هوای این اطراف دم کرده است...
 
باید باز دلت رو بسپاری به صدای خسرو ، تا صدباره برایت دروغ ببافد که "حال همه ی ما خوبست". و یا اینکه پا به پای قلم هومن بخوانی که "دلت گرفته باشد ... که هی نفهمی ... که هی تو را نفهمند ". و چه خوب میدانی که مردم محقند تا کسی را که خود خویش را نمیفهمد، نفهمند.
 
 
 
 
 
دلت گرفته باشد ... که هی نفهمی ... که هی تو را نفهمند

که انقلاب را قدم برنی

کافه به کافه زیرسیگاری بگیری

تفکرت را خالی کنی



دلم گرفته است ...نه اینکه کسی کاری کرده باشد نه ...

من آنقدر آدم گریز شده ام که کسی کارش به اطراف من هم نمی رسد

دلم گرفته است که آنچه هستم را دوست دارم و آنچه هستند را میپذیرم

و آنچه هستم را نمی فهمند و دنیا هم به رویش نمی آورد این تناقض را

پـُــرم از رفت و آمد انسان هایی که گمشده ای دارند و آدم به آدم نشانی اش را میگیرند

میدان انقلاب ، سرزمین عجایبم شده . هند فری را به خورد ِ گوشم می دهم

و قدم میزنم ... هی میروم ...به چهار راه میخورم ... باز میروم

چقدر فرق دارم ..با دستهایی که عاشقانه میگیرند ...

با سیگار هایی که مشترک میکشند

با حرف هایی که از سر وجود ِ دیگری / در هم میپرند

تنهایی ام را بغل کرده ام .. در گودو نشسته ام و دارم خیابان ها را مرور میکنم

چقدر سخت است باور اینکه هیچ کس نبوده ای

در حالیکه بیلبورد ها پر از عکس توست

سخت است خودت باشی وقتی تمام شهر به خنده ی زورکی تو هم راضی اند

سخت است فرانسه خوردن در کافه های تکنفره

انزوا ، فهمیدنی نیست ... لمس کردنیست

دچارش که باشی پوستت را آنقدر کلفت میکند که

دست کودک دو ساله ات را از شدت لطافت تشخیص ندهی

.
.
.

سخت است از سر ِ کار بیاید و با تمام خستگی تنگ به آغوشت بکشد

و تو در آغوش او حتی با خودت غریبگی کنی

بفهمی آدم ها گناه نکرده اند که با تو احساس رفاقت میکنند

مشکل از درون توست که گاهی حوصله ی خود بودن نداری

بر میگردی....

دوباره از فردوسی به انقلاب ...

دوباره همان آدم ها را میبینی که تنها صورتشان عوض شده

اما همانقدر خسته اند و تکراری

در خودت شعر میخوانی که جرات بلند سکوت کردن را نداری

در خودت کنار می آیی که جرات بر هم زدن نظم عمومی ِ این رخوت را نداری

در خودت میجنگی که باور کنی دنیا میگذرد

اما در درونت روی حرفت / مثل سنگ ایستاده ای

سخت است باور کنی این نیز میگذرد

و از دورن تشویش بگیری این همه گذشت و باز درگیر ِ گذشتنی

سخت است باور کنی آدم ها به سادگی با هم دوست میشوند ...

و به سادگی روی هم دست بلند میکنند

گوشی ات را خاموش میکنی ..

میدانی تمام جواب سلام ها را با آن روی شادت خواهی داد که

به درونت اصالت ندارد

دلت از ... نمیدانم از چه ... ولی گرفته است

راه میروی ... راه می آیی

دوباره با تمام درد هایت /راه می آیی

هیچ کس خودش را آنقدر باور نکرده / که بداند تو هم نیاز به باور ِ خویشتن داری

اگر میخواهی حواست بیشتر از این از خودت / پرت نشود

کرایه ات را آماده در دستت نگه دار ...

راننده تاکسی ها آنقدر حمیرا گوش داده اند که حوصله ی نشنیدن هایت را ندارند
 
 
اثـــــــر : هــومن شریفی