با همان حسی به دنیا آمدم

که مادر به حجله میرفت

دختری که شبیه هیچ مادری نبود

 دامنه های تکراری نجابت برای صعود پدر

 و جشن فتح قله ها ی روسپیان بهشتی

دندان نجابتم را کشیدم و خرج عمل بینیم کردم

  سپردم که بینیم را چنان سر بالا بتراشند که  فراتر  از خویش نبینم

و  انقدر زنگوله به گوش آویختم

 که فریاد دلینگ دلینگشان سمفونی مردگان را به رخ موعظه های کشیش بکشد

و  شب به شب

 پدر به پدر

  به سلامتی کینه های مادری

 شراب زهرآگین سیب سرو  کردم

دردا که زمین گرد است

و خوب میدانم

دخترم با همان حسی به دنیا خواهد آمد

 که مادرش به حجله ی پدران میرفت