از صب نشسته پای لپ تاپش و زل زده به مانیتور.  اخماشم همچین تو هم کرده که ادم جرات نکنه چیزی بگه. مثلا غرق کارشه و منو نمیبینه که یه ساعته دم در تکیه زدم به دیوار و نگاش می کنم. نمی دونم یه ادم چه جوری می تونه این همه سرد و بی روح باشه.

م: اونقدر با اون لبات ور نرو.  نگا تمام لبشو زخم کرده.

خ:پوستاشو می کنم. پوست پوست شده.

م: میمیری بری دم یخچال کرم برداری؟

خ: تو که مثلا غرق کارتی.  از اون موقع منو با این هیکل دم در نمی دیدی!!! چطور الان می بینی؟

م: به جهنم برو تو اتاقت هر غلطی دلت میخواد بکن. بذار منم به کارم به برسم.

خ: مشکل فقط منم دیگه. من برم تو حواست جمعه دیگه؟

م: ایناش دیگه به تو ربطی نداره. من مثل تو بی کار و بی عار نیستم.

خ: ببین تو تا با خودت کنار نیایی نمی تونی تمرکز کنی. پس  الکی بهانه نکن. اصلا تو از زندگیت چی می خوای؟ خودت میدونی؟ از صبح نشستی ...

م:  بازم شروع نکن.  میگم برو  گم شو تو اتاقت.

خ: چیه از خودتم  فرار می کنی ؟

م: من از دست تو فرار می کنم که صدات هی وزه می شه تو گوشم. خفه می شی یا نه؟ (شروع به جمع کردن وسایلش می کنه )

خ: بدبخت بازم فرار کن. (در حالیکه در رو باز می کنه با فریاد و بغض) بیا، بیا برو بیرون یه وقت  با خودت روبرو نشی ...

م:  چیه؟ دیگه چه مرگته؟ گفتی برگردیم، بر گشتیم. دیگه چی می خوای؟ هان؟

خ: من گفتم برگردیم که  خودتو پیدا کنی. که آرامش داشته باشیم. تو چی کار کردی؟ هیچی دوباره روز از نو روزی از نو.  نیومده شال و کلاه کردی رفتی دنبال کار.

م: میدونی چیه؟ تو تو رویا زندگی می کنی. نه عزیزم زندگی اون چیری که تو فکر می کنی نیست. در ضمن یک ماه خوردی خوابیدی کم بود؟

خ:اهان مصاحبه رفتن هم جزیی از خوردن و خوابیدن محسوب میشه.  نمی دونستم!

م: خیلی بی چشم و رویی. بیشتر از سه چهار روز بود؟

خ: سه چهار روز مصاحبه ها بود. بقیه اش رو هم جنابعالی کاسه ی چه کنم چه کنم دستتون گرفته بودید و غمبرک زده بودید که دانشگاه ایکس برم یا دانشگاه وای.

م: خوب چی کار می کردم؟ خوبه خودتم میبینی که تو این کشور هر روز یکی یه قانون از جیبش در میاره میذاره واسه اجرا.  خدا رو شکر که پذیرش هیات علمی هم که دیگه مثل کنکور دفترچه و زمان و مکان داره.  مگه دست خودم بود که کی اقدام کنم؟

خ: اصلا مشکل من این چیزا نیست.

م: پس مشکل تو چیه؟ ببین! تو خودت بدتر از من نمی دونی چی از زندگیت می خوای. پس الکی بالای منبر نرو.

خ: مگه من چی می گم؟ می گم بیا بشینیم ببینیم می خوایم با زندگیمون چی کار کنیم. اگرهم که نمی خوایمش یه بارتمومش کنیم.  خلاص!

م: وای وای ترسیدم. الکی ادای این روشنفکرای به پوچی رسیده رو در نیار. من هزار و یک کار دارم. دو هفته است که دکتر محجوب این مقاله ها رو داده بخونم نظرم رو در مورد پروژه  بگم. هنوز بهشون دست نزدم. فکر کنم دیگه تا حالا از پیشنهاد پروژه ی مشترک پشیمون شده باشه.

خ: دیدی؟ دیدی دوباره فرار کردی؟ می دونی تو شجاعت روبرو شدن با خودت رو نداری. می ترسی چشمات رو باز کنی و ببینی داری وسط  یه مرداب  بی هدف دست و پا می زنی. ترجیح میدی چشمات بسته باشه  و فکر کنی تو دریا شنا می کنی و  تو دو قدمیه ساحلی.

م:...

خ: اصلا بیا دوئل کنیم. یکی من می گم یکی تو بگو. هر کی آخر سر یه تیر به درد به خور تو هفت تیرش بود تو سر اون یکی خالی می کنه و برای همیشه از وزه هاش راحت می شه. چی می گی؟