" من علیه حاکمیت سفید پوست جنگیده ام و بر ضد سلطه سیاه پوست مبارزه کرده ام."


  "من یک قدیس نیستم، مگر اینکه تصور شما از یک قدیس، گناهکاری باشد که همواره در حال کوشیدن است."

 

این دو جمله از نلسون ماندلاست. وقتی می خوانی تازه می فهمی چرا کلی انقلاب حتی با شعارهای درست شروع می شود ولی به سرانجام خوشی منجر نمی شود.  مدیریت چقدر مهم است.

مثلا برخی از  واکنش های فمنیستی را در نظر بگیرید. خیلی از این ها به جایی نمی رسند چون تنها ری اکشنی عصبی و فکر نشده در مقابل ظلم وارد شده بر جامعه ی زن ها هستند. واقعیت این است که تا وقتی انصاف را در مورد حقوق مردان رعایت نکنیم به هیچ جایی نمی رسیم. نمی شود حق تحصیل و کار و خروج از کشور و ... بخواهی و از یک طرف هم  مهریه و نفقه و ... بخواهی. تا وقتی شرایط یک معامله برد برد نباشد، عملی نمی شود.

و در مورد جمله ی دوم هم لازم به توضیح بیشتری نیست به نظرم.  در جامعه ای زندگی می کنیم که قدیسه تراشی در پنهانی ترین لایه های ذهنی مردم (خودمان هم داخل همین مردمیم البته ) هست. از تصورمان در مورد معشوقمان بگیر تا ...

امید که حداقل در خودمان به صلح برسیم.