عاشق گندم زارم ، مخصوصا وقتی باد با موهای طلایی اش عشق بازی میکند و عطر خنده هایشان مزرعه را مست . حیف که سرانجام، دشمنی داس کمر این عشق را خواهد شکست و بذر غرورش را زیر پای چکمه های آسیاب له خواهد کرد. هنوز داغ این خاطره بر دل مزرعه است که باد عاشق نان میشود .

بوی گندم خوب است بوی نان هم . زخم داس درد دارد ، گرسنگی قحطی زدگان سومالی هم .

 هرگز نخواسته و نمیخواهم جای خدا باشم، فقط ای کاش وقتی دختر گندم  زیر پای چکمه های آسیاب جان میداد ، میدانست که سرانجامش نانی است در دست کودک آفریقایی