دیروز و دیشب رو خونه ی دوستم بود. خیلی خوب بود. خوش گذشت. برف هم میومد. بعدشم بارون شد. صبحونه خوردیم. حرف زدیم. فیلم دیدیم. ناهار درست کردیم. حرف زدیم. رفتیم پارک تو بارون قدم زدیم. آهنگ خوندیم. یا بهتره بگم خوندم. دوستم وظیفه ی خطیر تحمل کردن رو بر عهده داشت. البته با بدبختی این قسمت همراه بود. همش باید صدام رو با فاصله ام از آدم ها تنظیم می کردم. خدا رو شکر پارک خلوت بود. برگشتنی شهروند خرید کردیم و برگشتیم خونه. بعدش دوباره حرف زدیم. کلی دنبال تصویرهای نوستالژیک تو اینترنت گشتیم. اینو یادتونه؟ اینو چطور؟ ما همیشه تو نمازخونه امتحان میدادیم و اینطور می نشستیم.

  بعدش باز از در و دیوار حرف زدیم. از عشق. از ارتباط برقرار کردن و  تفاوت آدم ها. بهش گفتم که قبلا تو یه وبلاگ خوندم که یه دختره نوشته بود که من از پیشنهاد مستقیم بدم میاد. مثلا اگر کسی خواست بهم پیشنهاد آشنایی بده بیاد یه سی دی از آهنگ هایی که دوست داره رو رایت کنه بده به من. منم اگر موافق بودم یه سی دی از اهنگ هایی که دوست دارم رو رایت می کنم میدم بهش. بعد دیدم یا خدا من اگر کسی این کار رو بکنه اصلا نمی فهمم منظوری داشته. ممکنه خودم هم یه آهنگ رو به کسی معرفی کنم ولی اصلا منظور خاصی نداشته باشم. فقط قشنگ بوده به نظرم. شاید اونم خوشش بیاد. در حد به اشتراک گذاشتن خوشی های کوچک. با دوستام زیاد این کار رو می کنیم.

بعدش یه خاطره دیگه از یکی از دوستام تعریف کردم. دختر خیلی ماهی بود. از اون ها که آور دوز اند تو مهربونی. مادرش بیمار بود و اصلا شرایطش تو خونواده خوب نبود. برادراش هم کمک نمی کردند. و همه ی زحمت ها رو دوش اون بود. از طرفی هم عاشق یکی  از پسرهای همکلاسیشون شده بود. یعنی همیشه با هم بودند. با هم درس می خوندند. پسره روز ولنتاین براش رز خریده بود و غیره و تهش هم برگشته بود  گفته بود که من هیچوقت نگفتم عاشق توام تو خودت به خودت گرفتی! همه ی اونا دوستی های ساده و معمولی بوده!  نزدیک دفاعش خیلی بریده بود. خوابگاهی نبود. قرار شد یک ماه آخر رو بیاد اتاق من. و خونه نره تا بتونه رو کارش تمرکز کنه. اینجوری برادراش هم فرصت پرستاری مادرشون رو داشتند. گاهی محبت و مسئولیت پذیری بیش از اندازه ی ماست که دیگران رو بی مسئولیت و بی محبت می کنه. قرار شد پیش من بمونه، به شرطی که اصلا به اون پسره زنگ نزنه. و بشینه تو اتاق و پایان نامه اش رو بنویسه. این شرط من بود. یادمه بعد از یه هفته پسره منو تو دانشکده دید. بعد در حالیکه سعی می کرد خودش رو خونسرد نشون بده پرسید راستی خانم فلانی خانم بهمانی پیش شماند؟ گفتم بله. پرسید حالشون خوبه. منم خیلی عادی گفتم آره خیلی خوبه. داره رو پایان نامه اش کار میکنه و ازش خداحافظی کردم. بعد از دفاعش دختره با یه پسر خیلی خوب ازدواج کرد و رفت آمریکا. پسره واقعا پسر خوبی بود. لیاقت مهربونی دختره رو داشت.  اون یکی پسره هم رفت برای دکتری یه کشور دیگه. یه بار تو فیسبوک که آن لاین بودم شروع کرد به حرف زدن و ازم حال دختره رو پرسید. گفتم خوبه. با عصبانیت گفت من رو تو فیسبوک پاک کرده و اصلا بهم جواب نمیده. من برای اون پسره رفتم تحقیق. ولی اون منو رها کرد. سهم من این وسط چی میشه؟ تعجب کرده بودم.  دلم می خواست شیلنگ رو بگیرم روش. و بشورم بزارمش کنار. ولی دلم براش سوخت. چیزی نگفتم جز اینکه منم اگر جای دختره بودم همین کارو میکردم. آدم ها گاهی نمی خواند بپذیرند اونی که رها کرده و بی وفایی کرده خودشون و بلاتکلیفیشون بوده نه یکی دیگه.

فکر کنم دیروز به اندازه یک سال حرف زدم. گاهی هم اینجوریه دیگه.

 

پینوشت: این آهنگ هم تقدیم به شما.