زندگی مثل آونگیه که به جبر قوانین فیزیکی تو یه مسیر منحنی گیر افتاده .

اول راه تلاش میکنی که درست فکر کردن رو یاد بگیری، ته مسیربرمیگردی بلکه شاید بتونی یک لحظه فکر نکنی.

اول راه دقت میکنی که به راحتی اعتماد نکنی، تهش به کسا یی که اصطلاحا زود خر میشند حسودیت میشه و دلت میخواد برگردی و به آدم ها اعتماد کنی.

اول راه دلت میخواد یاد بگیری که منطقی تصمیم بگیری، تهش دلت میخواد این دگمه ی لعنتی منطق رو خاموش کنی و برگردی به احساس.

اولش از روستا به شهر بعد از شهر به روستا.
اول از بی قانونی به قانونمندی و بعد دنبال راه فرار ازاین همه قاعده و قانون.

رفت -برگشت

رفت -برگشت

رفت -برگشت
به امید یه روزنه ی فرار ،تو قفس پرپر میزنی و خودت رو به درو دیوار دیوار میکوبونی!
با این اوصاف چه فرقی میکنه که سلول من ۳*۳ باشه و مال یکی دیگه ۳*۴ ؟
یعنی اگه خیر الامور اوسط ها بشه و این آونگ تو نقطه ی تعادلش بایسته، ما راضی میشیم ؟ زندگی کسالت آور نمیشه ؟
اصلا چطوره این گلوله از نخ جدا بشه، مثل یه عروسک خیمه شب بازی که وسط نمایش
از نخش جدا میشه و عروسک گردان رو ضایع می کنه ؟
.
.
.

اصلا چند قرنه بشریت تو این افکار پوسیده در جا میزنه ؟  مثل یه بچه ی خنگ  که تو یه هزار تو  گیر افتاده و  سگ دو میزنه که راه رو پیدا کنه . بابا ما که  موش نیستیم هوش سه بعدی داشته باشیم و با چند فقره سعی و خطا راه درست رو پیدا کنیم . بابا م جان ما بشریتم، خنگیم،  نهایتا  یاد بگیریم تو یه راستا هی عقب و جلو کنیم. آخه چند قرن دیگه باید منتظر یه ابر ( به فتح ر ) هوش وایستاد ؟