فقط وقتی که بفهمی عمرت کوتاهه، زندگی میکنی. حالا این فهم به هر طریقی ایجاد بشه، به اجبار زندگی یا به صورت فلسفی. اون موقع همه ی ترس ها، حرص ها، مصلحت اندیشی ها ،بی اعتمادی ها ، حرفهای مردم، روز مبادا ها، ...، همه و  همه بی معنی میشند . بعد تازه جا باز میشه که زندگی کنی.

اون وقت میفهمی برای یک پله بالاتر رفتن نمیارزه یکی رو صد پله پایین بیاری. تازه میفهمی لازم نیست جون بکنی که هزار تا ویلا تو هزار جای دنیا بخری، که شاید یک روزی، وقت پیدا کردی که تو یکیشون یک روز استراحت کنی.

تازه میفهمی که وقت نداری همه ی معشوق های دنیا رو امتحان کنی،  وقت نداری بجنگی تا کسی رو تصاحب کنی، بسنده کردن رو یاد میگیری. دیگه میدونی وقت نداری همه ی بستنی ها، گلاسه ها، کوکتلها رو با افراد رنگارنگ امتحان کنی، از خوردن یک بستی سنتی ساده با کسی که دوستش داری لذت میبری.

اصلا اون موقع دوست داشتن، عاشق شدن برات آسون میشه چون دیگه فکر نمیکنی این فلان عیب رو داره، شاید بعدی بهتر بود ، چون شاید بعدی وجود نداشت !!!

میفهمی وقت نیست دنیا رو تغییر بدی ، فقط وقت میشه خودت رو تغییر بدی و سهمی کوچک تو پروسه ی دراز مدت تمدن بشریت داشته باشی.

فقط وقتی که بفهمی عمرت کوتاهه، فلسفه ی زندگی رو میفهمی ، میفهمی که وقت نیست تمام لذت های دنیا رو یک به یک امتحان کنی، میدونی که محدودی ، به زمان و مکان و شرایط، از اونی که داری لذت میبری.

بله زندگی از زمانی آغاز میشود ، که درک کنیم تمام شدنی است .

فکرتون راحت، خنده تان از ته دل :)