سروین سر قبر همسرش : دلم برات تنگ شده. دلم برات خیلی تنگ شده

حدیث تلو تلو خوران جلو میاد : منم دلم براش خیلی تنگ شده ( بیحال میافته روی سروین)

سروین: کاش میتونستم به اندازه ی تو دوستش داشته باشم

حدیث : سروین؟ ... منو میبخشی ؟

سروین با دست صورت حدیث رو نگه میداره : چی شده ؟ چرا اینقدر رنگت پریده حدیث ؟

حدیث: سیاوش کجاست؟

سروین: پیش مامانم

حدیث : کاش میشد بزرگ شدنش رو ببینم.

سروین: فردا صبح دارم میرم هامبورگ، برگردم میبینیش .

حدیث از هوش میره ...

این دیالوگی از فیلم قصه ی پریا ست که بین دو رقیب عشقی سروین (مهناز افشار) و حدیث (باران کوثری) برقرار میشه .

من پرت میشم به سال ها ی خیلی دور، حدودا سال های ۵۵-۵۶. یعنی به خاطرات ماه عسل مامانم و بابام . بعد عروسی مامان و بابا ، عروس و داماد همراه با ایل و طایفه بابام میرند مشهد، و این میشه ماه عسل مادرم . تو این سفر، خانواده ی دایی بابام هم بودند . دایی بابام یه دختر داشت به اسم ف که شیرینی خورده ی عموم بود . عموی من اون موقع ها برای خودش تیکه ای بوده . خوشتیپ و باحال . هنوز هم عکس های جوونیش برای دخترا جذابند . از اون طرف دختر دایی بابام ، ف ، خیلی اروم ومحجوب بوده . فکر کنم اون موقع ۱۵ -۱۶ سال بیشتر ندا شته. خیلی چیز هایی که الان میگم دقیق نیست. تصویریه که از حرف هایی که تو بچگی شنیدم در ذهنم نقش بسته . فکر کنم مامانم میگفت ، که یک روز تو مشهد "ف" کنار در آشپز خونه ایستاده بود و عموم رو که تو پذیرایی ایستاده بود، نگاه میکرد. مامانم که میبیندش خجالت میکشهو  میگه نمیدونم چرا هر وقت میبینمش یهو دلم میریزه پایین . یه جورایی عاشق عموم بوده .

مدتی بعد عموم تو بیمارستان عاشق یک پرستار میشه که الان زن عموی منه . زن عموم چند سالی نمیدونم ۴-۷ سال از عموم بزرگ تره . به نظرم در مقایسه با ف خوشگل نیست ، ولی خیلی دختره برون گرا و شیطونی بوده. از اونا که هنوز که هنوزه وقتی باهاش حرف میزنی دستت رو میذاری رو دلت و از خنده روده بر میشی .اگر فیلم قصه ی پریا رو ببینید ، با تقریب خوبی میشه گفت که از "لحاظ رفتاری" ف شبیه به حدیث (باران کوثری ) و زن عموم شبیه به سروینه . عموم از یه خانواده ی جنوب شهری ، مذهبی . زن عموم از یک خانواده ی نسبتا پولدار و غیر مذهبی . وقتی عموم میگه میخواد با زن عموم ازدواج کنه .جنجالی به پا میشه . دایی بابام رو عموم چاقو میکشه که رو دختر من اسم میذاری و ... به هر حال عموم ازدواج میکنه، بدون اینکه که کسی از خانوادش تو مراسم ازدواجشون شرکت کنه.

بعد ازدواج عموم ف خودکشی میکنه، ولی ناموفق . بعد هم شوهرش میدند به یک مرد میان سال . من شوهرش رو دیده بودم ، جای پدر ف بود . انگار خدا هم نگاه میکنه ببینه کی بی زبونه مشکلات رو آوار کنه رو سرش . بچه ی اول ف یک پسر شد که از لحاظ ذهنی عقب افتاده بود. پسره بعد ۱۲-۱۳ سال فوت کرد . چند سال پیش مامان گفت ف سرطان معده گرفته و برادرش اونو برده مشهد که شاید شفا بگیره که نگرفت و خدا بیامرزدش . مامانم میگفت عموت وقتی شنید خیلی ناراحت شد . ولی از اونجایی که با خانواده داییش قطع رابطه کرده بودند ، مراسم ختم نرفته بود . نبایدم میرفت ، دایی و زن دایی بابام گناه داشتند .

با اینکه میدونم عموم حق داشت که با کسی که عاشقشه ازدواج کنه ، ولی دلم برای ف میسوزه یا میسوخت . زن عموم از یک خانواده ی راحت بود که پسر ها رو خوب میشناخت و دختر بلدی بود. در عوض ف یک دختر آفتاب مهتاب ندیده بود، که حتی بلد نبود ( یا اجازه نداشت) عشقش رو به نامزدش نشون بده . باور کنید این چیز ها آموزشیه و این خیلی دردناکه . شاید اگر ف هم کمی بلد بود، زندگیش جور دیگه ای رقم میخورد .