مدتیه من و خدا خرجمون رو از هم جدا کردیم. اگه یه وقت  هم  جایی گذری  از کنار هم رد بشیم،  همچین  خودمون  رو به کوچه ی  علی چپ میزنیم که...

از این حرف ها که بگذریم، گاهی دلم میخواد  خدای قصه ی ما واقعیت داشته باشه . دلم میخواد یکی باشه ، که تمام  غم های من ، غم های ما  براش کوچیک و  کودکانه باشه . کسی که  هر وقت دلت گرفته و بغض کردی،  بدون هیچ نگرانی و عذاب وجدانی،  بدویی بری تو بغلش گریه کنی و غر... بزنی . اونم با اینکه ته دلش از غم کوچیک تو  خنده اش گرفته  ببوسدت و  طوری که انگار غم هات خیلی جدی اند ، دقیق  به حرف هات گوش کنه و دلداریت بده .

درست مثل این فیلم ها ، که توش یه دختر بچه ی  ناز نازی با بغض  میره پیش باباش و میگه "نگاه کن فلانی دفتر نقاشیم رو خط خطی کرده!!!" . باباش هم بغلش میکنه ، میبوسدش و میگه " بیا ببینم، کی دختر ناز من رو اذیت کرده ؟ "

اره، کاش خدایی بود، که  بدویی بری بغلش و با گریه  دفتر چه ی خط خطی  فکر و روحت رو نشونش بدی.

واقعا سخته آدم یتیم باشه،  باید هوای بچه های یتیم  دنیا رو داشت .

"هستی "