یک اسپرم بودم، سر لقاح با یک تخمک، با میلیون ها اسپرم دیگر رقابت کردم. نمیدانم سر دیگر همنوعانم چه آمد، ولی من پس از پیروزی به سرزمین نجیب مادری نه ماه تبعید شدم. من بزرگ میشدم ، ولی زندان همچنان تنگ بود، انقدر مشت و لگد به در و دیوار زندان زدم، که دل مادر به درد آمد و رهایم کرد در دامان "دنیای به ظاهر بیکران". نمیدانم بر سر کودکانی که سقط میشوند چه میاید، ولی من خرسند از این رهایی، آر...زو هایم را دانه دانه میبافتم.

دیگر لباس آرزوهایم به تنم تنگ شده، نفسم میان در و دیوار های سنگی دنیا گرفته. دارم به پای بی دردی هایم صبوری میکنم که از دامان زندگی سقط نشوم. نمیدانم بر سر کسانی که خود کشی میکنند چه میاید، همانطور که نمیدانم بر سر کسانی که از زندگی فارغ میشوند چه میاید؟ تنها امیدوارم که اینبار نیز چشمانی به مهربانی چشمان مادر انتظارمان را بکشد.

اخ ..."مادر" ...، تبلور خدایی که جنین برای خود میسازد. خدایا کاش بدانی که چقدر سخت است، تصور بودنت در این دنیای تاریک ترسناک. اما باش که فرض نبودنت، مانند نبودن مادری ست، که سر زا رفته است.

دلتنگ نگاه تو

هستی