راننده که یه مرد سیاه‍پوست بلند قد بود، چمدون ها رو از پشت ماشین پایین گذاشت.  پنجاه یورویی رو که تو دستم بود، بهش دادم و تشکر کردم. همونطور که داشتم دور شدن ماشین رو تماشا می کردم یه نگاهی هم به اطراف انداختم. شهرک قشنگی بود. محوطه ی سبز بزرگی دو طرف راه رو گرفته بودند. یه عده وسط چمن ها دراز کشیده بودند و  به بچه هاشون که داخل چمن بدو بدو می کردند، نگاه می کردند. یک عده هم ، لباس ورزشی به تن و هدفون به گوش دور محوطه ی چمن می دویدند. احساس می کردم که وسط صحنه ای از یه فیلم که قبلا دیده ام ایستادم.  برگشتم و به درب شیشه ای ساختمان جلویی  نگاه کردم. ساختمان بزرگ و زیبایی بود، با نمایی شبیه به سنگ گرانیت.  بیشتر شبیه به یک ساختمان اداری و یا بیمارستان می ماند تا یک مجتمع مسکونی. یک آن دلهره گرفتم. برای صدمین بار داخل کیف دوشی ام را نگاه کردم تا مطمئن شوم که مدارک دانشگاه و رزرو خانه هستند. به خودم اطمینان دادم که بلاخره آن جا یکی هست که انگلیسی حرف بزند. خم شدم و دسته ی چمدان ها را بالا کشیدم و به سمت درب ساختمان راه افتادم.

خسته روی تخت نشستم و فرم هایی رو که مسئول ساختمان بهم داده بود تا سر فرصت پر کنم، کنارم کذاشتم. نگاهی به سوئیت انداختم. کوچک ولی مرتب بود. بیشتر شبیه به یک اتاق تو هتل بود تا محل زندگی. آدم توش احساس غریبگی می کرد.  چمدان هایم روی کف سوئیت ولو بودند. یک بر اتاق پنجره های بزرگی داشت که با پرده های طوسی -نقره ایِ ضخیمی که با رنگ کف پوش ست شده بودند، پوشانده شده بودند. دلم می خواست بیبینم که ویو اتاق چیست. ولی توان بلند شدن نداشتم. سرم کمی گیج می رفت. از صبح چیزی نخورده بودم. شایدم از دیروز صبح؟ نمی دانستم و حال هم نداشتم که آخرین وعده ی غذایی ام را به خاطر بیاورم.  به یخچال کوچکی که در اتاق بود نگاه کردم. با خودم گفتم یحتمل خالی است. بعد دیدم انجا شاید شبیه به هتل باشد ولی خب هتل نیست. پس مطمئنن یخچال خالی است. احساس کودکی را داشتم که در اتاق بچه های گم شده منتظر است که اسمش را پیج کنند و پدر و مادرش بیایند ببرندش و دلش هم شور می زند که اگر کسی نیاید! و خب قرار هم نبود که کسی دنبال من بیاید. مدت هاست که قرار نیست کسی دنبال من بیاید. اصلا مدت هاست که قرار نیست کسی دنبال کسی بیاید. از همان موقعی که ادم ها شمع تولد  گرفته و نگرفته ی هجده سالگی شان را خاموش می کنند. از همان موقع است که باید خودت بلند شی و دست خودت را بگیری و ببری، و یا تا ابد با لب و لوچه ای آویزان منتظر بمانی. سینه ام مثل سنا دم کرده بود. ولی نگاهم سرد و خسته بود. حوصله ی محل گذاشتن به خودم را نداشتم. با خودم می گفتم.  این ها همه به دلیل مشکلات هورمونی ام است. همیشه این  نوسانات لعنتی با  نوسانات دیگر  زندگی همزمان  می شوند و می شود قوز بالا قوز. سر گیجه ام بیشتر شده بود و سر درد هم داشت به آن اضافه می شد. و سردرد زنگ خطر من است. می شود به بغض و نوسانات هورمونی محل نگذاشت.  ولی به این  سردرد لعنتی نمی شود. چون به آنی ریشه می دوانَد و تمام وجودت را می گیرد.  بعد در روز اول ورودت به مریخ ارتباط برقرار کردن با آمبولانس و بیمارستان و دکتر عملا یک سناریوی شکست خورده است. ترجیح می دادم اگر کارم به آن جاها رسید، روی همان تخت، در همان سوئیت که بی شباهت به اتاق های بیمارستان هم نبود جان بدهم تا فردا صبح خدمتکار من را هم با زباله ها از ان اتاق جمع کند و  ببرد.  

در چمدون ها که هیچ چیز خوردنی ای وجود نداشت. تازه کلی از وسایلم را هم در سیاره ی زهره گذاشته بودم برای هم اتاقیم. و سه کیلو اضافه باری را هم که در فرودگاه کشف شد، هم آنجا خالی کردم در سطل زباله، چون توان رفتن و پیدا کردن اتاقی که در آن اضافه بار را محاسبه می کردند نداشتم. و به نظرم ارزشش را هم نداشت. نگاهم را از چمدان ها گرفتم. درد به شانه هایم ریخته بود. با بی حالی محتویات کیف دوشی ام را خالی کردم روی تختم . کیف پول و  کلید اتاق را برداشتم و زدم بیرون.  در خیابان از یکی پرسیدم که نزدیکترین سوپر مارکت کجاست. گفت که یک لیدل ته این خیابان هست و در حالیکه ایستگاه اتوبوس را نشان می داد گفت می توانی با اتوبوس بروی ولی پیاده هم راهی نیست. پانزده- بیست دقیقه. خیلی خسته بودم. دلم می خواست با اتوبوس بروم. ولی آن موقع برای مغز خسته ی من، فهمیدن این که چطور و از کجا باید بلیط تهیه کنم، با اثبات انگار ه ی گلد باخ برابری می کرد. برای همین رویم را از ایستگاه اتوبوس برگرداندم و به طرف انتهای خیابان راه افتادم.

خوبی خرید از سوپر مارکت این است که آدم لازم نیست حرف بزند. هر چه می خواهد برمی دارد. آخرش هم قیمت را از روی دستگاه می خواند و در حالیکه با اعتماد به نفس ظاهری به خانم و آقای تحویلدار (کشییر)  لبخند می زند، پولش را می دهد و می رود.  مثل یک ربات لابه لای قفسه ها حرکت می کردم ، هر از چند گاهی می ایستادم چیزی برمی داشتم، داخل سبد می گذاشتم و باز راه می افتادم. کاملا اتوماتیک. بدون هیچ فکری. بیسکوئیت، ماکارانی، روغن مایع، رب، مایع ظرفشویی و ... انگار قبلا به مغزم برنامه داده شده بود که یک خانه ی خالی چه می خواهد.  دست هایم با توجه به آن برنامه به سمت قفسه ها می رفتند و برمی گشتند داخل سبد. کارم که تمام شد و پول را پرداختم. برگشتم و با ناباوری و درماندگی به نایلون های بزرگ و سنگین روی زمین نگاه کردم. دلم می خواست همان جا بنشینم کنار نایلون ها و تیتراژ پایانیِ فیلم با موسیقی آرامی برود. در حالیکه من، نگاه خالیم و نایلون های پُرَم فریز شده ایم، و مردم در حالیکه با تحویلدار صحبت می کنند و می خندند خرید شان را روی ریل های پیشخوان می گذارند. و ریل ها در حال حرکت هی پر و خالی می شوند.


از آن جایی که هیچ تیتراژ پایانی ای نرفت،  اجبارا با همان حال زار و سر گیجه و سردرد و نگاه مات و بی رنگ خم شدم و به زور نایلون ها را از زمین بلند کردم. رگ های دستام زده بودند بیرون و دستام به وضوح می لرزیدند. توی سرم پر از صدا بود. انگار یک زن و شوهر داشتند دعوا می کردند. یکی می گفت مجبور بودی این همه خرید کنی؟ اون یکی جواب می داد: چیکار می کردم هیچی تو خونه نداشتیم. بلاخره چی؟ باید می خریدیم که.
الان؟
چه فرقی می کنه؟ اتفاقیه که افتاده.
هیچ وقت از قبل فکر نمی کنی؟
همون که تو  فکر می کنی کافیه.
چرا با اتوبوس نمی ریم؟
می تونی؟ برو بلیط بگیر.
...


توان سر و صدا و جر و بحث نداشتم. از زن و شوهری که توی سرم دعوا می گردند فاصله گرفتم.  بخار سینه ام تو سردی نگاهم رنگ گرفته بود و آب از گوشه ی چشمام راه باز کرده بود.  صورتم از اشک و عرق خیس بود.  هر چند دقیقه یک بار وسایل را زمین می گذاشتم، صورتم را پاک می کردم، کمی استراحت می کردم و بعد دوباره نایلون ها را  بلند می کردم. تازه اون وسط یاد پسرِ پسر عموی بابام افتاده بودم. دوربین میرفت روی یک صحنه که من اون کنار هم داریم راه میریم. اون نایلون های سنگین و پُرِ لیدل رو بلند کرده. صورتش عرق کرده و اخم هایش درهم کشیده است. و من در حالیکه کالسکه ی بچه رو هل میدم پشت سرهم حرف می زنم و می خندم.

نایلون ها رو رو زمین گذاشتم و به ته خیابون نگاه کردم. راه زیادی نمونده بود. لب ها و گلوم خشک شده بودند. دستام  رو گذاشتم روی کمرم، پشت پهلوهام، و شونه هام رو عقب کشیدم. بعد با دست راستم گردنم رو کمی ماساژ دادم. پشت سرم از شدت سردرد ضربان داشت. خم شدم تا نایلون ها را بلند کنم. ته یکی از نایلون ها داشت پاره می شد.