یعنی الان باید بروم به مادرم تسلیت بگویم؟ الان مامانم فکر نکند من چقدر بی احساسم؟ بالاخره بعد از چند روز خودم را جمع و جور کردم و در حالیکه داشتم چند پاره می شدم خیلی کول آخر صبحانه پرسیدم امروز بریم خونه ی ننه؟ یه چند ثانیه سکوت شد. تو همون چند ثانیه به غلط کردن افتادم. چون فهمیدم که من الان نمی دانم عکس العمل بعدیم چه خواهد بود. خودم را بغل مادرم می اندازم و گریه می کنم. شوکه می شوم و سکوت می کنم. یا خیلی آرام می گویم اِ؟ کی؟ و بعد همانطور که مادرم دارد اشک می ریزد لیوان چایم را بر می دارم و می گویم باز هم چایی هست؟  احتمال تمام ری اکشن ها برایم یکی بود از سکته تا خنده. البته شانس آوردم چون مادرم خیلی سریع در حالیکه  استکان ها رو جمع می کرد گفت حالا یه ده روز اومدی. کلی کار داری نشد هم نشد. ننه که نمی دونه تو اومدی. و من از خدا خواسته پذیرفتم. ترجیح دادم که فکر کنم که به احتمال ۰.۰۰۰۰۱ درصد هنوز مادر بزرگم زنده است تا با یک واقعیت ۹۹.۹۹۹۹۹ درصدی روبه رو شوم.  وقت رفتن تو فرودگاه باز به خودم پیچیدم که این جریان را همان جا باز کنم و خلاص شوم ولی نتوانستم. بدبختی پروازمان هم کنسل شد. هواپیمای آذربایجان بدون مشورت با ما تصمیم گرفت که ما را نبرد. چون به نظرش  شاید ما به پرواز بعدیمان نمی رسیدیم. (در کل آذربایجانی ها با ما ایرانی ها بدند. چون فکر می کنند ما آذری هایمان را به گروگان گرفته ایم. و من با اینکه خودم ترکم. حالا اوریجینال هم نه و لی بازار مشترکش هستم. کلی به این آذربایجانی ها فحش دادم و عمرا آذری هایمان را بهشان بدهیم. یاشاسین اذربایجان. آذری ها هم سکوت. همون که گفتم). یه صحنه هست تو فیلم درباره ی الی که گلشیفته داره با خودش می جنگه که به بقیه بگه میدونسته الی نامزد داره. هی میره از پنجره زل می زنه به دریا بر می گرده زل می زنه به جمع. تردید تو چشماش دو دو میزنه. سری دوم تو فرودگاه دقیقا همچین حالتی داشتم. ولی تردید من به خاطر ری اکشن بقیه نبود دقیقا به خاطر ری اکشن خودم بود. می ترسیدم غش کنم از این پرواز هم جا بمونم. تا لحظه ی آخر هیچی نگفتم. حتی به نظر می رسید که دیگه با خودم به این نتیجه رسیده ام که چیزی نگویم. پاسپورت و بلیطم رو درآوردم و چمدون هایم رو جلوی پایم مرتب کردم. بعد مثل معمول در لحظه ی آخر قبل از اینکه بلیطم را به سرباز نشان دهم و بپیچم  تو اون تونل شیشه ایِ کذایی خواستم برای بار آخر پدر و مادرم را در آغوش بگیرم. دستام رو که انداختم دور گردن مادرم. خیلی ناخودآگاه لب هایم رو بردم نزدیک گوشش و آروم زیر لب گفتم خدا ننه رو بیامرزه. خیلی بی صدا آروم تو خودم شکستم و آب از گوشه ی چشمام راه باز کرد. یک فشار محکم دادمش. وبعد سریع مثل برق گرفته ها پسش زدم. و بدون اینکه نگاهش کنم پاسپورت و بلیط را به سرباز دادم. اشک هام بی صدا از روی گونه هایم سُر می خورند و داخل یقه ام می ریختند. چمدون را که بلند کردم تا روی ریل بگذارم دیدم یکی دارد محکم به شیشه می زند. برگشتم نگاهم به نگاه بی رنگ و ترسیده ی مادرم گیر کرد. تند تند می گفت ناراحت نباش. راحت شد مادر. راحت شد.