یولیا دومین هم خونه ی من بود. یه دختره روسی ۲۱-۲۲ ساله. حقیقتش یولیا از اون دخترهایی بود که من در مقایسه با اون کاملا احساس نرینگی میکردم . دختری زیبا، با اندامی بسیار خوش تراش ، سفید رو ، قد بلند ، با موهایی بور، صاف ، بلند ، و چشمانی میشی رنگ . یولیا قبلا تو روسیه مدل بود . مادر یولیا رییس یک بیمارستان تو روسیه بود و پدرش یک بیکار بیمار. یولیا یک خواهر بزرگتر داشت که ازدواج کرده بود و با شوهرش در دانشگاه م ای تی درس میخوندند . ولی مامان یولیا معتقد بود که یولیا دختره باهوش تریه، چون میدونه کجا سرمایه گذاری کنه . و البته که هزار نکته ی باریکتر از مو اینجاست. یک سال پیش یولیا تو سفرش به اروپا با یک پسره ایتالیایی آشنا میشه ، و بعد برای اینکه با اون پسر باشه به بهانه ی درس به اروپا میاد . وقتی اومد با پسره تماس گرفت که همدیگر رو ببینند، ولی پسره هر سری بهانه آورد و در نهایت نیومد و یولیا رو پیچوند. این برای من سوال بود، که یولیا هیچ چیزی از زیبایی کم نداشت و بسیارهم سکسی بود . پس چرا ؟ یعنی پسره الان در گیر یک رابطه دیگه است ؟
الان اسم پسره یادم نیست ولی اجازه بدید اینجا مارکو صداش کنیم . یولیا میگفت که مارکو مردی است ، بسیار هند سام ، پولدار و شوخ طبع .
به گفته ی یولیا مارکو از نوادگان یکی از برندگان جایزه نوبل بود . مارکو دارای قایق خصوصی بود و یولیا رو به گرونترین رستوران های شهر دعوت کرده بود و گرونترین شراب ها رو با هم خورده بودند . یولیا به یاد ماندنی ترین بوسه رو با مارکو تجربه کرده بود ، به طوری که در طول بوسه از شدت هیجان نتونسته بود چشماش رو باز کنه . از یولیا پرسیدم که کجا با مارکو آشنا شدی ؟ گفت یک بار با دوستام داشتیم میرفتیم بار، مارکو و دوستش تو یک ماشین خیلی گرون قیمت بودند و برای ما ترمز کردند . ما سوار نشدیم و بعد اونها دنبال ما به بار اومدند و اونجا با هم دوست شدیم . یولیا گفت اون موقع موهام رو قرمز کرده بودم و لنز ابی هم میگذاشتم . جیغم رفت هوا  که نه یولیا ، قرمز ؟ موهای تو خیلی خوش رنگه ، حیف نبود ؟ چشم ابی بهت میومد ؟ یولیا با تعجب بهم نگاه کرد که نه خیلی بهم نمیومد ، ولی فقط زیبایی که مهم نیست . مهم اینه که من اینجوری متمایزتر از بقیه بودم . یا به قولی تو چشم تر بودم .
یولیا دختر عجیبی بود ، هنر زیادی تو تور کردن پسر داشت ولی توانایی نگهداشتن اونها رو نداشت . همیشه نهایت دقت رو تو انتخاب لباس و نحوه ی نشستن - برخواستن خودش میکرد که سکسی به نظر بیاد . یادمه شلوارک بسیار کوتاه میپوشید و پاهاش رو طوری رو هم مینداخت که رون پاهاش بیشتر به چشم بیاد . میگفت خدا به من رون پای زیبا داده و من هم باید ازشون استفاده کنم . یک شب با هم رفتیم قدم بزنیم . تو راه برگشت چند نفر دنبالمون افتاده بودند که آخر سر ما مجبور شدیم تهدیدشون کنیم که به پلیس زنگ میزنیم تا از دستشون راحت بشیم . حسابی ترسیده بودم و مسبب این اتفاق رو هم رفتار بد یولیا میدونستم . در حالیکه میخندید رو کرد به من که نترس بابا اونا فقط میخواستند به ما دست بزنند کاری نداشتند با ما که !!! بعد خیلی جدی گفت پس تو چه جوری میخوای کسی رو پیدا کنی ؟ یولیا فهمید که من در کل خیلی تو باغ نیستم و فکر کنم حسابی نگران شده بود. لذا وقتی رسیدیم خونه ، روش تور کردن پسر در خیابون رو به من یاد داد . اول اینکه وقتی تو خیابون راه میری باید حواست به دور و برت باشه . اگه یک پسر جذاب و سکسی دید ی ، یک نگاه مهربون میندازی و لبخند میزنی . و بعد منتظر میشی که پسره عکس العمل نشون بده . اگر هم یک زمانی پسری تو خیابون اسمت رو پرسید ، یک نگاهی بهش بنداز ، اگر خوشت نیومد بهش بگو اسمت پیچیده است و اون نمیتونه یاد بگیره و راهت رو ادامه بده . ولی اگه ازش خوشت اومد ، یه عشوه شتری بیا و با لبخند بهش بگو نمیدونم . بعد اون اصرار میکنه نه بگو دیگه . اونوقت یکم ناز بیا و بگو ، اوکی یولیا . بعد شماره میده و تو میگیری و فرداش بهش زنگ میزنی و ...
خلاصه اگه تو خیابون یه دختری چشمتون رو گرفت و ازش اسمش رو سوال کردید و گفت نمیدونم ، نا امید نشید یه ترای دیگه بکنید قضیه حله . البته اگر مثل من آدم تیز و بزی 
نیستید و  تو یک نگاه نمیفهمید که از طرف خوشتون میاد یا نه ، این روش به کارتون نمیاد و مجبورید راه های پیچیده تری رو امتحان کنید .
یولیا عجیب ترین دختری بود که تا به حال دیده بودم و با دوستای قبلی من خیلی فرق میکرد . انگار هیچ هم و غمی به جز جلب توجه کردن نداشت . به نظر اون من یه دختر ساده ی بی عرضه بودم که هیچ وقت نمیتونه کسی رو پیدا کنه . و به نظر من هم اون یه دختر ساده ی خنگ میومد که هیچ وقت نمیتونه کسی رو نگه داره ، این به اون در . چند وقت بعد من ازش جدا شدم و رفتم یک کشور دیگه ، یک بار تو فیسبوک پیام گذاشت که یک دوست پسر پیدا کرده و قراره باهم ازدواج کنند و اسم بچه هاشون رو هم انتخابکردند و باهاش خوابیده و ... ازمدال های افتخار پسره این بود که قبلا با ۸۴ نفر خوابیده . و از افتخارات یولیا هم این بود که این آقا بعد از امتحان کردن ۸۴ نفر یولیا رو به همسری برگزیده و این یعنی اینکه یولیا در یک رقابت ۸۴ نفره پیروز میدان بوده. البته اگه از من بپرسید میگم پسری که بعد از ۸۴ نفر بفهمه از چه جور دختری خوشش میاد یا خنگه یا یک دروغ گوی دختر باز . البته من در مورد این  که در کل دختر بازی بده یا نه،  نظر خاصی ندارم.  فقط به نظرم کسی که به قصد دختر بازی  به دروغ پیشنهاد ازدواج بده ( به کسر ب ) ، بده ( به فتح ب ). 
 
یک هفته بعد یولیا دوباره پیغام گذاشت که پسره به هم زده و الان حال روحیش بده و میخواد بیاد سفر پیش من . حقیقتش حوصله ی دردسر نداشتم، یولیا برای من سنبل یه دختر پر دردسر بود. ولی دلم براش سوخت. گفتم میتونه بیاد پیشم بمونه ولی من کار دارم و نمیتونم باهاش بیرون برم، لذا برای دیدن شهر نمیتونه رو من حساب کنه .یولیا اومد و کلی گریه و زآری که ما اسم بچه هامون رو هم انتخاب کرده بودیم و چیکار کنم که فقط یک بار دیگه هم رو ببینیم ...
من دیگه عصبانی شده بودم و بهش گفتم یولیا ولش کن چرا اینقدر خودت رو کوچیک میکنی؟ یولیا هم در حالیکه گریه میکرد برگشت و یه نگاه عاقل اندر سفیه به من انداخت و گفت : به من نگاه کن ، من یک مدلم . من مطمئنم اگه راضی بشه و یک بار فقط یک بار  دیگه  من رو ببینه، گرفتار میشه ...