این روز ها کمی گنگم، کمی گیج، کمی بهت زده. خودم را در لابه لای دیوار های فیسبوک به کوچه ی علی چپ میزنم. که نفهمم حالم خوب نیست، که نفهمم مثل چهار پا در گل گیر کرده ام. شدم مثل یک آدم در حال سقو ط، که به هر گیاهی دست میاوزد، شاید که دست گیره ی نجاتش شود.

همه چیز خوب است، همان طور که باید می بود، همان طور که همه آرزو دارند ، همان طوری که خود آرزو داشتم.
همه چیز خوب است، فقط من دیگر ان آدم قبلی نیستم.
چه مرگم هست؟ نمیدانم!!! این همه تناقض را در خودم تاب نمیاورم. من حتی نمیدانم دلم آرامش میخواهد یا هیجان ، گیر کرده ام بین خودم و خودم.
...
بیقرارم مثل مادری که فرزندش دیر کرده است. شروع میکنم به دوره کردن
من کیم؟ نمیدانم!!!
چه کار کرده ام؟ نمیدانم !!!
چه میخواهم ؟ نمیدانم !!!
دردم این است، که دلم نمیخواهد جای کسی باشم، و جایی که هستم نیز خوشحالم نمیسازد.

گم شدم در ازدحام این همه داده که هیچ تئوری ای از پس توجیه شان بر نمیاید. همه چیز سر جای خودش هست و هیچ چیز سر جای خودش نیست. سادگی در هین پیچیدگی، پیچیدگی در هین سادگی. قدرت در هین ضعف، ضعف در هین قدرت. رحم در هین بیرحمی، بیرحمی در هین رحم . سکون در هین حرکت، حرکت در هین سکون .

و زمان ... و زمان عجیب ترین مفهوم دنیا !!! وای که چقدر متنفرم از این مفهوم زمان و تمام متعلقاتش ، بازه های زمانی، فرایند های دینامیکی ...
از زمانی که بی تفاوت از تمام درد ها میگذرد، که زمان درمان برسد. پرواز میکند، فاصله ی بین قرن ها را،
میگذرد،
از لبه ی تیز گیوتین
از جنگ جهانی اول، دوم، سوم ، ... N ام
از گور های دسته جمعی
زندان های انفرادی
از روی نعش قحطی زدگان سومالی
اشکهای مادران
شرمندگی پدران
از آشفتگیهای من ... تو ... او ........... ما ... شما ... ایشان

خودت را راضی میکنی، "زمان که بگذرد، همه چیز ختم به خیر میشود"
ولی سخت است که قبول کنی، پس تکلیف این همه که نابود شدند چه؟ نمیدانی!!!
فقط همین را میدانی که تو جز خوشبخت ترین آدم های این کره ی خاکی هستی، و باید احساس خوشبختی بکنی. چگونه اش با خودت !!!

به دنبال وسوسه میگردم، وسوسه ای که جاذبه ی زمینم باشد.
تنها ترسم از نبودن خدا ست، خدایی که هر روز در یک گوشه ی باورم میکشمش، و فردا در گوشه ای دیگر سبز میشود.