سکانس سه و نیم ام
کجا بودیم؟ آهان،  داشتم میگفتم که ما خیلی با هم حرف میزدیم .  یک روز ، حرف به اینجاها  کشید که  آقای سال پایینی  بین بچه ها ی دانشکده به مردی  کاری و تاحدودی  پولدوست معروف هستند. ایشان هم گفتند آخر میدانی؟ من هم که نمیدانستم پس  ایشان ادامه  دادند:  راستش را بخواهی  بچه که بودم ما خیلی فقیر بودیم و حقارت این فقر عقده شد در من . لذا از همان کودکی عزمم را جزم کردم که مردی  پولدار شوم.  قبلا در نظر من  آقای سال پایینی  ژان وار ژانی بود که میخواست پرورشگاه بزند و برای همین سخت کار میکرد.  و حالا کاراکتری شبیه به بیل گیتس پیدا کرده  بود.  فکر کردم خیلی هم بد نیست، بیل گیتس هم در انتها قسمت عظیمی  از پولش را صرف امور خیریه کرد. بنابرین،  آقای سال پایینی  یک انسان عقده ای نیست ، بلکه یک  بیل گیتس بالقو ه است .  قبلا هم که گفته بودم ، من انسان مثبت اندیشی هستم، بگذریم.  آقای سال پایینی که حالا  سر درد دلش باز شده بود ،  شرو ع کرد به تعریف کردن سختی های دوران کودکیش .  که چقدر فقیر بوده اند، که چقدر مجبور بوده است لباس های برادر بزرگترش را بپوشد . که هیچوقت جشن تولد نداشته است و  لذا تصمیم دارد که برای بچه اش جشن  تولدی بگیرد که همه در کف بمانند. که گاهی سر زانوهای  شلوارش وصله  شده بودند .  که در دوران دبیرستان برای این که خرجش را در بیاورد ، مجبور بوده است که کار کند.  هی ایشان میگفتند و هی دل من ریش ریش میشد .   فضا مملو از ریشه های قلب من بود، که یک ان  آقای سال پایینی  احساس کردند که شاید نباید به کسی که خود  کاندیدای همسری است ، این ها رو گفت، لذا  در حالی که صدایشان را صاف میکردند کمی هم صاف شدند  و  اضافه کردند:   البته پدر من و ضع مالیشان  خیلی هم بد نیست و چند فقره خانه دارند  که اجاره داده ند  و ...

فضا از حالت احساساتی به حالت منطقی سویچ کرده بود.  کمی با خودم فکر کردم و  دیدم که من هم در دوران بچه گی لباس های خواهر بزرگترم را میپوشیدم .  هیچ وقت جشن تولد  نداشتم .  از آنجایی هم  که بچه ی تخسی بودم، اکثرا   سر زانو های شلوار هایی که در خانه میپوشیدم مشکل دار  بودند.  البته من هیچ وقت در دوران دبیرستان کار نکردم و از پدرم همیشه کمی پول توجیبی  می گرفتم.  ما یک آپارتمان کوچک در مرکز تهران داشتیم و  دیگر  هیچ ...

تا ان زمان  همیشه فکر میکردم که من از قشر متوسط إجتماع هستم. و دلم هی برای فقرا ریش ریش میشد. برای کسانی که خانه ندارند و  پول اجاره هم ندارند.  برای کسانی که گشنه به خواب میروند . برای کسانی که هزینه ی تحصیل ندارند. برای بیمارانی که هزینه ی درمان ندارند. برای کودکان کار و ... حالا به لطف آقای سال پایینی از ان بالا به پایین افتاده بودم و  من هم یک فقیر محسوب میشدم.  راستی من  از خانواده ای  فقیر هستم  یا متوسط الوضع؟

سکانس چهارم
چرک نویس های هومن شریفی تو فیسبوک غوغا کرده بودند. و من خوشحال بودم که حالا خود آدم برفی را میشناسم، البته فقط اولش خوشحال بودم ولی  بعد دلم برای خود آدم برفی تنگ شد.  وبلاگ خوبی است یادم باشد لینکش کنم .  چی میگفتم ؟ آهان از نوشته های آدم برفی، لامصب  هی قلب آدم را ریش ریش میکند. مدتی است که کمتر میخوانم بلکه دیرتر روانی تر بشوم.   یکبار  آدم برفی از پسرکی  خودکار فروش  با موهایی  سفید  و چشمانی کم سو نوشته بود . پسرکی که میفهمد ولی عین ما تو بوق نمیکند.   که  پسرک  از آدم برفی  پرسیده بود  که خانه ی شما بالای شهر است؟ و  آدم برفی  گفته بود نه ، آریا شهر  است. و پسرک گفته بود پس بالای شهر است . 

اولش  آدم در فضای  احساسی بالا میرود  و از زندگی کسی متاثر میشود . بعد یکهو، شالاپ،  می افتد تو باتلاق منطق و دو دو تا چهار تا  میکند و میبیند هی دل غافل خودش هم که شبیه به پسرک است و  برایش آریا شهر هنوز  بالای شهر است . با این سقوط ها  آدم باگ رفتاری پیدا میکند دیگر، نمیکند؟   طرف وبلاگ مینویسد توپ، بعد یک جا مینویسد من از  خانواده ای ضعیف بودم که در شهرک غرب زندگی میکردیم و بلاه  بلا ه بلاه  .  نکنید این کارها را ، اینقدر احساس فقر را در پاچه ی خود و  این و ان نکنید ، دنیا  کویت که نیست.

اصلا  وبلاگ خودم هست دلم میخواهد یک چیز نامربوط هم اینجا بنویسم، مشکلی هست؟ اعصاب که نمیگذارید برای آدم!!!
 یک بار در جلسه ای مانا  نیستانی کاریکاتوری را نشان میداد که بر پایه ی خاطرات زندان خودش کشیده  بود.  یک  سلول انفرادی متوسط  که از  برداشتن دیوار ما بین دو سلول قبر مانند کوچکتر حاصل شد بود. و در ادامه با شوخی گفت  که  بله بنده بعد از مهاجرت به  پاریس و  زندگی در یک فقره  استدیو ، از خودم خجالت کشیدم که  قبلا زندگی در ان سلول انفرادی را شکنجه محسوب میکردم. همین.

سکانس آخر
الان دارم سعی میکنم که به  اعصاب خودم مسلط شوم تا خیلی عقده ای به نظر نیایم،  البته یکم عقده که طبیعی است.
در کل آدم ها با بزرگ شدن جهانبینی یا جامعه ی  اماری شان  ، تعاریف، مقیاس ها ، متر و  واحد اندازه گیریشان تغییر میکند.  البته من هنوز هم جهانبینی درستی ندارم.  ولی فکر میکنم، در دنیا ی کودکی ام من از خانواده ای متوسط بودم. بعد فهمیدم که احتمالا  در مقیاس تهران  کمی زیر  متوسط  بودیم. و در مقیاس ایران شاید متوسط ، یا کمی بالاتر یا پایین تر.  اصلا همش تقصیر این آقای سال پایینی است که این علامت سوال را در من روشن کرد.

حالا واقعا به  نظر شما، در مقیاس دنیا،  خانواده ای که خانه داشته باشد ، امکان تحصیل داشته باشد، کار داشته باشد ،  توانایی خرید لباس غیر مارک دار  آبرومند داشته باشد ، جعبه ای  شیرینی هم برای روز تولد داشته باشند ، خانواده ای فقیر محسوب میشود ؟

پینوشت : آخر از چند  جهت ما  باید جر بخوریم،  بین سنت و مدرنیته، بین لول های مختلف زندگی، ... خب بعضی جاها را شل  (به ضم ش ) کنید.