سکانس اول:

از وول زدن در جایم خسته شده ام. آروم از جایم بلند می شوم و به سمت آشپزخانه می روم. برق را روشن می کنم. سرک می کشم به داخل سالن تا  بتوانم ساعت دیواری  را بخوانم.  ساعت 2.20 دقیقه ی صبح است. این جا تهران است و خانه ی پدری بنده. معرفی می کنم، منم جغد خانه. به اتاق تهی (به فتح ت) می روم و از داخل کشوی بالایی بوفه که داروخانه ی پدرم هست. یک بسته امی تریپتلین برمی دارم. یکی از قرص هایش را جدا می کنم و به آشپز خانه بر می گردم. با خودم فکر می کنم که آمی تریپتلین 25 باید برای من خیلی قوی باشد. لذا سعی می کنم با یک عدد چاقوی لیزری آن را نصف کنم. قرص متقارن نصف نمی شود. مانده ام که نیمه ی کوچکتر را بخورم یا بزرگتر را؟ از آن جایی که مصیبت وارده بر سیستم عصبی من در این مدت بسیار عظیم بوده ، نیمه ی بزرگتر را انتخاب می کنم و نیمه ی کوچکتر را پرت می کنم  داخل سطل زباله. ساعت 6.15 با سر و صدای برادرم بیدار می شوم. ما در خانه مان فرهنگ مراعات نداریم.  هر کس که بیدار می شود بقیه هم از سر و صدایش بیدار می شوند. بعد از مشکل ترافیک و دوری خانه از محل کار این مساله  (همون مساله ی فرهنگ مراعات) یکی از دلایل اصلی من برای جداشدن از پدر و مادرم و عزلت نشینی من هست. متکا را روی سرم می گذارم و با شدت تمام به سمت گوشم فشار می دهم. ولی چند دقیقه بعد، وقتی صدای برادرم اوج می گیرد که  مامان فلان چیزم کو و بیسار مدرکم کجاست، سو پاپ اطمینانم می پرد و فریاد می زنم مثلا ما خوابیم ها. برادرم هم می گوید: چی می گی؟ تو کی می ری خونه ات راحت شیم؟ (این شیم مخفف همان بشیم است). من هم می گویم به تو چه؟ نمی تونی مثل آدم بری سر کار؟ باید همه  را زا به راه (زا به راه درست است؟) کنی؟ و ...

این چنین روز ارام ما شروع می شود.  

سکانس دوم (چهار روز قبل):

بعد از چند مرنبه تماس بی پاسخ بلاخره گوشی اش را جواب می دهد. جانم بفرمایید خانم نویسنده. می گویم سلام خانم فدایی پس چی شد؟ الان یک هفته هست که من منتظر تماس شما هستم. من شنبه اسباب کشی دارم. هنوز نمی دانم اجاق گاز پنج شعله با ید بگیرم یا چهار شعله؟ پرده ها را هم که اندازه نگرفتیم. می گوید فدات شم خانم نویسنده. صاحبخانه گوشی را بر نمی داشت. بذار همین امروز جور می کنم بری خانه را ببینی. می گویم پس لطفا 2.5-3 ساعت قبل به من خبر بده که بتونم خودم را به قرار برسونم. بله.  مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد. در این سه ماه من تقریبا هر روز 4-5 ساعت در ترافیک بودم تا سر کار. بله؟ این چیزها در تهران عادیه و من سوسول هستم؟ باشه من سوسول. برادر و پدرم هم همین را می گویند. ولی امیدوارم حداقل شما مثل آن ها مسیر خانه تا سرکارتان ده دقیقه نباشد. و از رانندگان تاکسی ای باشید که صبح ساعت 4.30 از خانه شان در کرج به تهران می آیند و شب ساعت 11 به خانه برمی گردند تا من سر تعظیم به احترام غیرتتان فرود بیاورم.

اصلا رها کنید این حرف ها را. کجا بودیم؟ اهان. چند دقیقه بعد خانم فدایی تماس گرفتند و گفتند خانم نویسنده جان فدات شم. شما  چهار ونیم دم ملک باشید، مالک میاد. 

 مادرم خانه را برای اولین بار می دید. من این خانه را حدودا یک ماه و نیم پیش از روزنامه ی همشهری پیدا کردم. پول رهنش اندازه ی توان من بود و مهم تر از همه اینکه از خانه تا سرکار من 15 دقیقه پیاده بود. و برای من اصلا مهم نبود که خانه  زیر همکف است و قدیمی.  درون واحد را بازسازی کرده بودند و تمییز بود. بنابراین من درجا بیعانه دادم. و قرار شد خانه را تا هفته ی بعد تحویل بگیرم! ولی بعد به دلایل مختلف و حماقت های اینجانب و عدم آشنایی با شارلاتان بازی های بازار املاک قرارداد برای 28اسفند بسته شد.  بله سکانس قبلی در 30  اسفند از جغدی بی خانمان گرفته شده بود.  خانه را دیدیم، و مادرم گفت: جهنم بعد از این همه دردسر  حداقل خانه اش تمییز است. برای یک نفر خوب است. هنوز لبخند حاصل از رضایت مادرم روی لبانم بود که صاحبخانه گفت. البته ممکن است که تحویل خانه یک هفته طول بکشد. چون  ثبت یک هفته ی دیگر انجام می شود.  آخر مالک قبلی خانه را فروخته بود و پول رهن من فرار بود کسری بودجه ی مالک جدید را تامین کند. من را می گویید اول لبخند بر لبانم ماسید. بعد احساس کردم دارم از درون گر می گیرم.  و چند دقیقه ی بعد در حالیکه مثل اژدهایی خشمگین از چشمهایم آتش می بارید وارد دفتر  معاملات املاکی ... شدم.

1.  ... دراینجا حرف رکیک محسوب می شود.

2. بله اگر انسان به اژدها جهش زنتیکی پیدا کند از چشمایش آتش می بارد نه از دهانش. از دهانش تنها الفاظ رکیک فوران می کنند.

سکانس سوم ( در دفتر معاملات املاکی):

آقا این فیلم های وسترن را دیدید که یهو دو تا گانگستر هفت تیر به دست میاند تو بار  که فلانی کجاست؟ وضع و روز من و مادرم وقتی وارد دفتر معاملات ملکی شدیم اینطوری بود. یا حداقل من دلم می خواد این تصویر ورود رو بدم تا تصویر دو تا ادم رو دست خورده را.  خانم فدایی نبود. پرسیدم رییستان نیست؟ گفتند آقای شهابی؟ گفتم بله. گفتند نه. گفتم پس لطف کنید بهشون بگید که من شنبه خانه را تحویل می گیرم. اگر شنبه تون یکشنبه ساعت 6 صبح شد. من ازتون شکایت می کنم و تمام ضرر و زیانم رو هم می گیرم. و این ها را با تن صدای بم و اوج گرفته می گفتم. یا بهتره بگم با داد می گفتم. یکی از مشاورها پرسید شما مشتری خونه ی فلانی هستید؟ گفتم بله. رو کرد به یکی دیگه و گفت فکر کنم شنبه مشکلاتی پیش اومده نمیشه خونه را ثبت کرد. گفتم مشکل من نیست. من مسوولیت حماقت خودم رو تو این یک ماه که باور قول های دروغ شما بود رو قبول می کنم. ولی از شنبه که موعد قانونی ماست نیم روز هم کوتاه نمیام.  

سکانس چهارم (روز واقعه):

شنبه صبح زنگ زدم خانم فدایی. گفت خانم نویسنده جان. فدات شم یازده ونیم اینجا باش. پول رو هم بیار که می خواهیم بریم محضر. البته که محضری در کار نبود و قرار بود که من پول را تحویل مالک فبلی بدهم و او هم رضایت بدهد که قبل از سند زدن خانه را تحویل بدهد. مالک قبلی پیر زن با تجربه ای بود در رمینه ی خرید و فروش. ومی گفت تا پول را کامل نگیرد، خانه را تحویل نمیدهد. مالک جدید هم می گفت یک مقداری از پول را تا روز سند نمی دهد. و دوباره دعوا و خانه را تحویل نمی دهم و ...  آخرش پیر زن قبول کرد. موقع محاسبه ی پول املاکی من باید 340 هزار تومان می دادم. گفتم تخفیف ندارد؟ املاکی گفت شما 300 بدهید و من خوشحال شدم. پیر زن باید 500 هزار تومان می داد. یکهو برگشت گفت من پول املاکی نمی دهم! همه چشمها گرد شد. املاکی گفت خانم فلانی قربانت برم یعنی چی نمی دهم؟ الا و بلا که نمی دهم. املاکی ترسان گفت ، بابا 200 هم نده، 300 بده. دلم می خواست بگویم پس چرا به من 40 تومان تخفیف دادی. ولی حال چونه زدن نداشتم. خلاصه پیر زن قرار شد که تا روز محضر فکر کند که ایا تمایل دارد پول بنگاه را بدهد یا نه. ساعت 3 شده بود که بلاخره کلید ها را تسلیم کرد. با مالک جدید به خانه رفتیم که من همه چیز را تحویل بگیرم. خانه لامپ نداشت. یکی دو تا سوخته بود. سالنش هم چون لوستر بوده باز کرده بودند. شوفاژ سر بود و هر چه پیچش را پیچاندیم توفیری نکرد (البته بعدا فهمیدیم از موتور خانه بسته شده و مشکل حل شد). چشمم به کلید های کولر افتاد و یاد مادرم افتادم که می گفت همه چیز را سالم تحویل بگیر. هر چه کلید هایش را بالا پایین کردیم توفیری نداشت. کولر سوخته بود. رفتیم دستشویی و از انجایی که من به سالم بودن سیفون ها خیلی حساسم . سیفون دستشویی فرنگی را زدم که هیچ صدایی ازش در نیامد. مالک جدید رویه ی دسشویی را برداشت و یکهو جیغ زد. بله کاسه ی دستشویی فرنگی حوضچه ای بود که کثافات در ان غوطه می خوردند. من را می گویید مثل سیرابی اویزان شده بودم. ناامید، خسته و به فکر وانت اسباب که امشب می رسید.

 سکانس پنجم (تا وقتی گرد سوز هست چرا لامپ؟)

قرار شد که یک نفر را بفرستند تا توالت را فنر بیاندازد و لامپ ها را نصب کند. من هم بروم تا شب با وانت اسباب بیایم که در ترافیک نمانیم. البته که شب مجبور شدیم که در تاریکی اسباب بکشیم چون لامپی وصل نشده بود. و توالت هم تخلیه شده بود ولی کثافات نیز به صورت سرتاسری به دیواره های  دستشویی خشکیده بودند. مادرم دید که وا رفتم. فکر کنم می ترسید که من سکته کنم. گفت من دستشویی را تمییز می کنم و تا صبح توالت را با مواد شوینده و ضد عفونی کننده سابید و عق زد. مالک جدید هم زنگ زد که قربونت برم من بچه دارم شوهرم هم کار داره (نه که من بیکارم) برو یه الکتریکی پیدا کن بیاد لامپ ها رو نصب کنه. فقط عزیزم بگو سرپیچ و لامپ ببنده تا یه مدت دیگه خودم دوتا لوستر قشنگ بخرم بفرستم. لوستر ! اصلا انتظارش را نداشتم. زنگ زدیم الگتریکی و گفتیم بیاید چند تا لامپ هم با خودش بیاورد و ببندد. بعد زنگ زدیم مالک و گفتیم الکتریکی امد چند تا لامپ کم مصرف زد و رسید هم گرفتیم. گفت چقدر شد؟ گفتیم با هزینه ی نصب هفتاد و پنج تومان. جیغ زد که اوه کدوم صاحبخانه برای مستاجرش لامپ کم مصرف می زند. من هم لبریز شدم گفتم کدوم مستاجر خونه را با گه درون دستشویی تحویل می گیرد. اصلا خودت میامدی هر چی می خواستی می زدی. گفت باشه میام دونه دونه باز می کنم. دیگه تقریبا داد می زدم گفتم  پنج بعد از ظهر تشریف بیاورید بنگاه می خواهم معامله را فسخ کنم. هر چی املاکی گفت من معذرت می خوام حالا که بعد از کلی خونه را تحویل گرفتیم گفتم نه من داخل این خونه نمی مونم. از شانس همون موقع از املاکی کناریش یه خونه با همین قیمت و بهتر هم پیدا کردم. حالا در خانه ای که دو روز است تحویل گرفته ام می نشینم تا مشتری بیاید بپسندد. و ...

... در اینجا اشکی است که سر می خورد پایین.

سکانس ششم ولی نه آخر:

سر کارم هستم و چون اعصابم خیلی خیلی تحلیل رفته. سعی بیهوده می کنم که مصیبت نامه را طنزنامه کنم. ولی در نرون های مغزم  معزلات اجتماعی، مثل این حجم دروغی که در جامعه در جریان است، وول می خورد . و اما در ظاهر در بنگاهی اژدهایی خشمگینم، در جمع بغضم و در خلوت اشک.  

یادمه لنگدراز جایی نوشته بود که من وقت دعوا مثل کسی می مونم که نارنجک را تو دستاش منفجر می کنه. خودم منهدم می شم طرف مقابل چند تا خدشه بر می داره. اون موقع  همذات پنداری عجیبی باهاش کردم . فقط خدا می دونه الان چقدر منهدمم. البته مادرم هم می دونه ، چون مادرا همه چیز رو میدونند.