از پنجره ی دفتر کارم به بیرون نگاه می کنم. آفتاب کم جونی افتاده رو درخت ها و زمین. بیشتر برفهای روی درخت ها آب شدند. ولی زمین هنوز یکدست سفیده. دیروز همه ی درخت ها هم سفید پوش بودند. تازه پریروز برف هم می آمد. با این همه برف شادی ادم احساس می کرد جشن عروسی ای -تولدی- مهمانی ای- جشنی سرتاسری در تهران برگزاره. بس که تهران برفیش قشنگه. بس که من الان دلشوره دارم که این برف ها آب نشند.  مثل کودکی که بعد از هر لیس به بستی قیفی، با استرس به باقی مانده ی بستنی نگاه می کنه. دقیقا الان همین جوری به برف های روی زمین نگاه می کنم. دیروز از پنجره ی اتوبوس دیدم یه آقایی تو پارک داشت از درخت ها و نیمکت های برفی عکس می انداخت. اون طرف ترش هم دو تا دختر داشتند برف بازی می کردند. و یکم جلوتر هم آقای پارک بان با دسته ی جاروی بلندش برف ها رو از روی درخت ها می تکوند. به سرم زد از اتوبوس پیاده بشم برم زیر یکی از ین درخت های برفی وایسم و برف هاش رو بتکونم رو سرم. بعد با خودم گفتم 7 صبحه، خیر سرت داری میری سر کار، سرده، اصلا تنهایی بذار فردا زنگ بزن به پریا با هم برین برف بازی. بعد یادم افتاد پریا اونقدر سرمایی یه که محاله بیاد. بعدش هم که به خودم اومدم دیدم دیگه دیر شده و اتوبوس از ایستگاه گذشته.  لعنت به این من که اینقدر خره. لعنت به این زندگی که توش دوست پایه و خل و چل کمه. لعنت به این خانم دکتر که زشته الان بره بیرون برف بازی کنه. تازشم پریروز راننده تاکسی ای که آهنگ همای گذاشته بود و   یکی از دسته های عینش نبود و عینکش کج رو صورتش وایساده بود.  اره همون راننده تاکسیه، با لبخند گفت امسال چقدر زود زمستون اومد.  بعدش هم گفت که خدا کنه مثل پارسال نشه که یک بار برف تو پاییز اومد و دیگه نیومد. بعد من با استرس پرسیدم جدی؟ گفت یادتون نیست؟ زیر لب گفتم نه و با حسرت یه جوری از پنجره به دونه های برف نگاه کردم که انگار اخرین برف زندگیم رو می بینم.