دوستم مینویسه : الان دیگه حسابی با فرهنگ اونجا اشنا شدی ؟
در جوابش مینویسم: نه دارم اینجا بکوب با فرهنگ ایران آشنا میشم :)
حقیقتش هم همین بود. وقتی ایران بودم، آدم های واقعی اطرافم تقریبا شبیه به هم بودند. یعنی با دوستانم  نقاط اشتراک زیادی داشتیم. یکسری بچه مثبت  درسخون .  البته در  طیف دوستانم از  آدم ها یی که  نماز شب میخوندند  و اصلا آهنگ گوش نمیکردند بود، تا آدم هایی که به حجاب اعتقاد نداشتند.  ولی الان که جهان بینیم بزرگ تر شده است  میبینم که  با این حال هممون تقریبا در یک دسته قرار میگرفتیم.  من اسم این دسته رو میگذارم، دسته ی  ساده، بچه مثبت ، درس خون . البته تمام اینها رو بر طبق تعاریف سنتی حکم بر جامعه ی ایران میگم.  در جمع دوستان من کسی مشروب  نمیخورد، سیگار نمیکشید و فقط چند نفر از دوستانم دوست پسر داشتند . ان هم  دوست پسر هایی در حد دوست، نه فراتر . بهتر بگویم با هم حرف میزدند  و بیرون میرفتند  برای بیشتر آشنا شدن جهت ازدواج ،  رابطه ای بیشتر نداشتند .   از آنجایی که خود من هم در خانواده ای مذهبی -سنتی بزرگ شده ام، حالت دیگری برایم متصور نبود .  یادم میاید که قرار بود اتاقمون  را در خوابگاه عوض کنیم و به یک اتاق سه نفره بریم. چون دو نفر بودیم ، یک نفر جدید به عنوان هم اتاقی بهمون اضافه میشد .   شب یکی از دوستانم آمد اتاقمون و به ما گفت اگر راحله خواست هم اتاقتان بشود ، قبول نکنید .  راحله هم اتاقی قبلیه این دوستم بود .  گفتیم چرا؟   گفت من کلی عذاب وجدان داشتم  به شما بگویم ولی راحله دختر خوبی نیست . یعنی هر شب با یکی است و بعد میاید هر بار از رابطه هایش با جزئیات در اتاق تعریف میکند و آدم اذیت میشود . چشمانمان چهارتا شده بود .   اصلا به راحله نمیامد. ظاهر کاملا ساده ای داشت.  ولی چون به این دوستمان اعتماد کامل داشتیم، حرفش را قبول داشتیم.  این اولین بار بود که من یک دختر خراب (با تعریفی که اون موقع در ذهنم داشتم ) از نزدیک میشناختم .  یادم افتاد که یک بار با هم کوه بودیم و غذایمان را با هم خوردیم. از تصور اینکه از کنسرو ماهیش خورده بودم، حالت تهوع بهم دست داد.  چند روز بعد راحله را در راهرو دیدم ، سلام داد با اضطراب جواب دادم و بدو ازش فرار کردم.  

زهرا از  بچه های  فوق جدید بود. قبلا پزشکی میخونده ، بعد انصراف داده و دوباره کنکور داده و فیزیک خونده بود. دختر خیلی جالبی بود، کتاب های بسیاری خونده بود و فیلم های بسیاری رو میشناخت. مثل من عاشق بحث اجتماعی و فلسفی بود .  به خاطر همین ساعت های بسیاری رو با هم بحث میکردیم.  دختر خیلی زیبایی هم بود .  اون روز بعد از ظهر اومد اتاقم ، گفت مزاحم نیستم. گفتم نه بیا تو .   آشفته بود و ناراحت.  چشمانش پر شد ، گفت مگر من چه مشکلی  دارم؟  گفتم چی شده؟ گفت رضا گفت دیگه با من تو دانشگاه حرف نزن و رابطه ی ما تموم شده است . ولی  قبلا  کلی تعریفم رو میکرد و من رو بوسیده بود  و ...  از رابطه اش چیزی نمیدونستم .  گفتم کدوم رضا ؟  گفت رضا کیانی دیگه . گفتم  چه جالب من فکر میکردم اون  با فرزانه نامزد کرده . گفت اره به خاطر همون هم من رو گذاشت کنار. چشمانم  از تعجب  گرد شده بود.  گفتم تو میدونستی که اون و فرزانه نامزدند . گفت اره، ولی من هم حق داشتم که تلاشم رو بکنم. من توی دانشکده  فقط از رضا خوشم میامد بقیه پسر ها  اصلا خوش تیپ نیستند و برای من خوش تیپی خیلی مهمه .  گفتم اون نامزد داشت و تو رو بوسید ؟ گفت برای من مهم نیست، من راحت اجازه میدم کسی من رو ببوسد.   ادامه داد ، اعتماد به نفسم ریخته بهم ، یعنی فرزانه اینقدر از من قشنگ تره ؟ عصبانی شد بودم  و به زور داشتم خودم رو کنترل میکردم .  گفتم مگر چون تو قشنگی هر کسی باید زندگیش رو به خاطر تو از هم بپاشه ؟ این چه دلیلیه ؟  مگر از کنار هر کسی رد میشی باید قلب و دل طرف بریزه ؟ اینجوری که سنگ رو سنگ بند نمیشه .  اشکش همینجوری سرازیر شد، یادمه از رابطه اش با دوست پسر قبلیش گفت و از اینکه رهاش کرده بود  و  رفته بود خارج. از اینکه از لحاظ بیولوژیکی خیلی نیاز داره با کسی باشه . و بعد رو کرد به من و گفت مگه تو نیاز نداری ؟  ...
شب  در حالیکه روی تختم دراز کشیده بودم  به حرف هامون فکر میکردم  و به خودم که  چقدر از دوران  فوق  تا دکتری تغییر کردم . خنده ام گرفته بود که قبلا وقتی راحله رو در راهرو دیده بودم از ترس دویده بودم .

وقتی ایران بودم هیچ وقت از چک میل کردن و اینترنت بازی خوشم نیمومد . به خاطر همین  دنیام محدود به دوست های واقعیم بود که همونطور که گفتم  خیلی شبیه بودیم و هیچ گاه حرف هامون به محدوده ی  +۱۸ وارد نمیشد . البته من خودمم هم خیلی از بحثهای +۱۸ خوشم نمیومد ، به خاطر همین خیلی وارد جمع های اینجوری نمیشدم .  وقتی از ایران اومدم بیرون، به خاطر دسترسی  به اینترنت پر سرعت  بدون فیلتر ، و به خاطر تنهایی و نیاز مبرم به خوندن به زبان فارسی کوچ کردم به دنیای مجازی . اولش یک اکانت به اسم مجازی تو فیسبوک ساختم و فیسبوک بازی کردم. دلم میخواست بیشتر با دنیای افرادی که شبیه به من نیستند ، آشنا بشم. یادمه یکی از صفحه هایی که عضو شدم صفحه ی حرف های  مردونه بود.  اولش  خیلی  از نگاهشون به زن ، از شوخی های جنسی شون  و ... بدم اومد .  یادمه کلی دلم برای زن های کشورم سوخت. از تعمیم دادن این مرد ها به کل جامعه ی مردان یک حس خیلی خیلی بدی در من به وجود اومده بود . اینکه خیلی از اون آقایون هم  تحصیل کرده بودند، دردناک بود برام. پدر من که یک آدم مذهبی -سنتی بود احترام بیشتری برای زن قائل بود .  بعد فهمیدم خیلی از این شوخی ها فقط در حد حرفه ، ولی خوب من حتی در حد حرف هم این شوخی ها رو دوست ندارم. به نظرم آدم ها رو در زمان عصبانیت و شوخی کردن میشه بهتر شناخت . بعدش وارد وبلاگ های مختلف شدم ، خیلی خوندم، خیلی فکر کردم ، و میشه بگم خیلی هم افکارم تعدیل شد.  قبلا شاید یک فمنیست دو آتیشه بودم ، که فکر میکردم زنان پاک و بی گناه و  روشنفکر در زندان تفکر مردان هوس ران و گناه کار و خشن و خود خواه زندانی هستند . ولی الان میدونم که هر کس زندانی طرز تفکر خودش هست .

الان میدونم که در گوشه ای از ایران زنا ن رو ختنه میکنند . و میدونم هستند  زنانی که بیشتر از مردان موافق با این کار هستند .   میدونم در کشور من خانواده هایی هستند  که دخترانشون رو از تحصیل باز میدارند  و گاهی مادر این خانواده بیشتر از پدر خانواده  مخالف تحصیل دخترش هست . میدونم  که خیلی از خانواده ها ی نیمه سنتی که اجازه ی تحصیل حتی تا مقاطع بالا رو به دخترشون میدند ، فکر میکنند دخترشون همیکنه خرج خودش را در میاورد  کافیست و از لحاظ بیولوژیکی و عاطفی نیاز به همسر ندارد . میدانم در کشور من جوان هایی هستند  دختر یا پسر که با اینکه به سن بلوغ جنسی رسیده اند، هیچ گاه با جنس مخالفشون رابطه نداشته اند . میدانم گروه دیگری هم هستند  که فکر میکنند تا ۲۰۰ نفر مختلف رو تست نکرده اند ، هرگز ازدواج نخواهند کرد . میدانم که سردرگمی در جوانان روشنفکر ما بیشتر از جامعه ی سنتی ما نباشد، کمتر نیست .  میدانم که تقدس و افسانه سازی هنوز در جامعه ی ما بزرگترین مشکل است . برای جامعه ی سنتی  مریم که هرگز ازدواج نکرده مقدس است و برای جامعه ی مدرن فاحشه مقدس جلوه داده میشود .  برای جامعه ی سنتی نماز شب و دعای کمیل رفتن از درجات انسانی و افتخار است برای جامعه ی مدرن کافه رفتن و سکس آزاد و سیگار و مشروب و مواد و ...  میدانم که مفهوم زن برای خود زن هم هنوز معلوم نیست . ما هنوز بین یک زنی که تنها حسن و هنرش  زیبایی  طنازی  است و زنی که کلا منکر زن بودنش میشود و مردانه رفتار میکند در نوسانیم .  هویت مردان هنوز بین یک کارت بانکی بودن و یا یک ماشین سکس بی مسئولیت بودن در نوسان است . میدانم که خود سانسوری  در ما شایع تر است از سانسور اجباری .  ولی با همه ی اینها مطمئنم اگر خودت بدانی چه میخواهی، میتوانی دربین این همه انسان با ایدئولوژی های متفاوت یکی مثل خودت را پیدا کنی و شاد زندگی کنی.  کسی که خودش سردرگم است، نصیبش هم آدم سردر گم میشود. اگر من از زندیگم لذت کافی نمیبرم،  چیزی در نگرش و رفتار من مانع است .  و کسی که از تنهاییش لذت نبرده باشد ، هیچگاه نخواهد توانست از بودن با کسی هم لذت ببرد.  و از همه مهمتر میدونم که هیچکدام از این نظرات و افاضات الانم علمی نیستند و ممکن است چند سال بعد تمامشان تغییر کنند . به امید شادی و آرامش برای همه ی همسفران در مسیر کوتاه زندگی .