همیشه کوه را به جنگل و جنگل را به دریا ترجیح داده ام.  شاید چون سکون دیوانه کننده است (بود!) برایم. از تلخ ترین خاطره هایم نشستن در اتوبوس بین شهری است.  وقتی قاب پنجره هم فقط از بیابان پر و خالی شود. ادم دیوانه می شود. دیوانه. خوابم هم که نمی برد (به ضم ب). از ترس دست مرد پشت سری که یک وقت سهوا! از درز  بین صندلی ها سر نخورد روی پک و پهلوهایم. این موقع ها شروع می کردم به شمردن خط کشی های سفید وسط جاده که بگذرد. بیچاره کنار دستی هایم حتما از  شدت پس لرزه های وول خوردنم به گریه می افتادند ولی به رویشان نمی آوردند. 

بلاد کفر هم که بودیم دوستانم ترجیح اولشان برای تفریح، رفتن به رستوران بود. اون هم شام.  اون هم فقط ژاپنی.  خب درست است که من شکمویم ولی این واقعا دق آور است  که همیشه بروی بنشینی تو یک رستوران،  یک جور غذا بخوری (غذاهای ژاپنی با تقریب خوبی همه شان یک مزه را می دهند)،  چهار ساعت حرف بزنی،  چشم چرونی کنی و برگردی.  دق آور نیست؟ البته بعدا من توانستم کمی برنامه را هیجان انگیز تر کنم و  دوستان را راضی کنم که بعد از هر چند بار ژاپنی، یک بار هم به یک رستوران دیگر برویم. یک بار مکزیکی، یک بار چینی، یک بار کره ای، یک بار فرانسوی  و خب اینجوری بهتر بود. نبود؟ ولی در کل رستوران برای من یک بار در ماه کافی است. بیشترش آور دوز است. کافه هم که اصلا. اصلا مشکل من با بیشتر ادم های ادبی همین کافه نشینی است. چون لذتش را هم درک نمی کنم به نظرم بیشتر  شبیه یک ژست ادبی می آید تا یک لذت بدوی.  عوضش پیشنهاد هایی مثل شهر بازی را همیشه با چشمانی براق و لبخندی گشاد پذیرا هستم.  اصلا هیجان، سوخت اصلی زندگی من است.  اگر می شود دوید، چرا راه رفت؟ و اگر می شود راه رفت، چرا ایستاد؟  اصلا همین الان که این ها را می نویسم همین حس هیجان طلبی درونم  من را قلقلک می دهد که بیشتر اندر فواید هیجان بنویسم و از جاده ی اصلی منحرفم می کند.  ولی خب مسیر اصلی چیست؟ اوه بهتر است بپرسم چه بود؟ چون تا همین الان هم کمی منحرف شدم.  خب می خواستم بگویم که آما. اما مدتی است که نمی دانم به دلیل تغییرات هورمنی است یا پیری یا هر چیز دیگری کمی تغییر کرده ام.  مثلا مدتی است که دریا مرا  به سوی خود فرا می خواند.  حتی از همین جا. همین تهران دود گرفته. می توانم چشم هایم را ببندم و  خرده موج های آبیش را ببینم.  حتی بوی دریا را می شنوم. زیر انگشتانم می توانم حریر هوای مرطوبش را لمس کنم.  دلم دریا می خواهد. بروم کنار ساحل روی صخره ای بنشینم و  زل بزنم به انتهایش. به آنجایی که آسمان و دریا با هم تلفیق می شوند.  چند مرغ دریایی هم در  افق دیدم باشد لطفا. بعد که سیر شدم بروم روی شن های ساحل دراز بکشم. آفتاب کم جونی هم  باشد که بیافتد رویم. دستانم را قلاب کنم زیر سرم و از سکون و آرامش لذت ببرم.  

البته نشانه های این بیماریم  و یا بهتر بگویم تغییرات روحی-روانیم از پارسال شروع شد. یک روز وقتی از سر کار برمی گشتم. در ایستگاه مترو.   وفتی چراغ های قطار از ته اون تونل تاریک پیدا شدند. همون طور که زل زده بودم به اون چراغ ها که هی پر نور و پر نورتر می شدند.  احساس کردم  خودم کم سو و کم سوتر می شوم   و درست زمانی که راننده ی ترن از قاب شیشه ای جلوی ترن هویدا شد. دیدم  واقعا دلم می خواهد الان جای او بودم.  یک راننده ترن که از صبح تا شب در یک تونل تاریک همراه با ترن جلو و عقب برود. همین. لازم نباشد هی فکر کنم. هی حواسم باشد. هی ادرنالین خونم بالا و پایین بشود.  هی برای پیشرفت زین و یراق ببندم. که اگر این کار را کنم بعدش می توانم فلان کار را کنم  و بعدترش بهمان کار را.  کلش همین است. یک تونل و دو تا ریل. این یکی از اون صحنه هایی بود که کفه ی  برگشتنم  را سنگین تر کرد.  برای کسی که همیشه برایش تحمل زندگی یکنواخت از تحمل زندان ابوغریب سخت تر بوده. این یعنی یک شکست تمام عیار.  البته الان اگر از احوالات اینجانب خواسته باشید، بحمدا... نعمت سلامتی حاصل است.  گذار فاز  کرده و دوباره عاشق کارم و چلنج هایش هستم. فعلا کلید کرده ام به دریا و آرامش رویاییش. 

دریا ای موج موجت زندگی                      ای نثار عشق تو مردانگی

گه به قعر خود بری طفلی را                     گه به ساحل آوری مردی را

گر شوی دژخیم و گر دوست شوی              من که دانم تو ره دوست روی

 

 این شعر! را وقتی 12-13 ساله ای معتقد بودم، سرودم.