سکانس اول:
بچه ها میگفتند خیلی کاریه ، همش دنبال پوله، به همین دلیل هم بیشتر کلاساش رو نمیاد ، یا میپیچونه ، یا دودر میکنه، چه بدونم خلاصه حضور به هم نمیروسونه . معلم خصوصی بود و انگار کارش هم خوب گرفته بود. لذا صبح تا شب ، یحتمل شب هم تا صبح، کار میکرد . سال پایینی ما بود که هر از گاهی هم در دانشکده در حال مکالمه ی تلفنی رویت میشد . با بچه ها ی نرد یول(حتی میتوانید بخوانید بی دست و پا، گیج، مشنگ ، ... خلاصه راحت باشید ) تحصیلات تکمیلی فیزیک خیلی فرق داشت . گاهی وقت ها از دور جلوی در سایت میدیدمش که با موبایلش حرف میزد ، به نظر میرسید که داشت تلفنی کاری رو راست و ریست میکرد . با اینکه شنیده بودم معلم خصوصیه ، ولی کاراکترش شباهت عجیبی به حاجی بازاری ها داشت . بر پایه ی همین شباهت ، مغز من سریعا شروع به شبیه سازی مکالمات کرده ، و نتیجه جملاتی میشد از این قبیل : پسر بپر برو ببین جنس ها رسید، یا فرش ها رو بار زدید ، یا مشتری منتظره ها . از اونجایی که شغل خانوادگی ما جد اندر جد کارگر-کارمند بوده ، هست و یحتمل باقی خواهد ماند، ( و صد البته که باز هم خدا رو شکر ، چون که بیکاری درد بزرگی ست که از ما دور باد)، حدسیات من در باب مکالمات این سال پایینی عزیز به همین چند جمله ی مذکور خلاصه میشد که دروغ چرا اونها رو هم قبلا در فیلم ها شنیده بودم .
 
سکانس دوم :
دوستان گرامی متفق القول به این نتیجه رسیده بودند که بنده مازوخیسم دارم . چرا که حتی در بین چارپایان ماده هم نمونه ای گزارش نشده که بعد از اتمام دوران پی اچ دی ( فرهنگ لغت کدخدا : نوعی باربری پیشرفته ) ، ان هم درون مرز های پر گوهر ، ته مانده ی شانس خود را برای بقای نسل از دست داده و همچنان قصد ادامه تحصیل داشته باشد. خلاصه ما را قانع نمودند که این جفتک پرانی ها از یک آدم تحصیل کرده بعید است و یکصدا شعار دادند که مازوخیست مجرم نیست و مازوخیسم مشابه همان سرماخوردگی خودمان ست . لذا تصمیم بر ان شد که برای مشاوره روانشناس دانشگاه را ویزیت کنیم یا او ما را ویزیت کند ، فرقی هم نمیکرد ، قصد قربت بود.
 
دانشگاه ما روانشناسی داشت که ما اینجا ایشان را آقای نیک معرفی میکنیم ، چرا که ایشان بر حسب اتفاق از مردان نیک روزگار ند . با آقای نیک صحبت کردم ، ایشان با متانت تمام گوش نمودند و در انتها فرمودند که مستحب قریب به واجب است که اینجانب دوره ی پست داک ( فرهنگ لغت کدخدا : نوعی باربری خیلی پیشرفته ) را بگذرا نم . چرا که در غیر این صورت، اگر هم بر حسب اتفاق ، کسی خر شد تا اینجانب را به همسری بپذیرد، بنده ی حقیر در طول زندگی مدام به سمت ایشان جفتک خواهم پراند که ای فلان فلان شده تو جلوی پیشرفت مرا گرفتی . و آقای خر هم که دیگر الاغ نیست تاب بیاورد ، خب ناراحت میشود و مرا طلاق میدهد و وظیفه ی مشاوران این است که آمار طلاق را پایین بیاورند . در انتها نیز آقای نیک فرمودند که شما هم به لحاظ چهره بسیار جوان تر از سن خود مینماییدمژه، لذا بعدا هم تایم برای تور پهن کردن خواهید داشت . و اضافه کردند که در غربت  آدم ها سریعتر عاشق میشوند . خلاصه اینکه من آقای نیک را مردی نایس یافتم .
 
سکانس سوم :
خلاصه اش اینه که بلاخره پرت شدیم وسط اروپا . درد غربت درد بزرگی ست که متاسفانه از ما دور نماند . من که در ایران به زور ایمیل هایم رو چک میکردم ، فیسبوک بازی شدم در حد تیم ملی . یک روز دیدم که آقای سال پایینیه سکانس اول، که مدتی پیش تر شوت شده بود یه گوشه ی دیگر در اروپا، درخواست دوستیه فیسبوکی داده اند ، که سریعا به درخواستشان رسیدگی شد و اسم ایشان نیز به لیست رو به رشد دوستان من اضافه شد .
 
حقیقتش مغز من با مغز ماهی یک تفاوت هایی میکند ولی هر دو در دسته ی کم حافظه گان قرار میگیریم . لذا الان یادم نمی اید که چطور سر گفتگوی الکترونیکی من با آقای سال پایینی باز شد . ولی کم کم این گفتگو ها زیاد شد . تنها چیزی که یادم میاید ، این است که یکبار گفت آرزو دارد یک پرورشگاه بزند ، اینکه چقدر این را جدی میگفت ، فکر کنم خودش هم الان دقیقا نداند . ولی مغز بنده سریعا شروع به تحلیل کرد و نتیجه مقاله ای شد با این کانکلوژن که تمام تلاش های شبانه روزیه آقای سال پایینی در راستای همین هدف بوده و من چقدر بدم و هق هق ...
 
خلاصه دل اینجانب که قبلا به سنگ بودن متهم شده بود ، نسبت به ایشان کمی نرم شده بود . گذشت و گذشت و گذشت ... و بلاخره ما تصمیم گرفتیم که همدیگر را بیشتر بشناسیم . که شاید من پری قصه ی ایشان باشم و ایشان شاهزاده ی سواربر اسب سیاه من. بله، به نظر من اسب سفید برای یک مرد خیلی سوسول بازیست .  بگذریم، حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم و ... خلاصه الان که دقیق تر فکر میکنم میبینم نه واقعا خیلی حرف می زدیم ، شما هم میتوانید بگویید: آخر تو کار و زندگی نداشتی ؟ یا بگویید: مثلا برای درس میخواستی بری بلاد خارجه دیگر ؟ اصلا این قسمت را به خود شما میسپارم که هر چه خواستید بگویید.
 
یک چیزی را از همین الان بگویم ما هیچوقت به هم دروغ نگفتیم ، من که نگفتم و فکر میکنم اوشون یا همان ایشان هم نگفتند . ولی گاهی ناخواسته چیزهایی از خودمان گفتیم که خود ما نبودند ، تصورمان از خودما ن بودند یا آنچه که دوست داشتیم باشیم ولی نبودیم. ولی خداوند به سر شاهد است که ما به هم دروغ نگفتیم. اصلا هم دلم نمیخواهد طور دیگری فکر کنم چرا که من در کل آدم مثبت اندیشی هستم . البته در حال حاضر من یک آدم مثبت اندیش خسته هستم که تصمیم گرفتم  ادامه ی داستان را بعدا بنویسم.
 
و در انتها یادی از دوست معلمم ( مطهری نه ها ) میکنم که میگفت : اگر مدرسه ها تعطیل شود ، شاگردها میگویند جون، ما میگوییم اخ جون . این که این سخن گوهر بار به ماجرا ربط دارد یا نه با شما ... فعلا بای (: