گوشی رو که بر می داره خیلی موقر و ادم وار می ‍پرسم: ببخشید می شه با حسین اقا صحبت کنم؟ با هیجان فریاد می زنه شاااااااااااااااااااااااااااادی. می گم مادر شوهر رو هوا زدی ها :) (اونم بعد از سه سال)
بعد از جیغ و داد و چاق سلامتی و کی برگشتی و غیره. می پرسه  بی عرضه اونجا هم کاری نکردی؟ می گم بیشعور من وفا دارم. خب می گفتید. آقای داماد چند سالشونه؟ می گه خاک بر سرت هنوز آدم نشدی؟ کلاس سومه.
کلاس سوم! باورش سخته. اصلا باور مادر بودن سارا خودش کار سختیه. پرت می شم به خاطرات ۱۸-۱۹ سالگی. خوابگاه. فال های سن ازدواج و شوخی بچه ها که اصلا سارا و شادی رو از لیست بیرون کنید اینا صد سال دیگه هم براشون زوده. یاد چهارشنبه سوری و آتیش بازی یواشکی، اونم تو اون خوابگاه !!! یاد شب چله و عکس هایی که گرفتیم . اون قدر مسخره بودند که هیچ کس روش نمی شد  بعد از چاپ بره بگیردشون. یاد خواستگاری که از روی اون عکس ها برام پیدا شد. (یحتمل در انتخاب شغل اشتباه کردم. تو تلخکی مستعد تر بودم). یاد تقلب تو امتحان درس اخلاق اسلامی. یاد تموم شدن درسمون. قبولی ارشد و تکه پاره شدن گروه.  همه چیز دود  شد رفت هوا. به همین سادگی.  اینا رو فقط باید اعضای گروه ما بخونند تا دلشون هری بریزه پایین. می فهمید؟ فقط اعضای گروه ما .
می گه کجا مشغولی؟ چشمت نمی زنم چقدر می گیری؟ بعد که گفتم جیغ می زنه خاک بر سر بی عرضت.  ( چرا همه فکر می کنند اعضای هیات علمی خدا تومن می گیرند؟ به دین به پیغمبر از این حرف ها نیست. ).  می گه اصلا بیا دانشگاه آزاد، حیف نیست. هفته ای 10 ساعت بیشتر هم نمی خواد کار کنی. می گم: سارا تو که منو لهوندی. می گه نه من دارم بهت امید می دم. می گم آخه می دونی من امید رو نمی خوام، حسین رو می خوام. با لهجه خوشگل شیرازیش می گه دییییوووونه. پاشو بیا شیراز آدمت کنم. منم رو هوا می زنم. باشه حتما. اصلا می خوای تو بیا. راستی می گن اردیبهشت شیراز خیلی قشنگه. آره؟ (حیف که کلی کار دارم)