داشتم از مدرسه بر می گشتم، فکر کنم اول راهنمایی بودم. خونه ی ما وسط کوچه بود. وقتی پیچیدم تو کوچه دیدم یه خانمی دم درمونه. یکم جلوتر که اومدم متوجه شدم مریم خانمه. چون تپل بود، میشد به راحتی از هیکلش شناختش. پکر شدم. مریم خانم وقتی شروع می کرد به حرف زدن تموم نمی کرد و ما همش تو خونه منتظر بودیم مامانم بیاد تو. خونه ی ما جنوب شهر بود و این چیزا تو اون منطقه زیاد بود. جنوب شهر یه خوبی هایی داره، یه بدی هایی. از خوبی هاش این بود که ادما بدی ها و خوبی هاشون رو بود و کم سیاست بودند.  این تو کوچه حرف زدن ها هم یکی از بدی هاش بود. البته الان احتمالا اون جا هم عوض شده. بالاخره همه مدرن شدیم و جای حرف زدن دم در رو چت گرفته. بگذریم. رسیدم در خونه سلام کردم. مریم خانم دستپاچه به نظر می رسید و مامانم نگران. اومدم برم تو. یهو مریم خانم برگشت گفت. شادی چی؟ شادی بیاد؟ بعد برگشت بهم گفت، شادی جون میای بالای سر مادرم قران بخونی؟ پیرزن داره تموم میکنه. ( فکر کنم مادرش یه ده- دوازده سالی بود که زمین گیر بود و رو تخت افتاده بود. پشت سرش حرف بود که زمان شاه خیلی قرتی بوده و بد لباس می پوشیده و الان داره مثلا اینجوری تقاص پس میده. از این حرفا که خودتونم می دونید دیگه. هر چند وقت یه بار حالش بد میشد ولی دوباره برمی گشت به زندگی (منظورم از زندگی همون مسکوت تو تخت افتادنه)). مامانم منو کشید سمت خودش و گفت نه شادی نمی تونه. بچه است.  منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم چرا می تونم. مامانم معلوم بود ترسیده. یعنی خودشم می ترسیده بره یه ادم دم احتضار رو ببینه. بالاخره چادرش رو سرش کرد منم قرانم رو برداشتم رفتیم خونه ی مادر مریم خانوم که خونه روبه رویی ما بود.

خونه ی ما جنوبی بود، مال اونا شمالی. از حیاط باید می رفتیم تو. بعد یه اتاق داشت که به حیاط باز میشد. کلا سمت حیاط فقط در شیشه ای بود و دیوار نداشت اتاقه. مادرش رو یه تخت وسط اتاق دراز کشیده بود. جالب بود تختش دقیقا وسط اتاق بود. کنار دیوار نبود. مامانم دستم رو گرفت و  موازی با تخت، تکیه دادیم به دیوار. و من شروع کردم به خوندن قران. دختراش دور و برش بودند. و بلند بلند گریه می کردند و می زدن رو صورتشون. جالبه من اصلا نمی ترسیدم. اصلا. فقط دلم می خواست ببینم مرگ چه جوریه؟ احساس می کردم عزرائیل باید مثل یه باد بپیچه تو اتاق و بعد اون خانمه آروم آروم از نفس بیافته. برای اینم همش روم به در اتاق بود. در اتاق باز بود . فکر می کردم عزرائیل که بیاد پرده ها حرکت می کنند و من باد رو حس می کنم. اصلا حواسم به خوندن نبود. تو حس خودم بودم.  یهو خواهر مریم خانوم گفت. فکر کنم صدای قران خوب بهش نمی رسه. شادی جان میایی بالای سرش بخونی؟ اومدم بلندشم. که مامانم محکم با دستش رون پام رو گرفت و نشوند. و همونطوری که دستش رو پام بود، به من چشم غره رفت و خیلی جدی گفت نه از همین جا بلندتر می خونه. یکم دیگه خوندم. دیدم صدای گریه ها بلندتر شد. بعدش یکی از خواهرهای مریم خانم یه آیینه کوچولو اورد و گرفت جلوی دهن مادرش و بعد همه شروع کردن به جیغ کشیدن و مامانم سریع برگشت به من گفت پاشو پاشو  برو خونه. مرده بود. بدون اینکه هیچ بادی تو اتاق بپیچه.

از در حیاط که اومدم بیرون  نوه ی اون خانومه، که یه پسره نوجوونی بود، جلوی در بود. معلوم بود از صدای جیغ و ویغ ترسیده و حس کرده یه چیزی شده. یه نگاه به قرآنم کرد و بعد سرش رو آروم اورد بالا و با هم چشم تو چشم شدیم. ترس تو چشماش دو دو میزد. سرم رو انداختم پایین و رفتم سمت در خونمون.

 

 پ.ن.  این آهنگ تاجیکی رو خیلی دوست دارم. امید شما هم دوست داشته باشید.


شهر خالی، جاده خالی، کوچه خالی، خانه خالی
 
جام خالی، سفره خالی، ساغر و پیمانه خالی

کوچ کرده دسته دسته آشنایان عندلیبان

باغ خالی، باغچه خالی، شاخه خالی، لانه خالی

وای از دنیا که یار از یار میترسد

 غنچه های تشنه از گلزار میترسد

عاشق از آوازه ی دیدار میترسد

پنجه خنیاگران از تار میترسد

شه سوار از جاده هموار میترسد

این طبیب از دیدن بیمار میترسد

سازها بشکست و درد شاعران از حد گذشت

سالهای انتطاری بر من و تو بد گذشت

آشنا نا آشنا شد ، تا بلی گفتم بلا شد

گریه کردم ناله کردم حلقه بر هر در زدم

سنگ سنگ کلبه ویرانه را بر سر زدم

آب از آبی نجنبید خفته در خوابی نجنبید

چشمه ها خشکید و دریا خستگی را دم گرفت

آسمان افسانه مارا به دست کم گرفت

جامها جوشی ندارد عشق آغوشی ندارد

بر من و بر ناله هایم هیچکس گوشی ندارد

شهر خالی، جاده خالی، کوچه خالی، خانه خالی

جام خالی، سفره خالی، ساغر و پیمانه خالی

کوچ کرده دسته دسته آشنایان عندلیبان

باغ خالی، باغچه خالی، شاخه خالی، لانه خالی

باز آ تا کاروان رفته باز آید

باز آ تا دلبران ناز ناز آید

باز آ تا مطرب و آهنگ و ساز آید

تا گل افشانان نگاری دل نواز آید

باز آ  تا بر در حافظ سر اندازیم
 
گل بیفشانم و می در ساغر اندازیم