شاید اولین  کسی که سعی کرد، تصویر بدون سانسوری از خودش ارائه بده ، ژان ژاک روسو بود، در کتاب اعترافاتش . الان تعداد آدم هایی که جزئیات زندگی خودشون رو مینویسند زیاد شده, دو قرن پیش این کار شجاعت بالایی میخواسته.   یادمه در یک قسمتی از اعترافاتش نوشته بود که در دوران نوجوانیش از نشون دادن آلت تناسلیش به دختر ها لذت میبرده.  تا به حال برای خودم پیش نیومده، ولی بارها از دوستام شنیده بودم  که در یک کوچه ی خلوت، یک مرد  دیوانه ای آلت تناسلیش رو بهشون نشان داده.  ژان ژاک رسو ! مرد دیوانه !

آدم هر چی کمتر بدونه بیشتر لذت میبره .  سالیان پیش مدتی کلاس معرق میرفتم.  یادمه اولین روزی که رفتم سر کلاس یک تابلوی بزرگی روی دیوار زده بودند. الان دقیقا طرح تابلو یادم نمیاد، یحتمل   گل و بلبل بود. مربیمون گفت که این کار یکی از شاگردهای دوره ی قبل هست. خلق چنین تصویر زیبایی با چوب، به نظرم خیلی کار بزرگی میامد.  به خودم میگفتم  که یعنی میشه که یک روزی من یک چنین تابلویی کار کنم؟ آخرهای  دوره ، هر وقت به تابلو نگاه میکردم،  به نظرم  پر از اشکال بود. الگوها خوب اره نشده بودند، یه جا هایی چسب شره کرده بود و ... دیگه از دیدن تابلو  لذت نمیبردم، یعنی اینقدر میخ جزئیات میشدم  که اصلا دیگه خود تصویر رو نمیدیدم.  الان خیلی دوست دارم عکاسی یادبگیرم ، واقعیتش یکم به خودم شک دارم، نمیدونم چون مد شده دوست دارم یا واقعا دوست دارم . ولی میترسم اگر عکاسی یاد بگیرم، دیگه زیبایی تصویر ها رو نبینم. عکس رو که دستم بگیرم، شرو ع کنم به تحلیلش، کادرش کجه یا راست؟ نور پردازیش بده یا خوب ؟ به نظر من، خیلی بده آدم به جایی برسه که  بخواد همه چیز  و همه کس رو تحلیل کنه، بدترش اینه که شرو ع به پیشگویی کنه و بدتر ترش اینه که از قضا بیشتر پیشگویی هاش هم درست از آب در بیاد.  وقتی به این جا برسی، دیگه هیچ چیزی برات جالب نیست ، همه چیز یکنواخت میشه و  رفتار آدم ها به نظرت شو و بازی میاند. خیلی بده آدم به هیچ چیزی نتونه اعتماد کنه ، حتی به خودش ، جهنمه ، جهنم .

قبل از این که وبلاگ خون بشم ، خیلی مردها رو نمیشناختم،  برام علامت سوال بودند. چند وقت پیش داشتم از سر کار برمیگشتم، از  پارک مجتمعمون به سمت خونه میرفتم. که یک آقایی از من ادرس یک ساختمانی رو پرسید. گفتم نمیدونم، ادامه داد تازه اومدی اینجا؟ گفتم اره ؟ استرس داشت، یک حسی به من میگفت الکی ازم آدرس پرسیده . ادامه داد کجایی هستی؟ چیکار میکنی؟ قبلا این جور موقع ها یه جورایی  سر و ته حرف رو هم میاوردم و عذر خواهی میکردم و زود  میرفتم .  بعدش یواشکی با ترس برمیگشتم ببینم دنبالم نباشه و ... ولی این بار آروم بودم، با خودم فکر میکردم، یعنی چه جور میخواد سر صحبت رو باز کنه ؟ گفت من فکر کردم ایتالیایی هستی ، گفتم نه .  گفت تنها اومدی؟ گفتم اره . شرو ع کرد به تعریف کردن از خودش، اینکه دکترای  کامپیوتر داره، دلش میخواد بره امریکا و  ... گفت میخوای کمی تو پارک بشینیم ، گفتم ایرادی نداره. دلم براش میسوخت، داشت تقلا میکرد،  ولی میخواستم نقش بازی کردنش رو ببینم.  یکی رو میخواست برای شب، به قول خرس قمقمه هاش باید خالی میشدند. شرو ع کرد به لبخند زدن های با محبت ،نگاه های عمیق ، عاشقانه،  ... و من هنوز دلم براش میسوخت.  گفت از طرز فکرت خوشم اومده، ''کمی سکوت و نگاه''، ادامه داد  و از لبخندت. خندم گرفته بود ، به زور عضلات صورتم رو جمع کرده بودم.   گفت تو تنهایی دیگه. گفتم اره و دلم میخواد مدتی هم تنها  باشم. گفت چون مسلمونی؟ گفتم نه، با خودم فکر میکردم ، الان  داره فکر میکنه یعنی امشب قمقمه هاش خالی میشند.   گفت تازه از یک رابطه خارج شدی، برای همون ناراحتی؟ گفتم نه،  فقط فعلا تمایلی به ارتباط برقرار کردن ندارم، دلم میخواد تنها باشم،  خودم رو بشناسم.  گفت باید این رو بدونی که زندگی تئوری نیست . لبخند زدم .  گفتم،  فعلا اینجوری خوبم. هنوز دلم براش میسوخت ، گفتم ببخشید من باید برم. پرسید همین جا زندگی میکنید، گفتم تا آخر این هفته، بعد دارم خونه ام رو عوض میکنم . گفت پس من چه جوری میتونم ببینمت ، جواب دادم ،  شاید یک بار دیگه تو ی مسیر و ازش خدا حافظی کردم.  با خودم فکر میکردم  شاید  اگر الان  ۱۸ ساله بودم، و یا اینقدر تو زندگی خصوصی مرد ها سرک نکشیده بودم ... ! ولی خوب دیگه  کار از کار گذشته ، دیگه نه من ۱۸ ساله میشم، و نه این افشاگری های آقایون وبلاگ نویس از ذهنم پاک میشند .