من از تلاقی خطوط بیزارم، از این فرض بیرحم "یکی شدن" .
از منی که یکی دیگر نیست و تلاش میکند با من دیگری یکی شود .
چه فرقی میکند، من حتی از یکی شدن خود دیگری با من من هم بیزارم.
بگذار که رد پاهایمان در مسیر برف زده ی زندگی موازی باشند .
بگذار دوش به دوش هم تمام مسیر را گپ بزنیم،
 بی آنکه منی، من دیگری را در خودش خط بزند .

شادی