گاهی دلت میخواد از زندگی مرخصی بگیری. یک مدت کوتاه،  اصلا فقط چند ماه . اونوقت بدون هیچ استرس و نگرانی از   آینده ،  کار ،  خانواده ،  دوستان و  ...،  بری تو خودت گم بشی .  تمام پیاده رو های شهر رو قدم بزنی، تمام کتاب فروشی  های انقلاب رو دور بزنی. تمام فیلم هایی که اسکار بردند رو ببینی.  بری  مدرسه ی  ابتدایی ، راهنمایی و  دبیرستانت ، تو نیمکتاش بنشینی، تو حیاطش  والیبال بازی کنی. تمام کوه های تهران رو  بالا بری.  چمن هایی بارون زده ی  تمام  پارک های شهر  رو  پابرهنه بدوی. عطر  تمام شالیزار های شمال رو نفس  بکشی .  بنشینی کنار یک جوی آب و تمام شعر های سهراب و فریدون رو  دکلمه  کنی.  قاطی بچه های یک روستا بشی  و  تمام بازی های بچگی رو باهاشون دوره  کنی، لی لی، عمو زنجیتر باف ....  بری یک پرورشگاه و تمام روز رو  با بچه  هاش حرف بزنی، از آرزوهاشون بپرسی و  براشون قصه بگی . بری یک کارگاه سفال  گری و  برای خودت لیوان و پیاله بسازی.  بری جنگل،  هیزم جمع کنی و چایی  درست کنی.  بری صحرا و از یک گاو شیر بدوشی ( این آرزوی بچگی هام بود :).   تو صحرا  اونقدر  بدوی  تا نفست بند بیاد ، بعد ولو بشی وسط گل های زرد  صحرا و  خستگی در کنی. دلم میخواد برم جنوب، لباس محلی تنم کنم ،  برقه   بزنم و لب دریا  قدم بزنم. برم کرمانشاه ، و با لباس محلیشون کردی برقصم .  برم شمال و تو شالیزار یک روز تمام کار کنم، بعد شب از زور خستگی بیهوش بشم .

 

خدایا قربونت ، من از تو ماشین آخرین مدل و یک خونه تو قیطریه و یک  آپارتمان تو پاریس و یک ویلا تو شمال نمیخوام. من فقط چند ماه مرخصی و کمی  آرامش فکر میخوام همین .

فدات

شادی