سکانس اول :
 
سالن شلوغ است. نمیشود که چهارتایی کنار هم بنشینیم . من و دوست کره ایم ردیف اول کنار هم مینشینیم. دو دوست دیگر پشت سر ما.  فیلم شروع میشود . "زنی از جنس آهن"، برگرفته از زندگی مارگارت تاچر. مری استریپ برای بازی در نقش تاچر اسکار را برده است.  اولین بار است که ردیف اول سینما نشسته ام، حس عجیبی دارد. احساس نمیکنم تماشاگرم، انگار من هم جزئی از فیلمم که در هر صحنه ی فیلم تکرار میشوم .

  جوانی مارگارت را دوست دارم. شوق عجیبی در حرکات و نحوه ی نگاه کردنش هست که خنده ام میاندازد. کمی جلوتر در صحنه ای از فیلم  مارگارت در جواب درخواست ازدواج دنیس، در حالیکه در تمام حالات صورت و چشمانش  علاقه موج میزند،  با اضطراب و نگرانی فراوان میگوید، من هرگز از زنانی نخواهم بود که به خاطر  شوهرش سکوت اختیار میکنند، زندگی من چیزی بیشتر خواهد داشتوقتی دنیس در جواب میگوید این همان دلیلی  است که من میخواهم با تو ازدواج کنم، نمیدانم چرا ولی  بی اختیار صورتم  از اشک خیس میشود.  و باز هم نمیدانم چرا این اشک بی صدا تا اخر فیلم میبارد.  هر چند وقت یک بار نگاه دختر کره ای روی صورتم سنگینی میکند . معذب میشوم،  هیچ جای فیلم به نظر گریه دار نیست،  ولی  واقعا نمیشود جلوی نشتی این چشم را  گرفت.  بیخیال میشوم و با چشمانی بارانی  فیلم را دنبال میکنم .  اینقدر در فیلم غرق میشوم که وقتی صدای انفجار خودروی مشاور انتخاباتی مارگارت را میشنوم، از ترس همراه با مارگارت فریاد میزنم، نه. به خودم که میایم خجالت میکشم .  نمیدانم چه مرگم شده،  بدجور جو گیر شده ام.  بدتر از خود مری استریپ در نقش مارگارت تاچر فرو رفته ام.  

 سر صحنه ای از  فیلم که  مشاور انتخاباتی مارگارت میگوید صدای تو خیلی جیغ جیغ است و لطفا اون گردنبند بی کلاس  رو هم در بیاور. همراه با تاچر حرصی میشوم و در ذهنم تمام دیالوگ های مری استریپ را  تکرار میکنم، که این صدا اصلا هم جیغ نیست و به خاطر جنسیت من است.  گردنبند هم هدیه ی همسرم است و به هیچ وجه بی کلاس نیست و در هیچ صورت درش نخواهم آورد. تازه دلم هم از این پاسخ خنک میشود، بله.  وقتی که دنیس بر سر مارگارت فریاد میزند که تو فقط دنبال اهداف خودت هستی و  من و بچه ها برایت اهمیتی نداریم، عذاب وجدان زنانه در نگاه من هم رنگ میگیرد.  وقتی دنیس  لباس های مسخره و عجیب و غریب میپوشد و مسخره بازی در میاورد  تا مارگارت را بخنداند، پشت قیافه ی جدی مارگارت و غرغر کردن هایش، سرتا به پا عشق و قدردانی میشوم. تمام  صحنه های پیری مارگارت را  بی وقفه اشک ریختم . برای  بیمار آلزایمری که مرگ هم نتوانست او را از همسرش جدا کند.  فیلم که تمام شد و چراغ ها را روشن کردند،  چشمانم را پاک کردم و لبخندی به دوست کره ایم زدم که یعنی همه چیز اوکی هست و سریع چشمانم رو از نگاه متعجبش دزدیدم.  هنگام خروج از سالن هم  یواشکی به چشمان دیگر تماشاگران نگاه کردم که ببینم این فیلم برای کس دیگری هم گریه دار بوده هست ؟ هیچکس؟ دوباره نگران خودم میشوم، من در این غربت دیوانه نشوم شانس آوردم.

سکانس دوم :

درمترو نشسته ام ولی هنوز در حال و هوای فیلمم.  هیچ چیز در من از ان من نیست. انگار کسی دست من را گرفته و هر جا که میخواهد میبرد. اینبار پرت میشوم به خاطرات دانشگاه.  شبنم مضطرب به دفتر کارمان میاید.  میپرسم خوبی؟ از پارسال که بیماری ام اس گرفت، هر وقت مضطرب میبینمش عصبی میشوم.  میگوید، کارهایم عقب است.  از روی دکتر خجالت میکشم . آقای حشمتی از صبح تا شب کار میکند من ۴ مجبورم بروم خونه . تازه ۴ هم که میرسم  کلی کار تو خونه ریخته.  اگر بدونی، خونه ام چقدر بهم ریخته است.  شوهرم دیروز رفت جسله ی ساختمان خونه ی یکی از همسایه ها وقتی برگشت  گفت مردم زن  دارند، ما هم زن  داریم. خونه ی همسایه بالایی برق میزد از تمیزی.  خوب چیکار کنم، زنه خانه دار است. باید یه خانه تکانیه حسابی بکنم.  ظرف شکلات رو میبرم جلو، میگویم حرص نخور کار همیشه هست، شکلات بخور.  میگوید رژیمم.  بعد با دلهره میپرسد خیلی چاق شدم نه ؟ میگویم نه . میگوید،  چرا شوهرم گفته یک فکری به حال هیکلت بکن، داری فاجعه میشوی. هرچقدر میخواهم چیزی نگویم نمیشود، میگویم فکر کنم شوهرت خودش هم تپل هست ها !  میگوید،  اره ولی میگوید من مردم، تو زنی فرق میکند. دلم نمیخواهد اذیتش کنم، از درون حرص میخورم.  فقط برمیگردم میگویم ببین شبنم جان، آقای حشمتی که صبح تا شب کار میکند،  وقتی میرود خانه غذایش آماده است، سفره اش پهن است. زن همسایه یک خانم خانه دار است، خانه داری خودش شغل است،  تو خانه داری؟  مانکنی هم شغل است، اگر میخواهی دور کمرت ۳۰ سانتیمتر باشد و دور سینه و باسنت  ۳۰۰ سانتی متر. باید بروی مانکن بشوی، کلی هم خرج عمل و فلان و بیسار بدهی.  تو یک دانشجوی دکتری خانمی ( خانمش را با درد مینویسم ) و قرار نیست نقش هیچ کس دیگه ای را هم بازی کنی.  کمی آروم میشود، ولی میدانم که در اعماق وجودش هنوز خودش را برای اینکه بهترین دانشجوی دکتری، خانه دار ترین زن ایران و زیبا ترین همسر دنیا نیست، سرزنش میکند.

سکانس سوم :
 
انسیه را داخل راهرو میبینم . مثل تمام این چند ماه اخیر پریشان هست. میگوید وقت داری چند دقیقه مزاحمت بشوم؟ خیلی خسته ام، میدانم به ساعت خواهد کشید، ولی دلم نمیاید در همین حال رهایش کنم. میگویم اره بیا تو، و همینطور که دنبال کلیدم اتاقم میگردم،  میپرسم  کارتون به کجا رسید ؟  میگوید از پیش مشاور دانشگاه میایم. هیچی هنوز در گیر دادگاهیم. بی وجدان  قبل از عقد هیچ کدام از این حرف ها را نمیزد. برگشته میگه خوشگلیه  خاصی داری ؟ فکر میکنی چی داری که من تو را گرفتم ؟ حقوقت را  قانونا بریز به حسابم، هر وقت پول خواستی  خودم بهت میدهم.  یک ان با خودم مرور میکنم، ما در قرن چندم زندگی میکنیم؟ میگوید فقط میخواهم طلاقم را بگیرم، مهر هم نمیخواهم. گفته میایم جلوی در دانشکده تون،  دانشگاهی که بورس هستی، ابرویت را میبرم.  بر میگردم محکم نگاهش میکنم، تو هم ترسیدی؟ بهش بگو... نگاهم به نگاهش گیر میکند. نگاهش غربت یک زن روستایی صد سال پیش را دارد.  زنی که فکر میکرد اگر دار قالی اش  را با کتاب و دفتر عوض کند، حقوق بیشتری عایدش میشود.

 سکانس چهارم :

لب رودخانه یک جای قشنگ پیدا کردیم برای نشستن. اعضای گروه بودیم و یک دختر و پسر که دوست استادم بودند. دختره ایتالیایی بود و پسره آمریکایی. مشغول در آوردن خوراکی ها  بودیم که دختره سرش رو گذاشت رو شونه ی پسره و با غر و لند گفت من دیگر نمیخواهم کار کنم.  پسره  هم  دستش را حلقه کرد دور دختره و گفت چیز زیادی نمونده، این پروژه  را که تمام کنیم میرویم یک ماهی سفر، خوبه خوب میشوی.  یاد زمانی افتادم که پشت تلفن به آقای سال پایینی گفتم، خسته شدم دیگر نمیخواهم کار کنم.  آقای سال پایینی هم  ژان وار  ژان معابانه گفتند که وضع مالیشان خوب است و نیازی به کار کردن اینجانب ندارند.  من هم که دلم نمیخواست دوباره این حرف را بشنوم،  تصمیم گرفتم  دیگر هیچ وقت حرفی از خستگی  نزنم.

سکانس پنجم:

رییس موسسه  با سر وصدا و هیجان وارد اتاق شد. همه خشکمان زده بود. کتابی را روی میز من گذاشت و در حالیکه با یک دست به موهای دست دیگرش اشاره میکرد با چشمانی گشاد شده گفت.  عزیز جون مو به تنم سیخ شده،  این را خوندی ؟   من که هنوز از  نحوه ی وارد شدنش درشوک بودم، فقط با  چشمانی متعجب نگاهش میکردم.  ادامه داد،  نوشته که از دید مرجع ها ی شما یک مرد میتواند با کودک به بلوغ نرسیده هم عشق بازی کند.  آدم باید حواسش را جمع کند، دیگر میترسم در مترو کنار مرد مسلمان بایستم. اتاق با تمام آدم هایش دور سرم میچرخید.  درست یادم نمیاید، فقط یادم میاید که حرارت بدنم و صدایم با هم بالا رفته بودند، چیز هایی میگفتم، درباره ی نظرات مختلف  مراجع،   از تلاش زنان و مردان  ایرانی  برای دفاع  از حقوقشان،  از  آمار تجاوز و کودک آزاری در اروپا، از ...
رییسمان  رفته بود، اتاق ساکت بود. هر از گاهی صدای کار کردن با صفحه ی کیبرد میامد. با اضطراب و بی هدف تو اینترنت میچرخیدم. قلبم با قدرت تمام خون را پمپاژ میکرد، داشتم خفه میشدم،  دیدم نمیتوانم، وسایلم را جمع کردم و  با لبخندی مضحک  رو کردم به بقیه و گفتم، تا فردا !!!
 
سکانس ششم:

خاطرات یکی پس از دیگری در ذهنم مرور میشوند، خودم را به زور از لابه لای خاطرات بیرون میکشم . قطار شلوغ است،  روبه رویم زن آفریقایی خسته ای میله  را گرفته است. ان طرف تر هم زن خسته ی دیگری ایستاده است .  برمی گردم،  پشتم هم زنان دیگری نشسته اند. نگاهشان مثل مادری که کودکی  را سقط کرده باشد،  خسته و بی رمق  است.   قطار می ایستاد خودم را به زور از لابه لای این همه جنین سقط شده به بیرون پرت میکنم.  ایستگاه  خنک و خلوت است. کمی  بعد صدای فرکانس منظم برخورد پاشنه ها ی کفش دختری بر سنگ فرش ایستگاه به گوش میرسد.

 

پینوشت : داستان ها واقعی هستند و اسامی مستعار.