قسمت اول:

دانشگاه دوران کارشناسی ما بر پایه ی اصل کمترین برخورد میان دانش جویان مونث و مذکر بنیان گذاری شده بود. برای همین هم به دو واحد مجزای خواهران و برادران تقسیم شده بود. رانندگان سرویس واحد خواهران هم از مردانی انتخاب شده بودند که اصطلاحا آرد خود را ریخته و الکشان را آویخته بودند. آقای اوتادی از این دسته بود. پیرمردی لاغر اندام و بسیار مهربان. جواب سلام دانشجویان را بسیار گرم می داد و همیشه هنگام پیاده شدن از سرویس در جواب خسته نباشید بچه ها می گفت " سبز باشی دخترم". می گفت که جانباز جنگ است و از دوران جنگ یک ترکش نقلی در کمر خود به یادگار دارد. من در دسته ی آدم های محافظه کار جای می گیرم. برای همین هم با اینکه بیشتر آدم ها را دوست دارم ولی ارتباطم با آدم های غریبه به یک سلام و علیک ساده و لبخندی دوستانه محدود می شود. حتی اگر بخواهم هم حرف خاصی با آدمی که نمی شناسم ندارم. ولی الناز و سمیرا از آدم هایی بودند که تمام پیرمردان نقلی دنیا برایشان پدربزگی دوست داشتنی محسوب می شدند. لذا همیشه با آقای اوتادی بسیار گرم و دوستانه برخورد می کردند و تا انتهای مسیر با او گپ می زدند.  
آن شب سمیرا مضطرب و دفتر به دست وارد اتاق ما شد. رنگش پریده بود.  
گفت: این مردتیکه این مردتیکه ی کثافت ... بیاین این شعر و ورها رو بخونید. یک سری اراجیف سکسی بود که برای الناز نوشته شده بود. من و لیلا چند خط بیشتر نتوانستیم بخونیم. اولین بار بود که از این قبیل متن ها می خوندیم و چندشمان شده بود. کمی هم ترسیده بودیم. سمیرا گفت که چند روز پیش آقای اوتادی به الناز گفته است که شاعر است و اگر بخواهد چند تا از شعرهایش را می آورد تا او بخواند و بعد این دفتر را به الناز داده بود. فردای آن روز آقای اوتادی از طریق خانمی که در سلف بود پیغام فرستاده بود که الناز دفتر را بهش پس بدهد. الناز هم دفتر را داد به همان خانم تا به آقای اوتادی پس بدهد. بعد هم نامه ای نوشتیم وانداختیم زیر در اتاق رئیس دانشگاه و از آنجایی که نامه گزارشی در تایید مردانگی آقای اوتادی محسوب می شد از هفته ی بعد آقای اوتادی به واحد برادران منتقل شد.  

قسمت دوم:

ستاره و آقای دکتر منظوری در ایتالیا با هم آشنا شده بودند. دکتر منظوری از اساتید یکی از دانشگاه های بزرگ تهران است. فردی بسیار شیک و جنتلمن. این اولین سفر ستاره به خارج از ایران بوده و نمی دانسته به چه طریق می تونه با ایران تماس بگیرد. سر شام از دوستان هموطن می پرسد و آن ها هم می گویند که باید بری فلان جا و از فلان ماشین کارت تلفن تهیه کنی. ولی الان شب است و همه خسته ایم بگذار فردا نشانت می دهیم. در همین هین آقای منظوری می گوید شما دیگر چه جور انسان هایی هستید این طفل معصوم خانواده اش منتظرند. و مثل یک جنتلمن واقعی اعلام می کند که بعد از شام من با شما می ایم تا کارت بخریم. بعد از آن دوستی ستاره و آقای دکتر زیاد می شود. آقای دکتر ستاره را بیرون می برد و شهر را نشانش می دهد. با او به خرید می رود . همیشه سعی مکند تا ستارره ررا با حررف هایش بخنداند. به شوخی به ستاره می گوید من دایی تو هستم و همیشه و همه جا مواظب تو هستم. ستاره می گفت که یک بار وقتی با آقای دکتر سر میز شام تنها بودیم در مورد مسائل جنسی و تجربه های جنسی اش با من حرف زد. در تمام مدت ستاره نشسته بود و به حرف هایش گوش داده بود. ستاره می گفت آدم خوبی بود. مهربان بود و به من خیلی کمک کرده بود در ضمن زن و بچه هم داشت. من هم نمی خواستم امل بازی در بیاورم و رویم نمی شد پا شوم و بروم. فردای اون روز سر میز ناهار همه نشسته بودند آقای دکتر مضطرب به نظر می رسیده . بعد از نهار به ستاره می گوید چند لحظه می ایی اتاقم. ستاره که داخل می شود در را قفل می کند و به ستاره می گوید من کاریت ندارم فقط می خواهم ببوسمت. ستاره از ترس زبانش بند آمده و بهت زده با او نگاه می کرده. بعد از چند ثانیه به سمت در می دود بدون هیچ مقاومتی در را باز می کند و با سرعت از آنجا فرار می کند.

قسمت آخر:

دبیرستان که بودم به مناسبت هفته ی دفاع مقدس مدیر مدرسه ازآقایی دعوت کرده بود تا برایمان ازخاطرات جنگ بگوید. انقدر قشنگ خاطره تعریف می کرد که همه تحت تاثیر قرار گرفته بودیم. یادم است که اخرش گفت همه می گویند من قشنگ حرف می زنم ولی ایکاش قشنگ زندگی می کردم. این روزها دنیای واقعی و مجازی پر شده است از ادم هایی که قشنگ حرف می زنند. ولی معدود کسانی هستند که قشنگ زندگی می کنند. به قول خرس وبلاگ نویسان تنها حوادث را طوری تعریف کنند که قابل روایت باشد. مدت هاست که از آدم هایی که خوب حرف می زنند میترسم. از علم روانشناسی که به آدم یاد می دهد که این گونه رفتار کن تا آن گونه به نظر برسی. از آدم های شکست خورده ای که تمام تلاششان این است که تصویر خاصی از خودشان ارائه بدهند تا شکست هایشان را زیر گرد وغبار خاص بودنشان توجیح کنند. از آقای اوتادی و دخترم دخترم گفتن هایش. از آقای دکتر منظوری و شوخ طبعی های برنامه ریزی شده اش. هر چند که به قول ویولتا آدم های خوب از کنار ماجراهای بد لیز می خورند . ولی این داستان ها اعتماد را می کشند. و دنیای بی اعتماد یعنی یک منطقه ی جنگی تمام عیار.