من خیال نیستم
هستم و هنوز
معتقد به واژه ی زوال نیستم
حرفِ تازه ای به خاطرم نمی رسد
ور نه لال نیستم.

   "محمدعلی بهمنی"

 

این وبلاگ رو  "یادداشت‌های دختر دست‌فروش مترو"،  امروز شانسی پیدا کردم. آرشیوش را از  اول (سال ۸۷ ) تا سر ۸۸ خوندم. خیر سرم سر کارم، مگر نه تمومش میکردم. بعد آرنج هایم رو  تکیه دادم به میز  و دستهایم رو مشت کردم زیر چانه ام و هی لبخند های گشاد گشاد زدم. مثل جودی آبوت، مثل دختر دست فروش مترو، مثل عزیز جون، مثل هزاران هزار آدمی که هنوز ته دلشان ایمان دارند که این مملکت به زوال نمیرود. نزدیک است روزی که روی پاهایش بایستد. مرسی دوست دست فروش که روزم را از نو ساختی. بازار باشه براتون.