سکانس اول

ساعت ۸-۹ شب بود. مادرم زنگ  که اومده خونم. گفتم الان میام خونه. از خستگی داشتم میمردم. موندن بیشتر فایده ای هم نداشت.  داشتم میرفتم سمت آسانسور که یهو یکی گفت خانم دکتر خانم دکتر. چند قدم برگشتم عقب. در دفتر کار یکی از اساتید باز بود. خیلی نمی شناختمش چند بار تو راهرو دیده بودمش و یک بار هم بستنی  خریده بود واسه همه همکارها و کلی ما رو خوشحال کرده بود. یه دختری هم تو اتاقش بود. فکر کنم دانشجوی ارشدش بود. سلام دادم. گفت سلام خانم دکتر . داشتم به این دانشجوم می گفتم که الان چه موقع پژوهشگاه موندنه. دیدم که شما هم انگار اینجایید. گفتم نه نگران نباشید. اینجا امنه من تا ده، ده و نیم هم موندم. گفت واو این تو آمریکا اصلا قابل قبول نیست. چقدر اینجا تغییر کرده این مدت که من نبودم. آخه من تازه برگشتم. گفتم نه من دانشجوی دکتری هم بودم گاهی یک -دو  شب از دانشکده بر می گشتم. البته اون موقع خوابگاهی بودم و خوابگاه خیلی از دانشکده فاصله نداشت. و بعد خندیدم و گفتم اینجا اونقدرا هم بد نیست، نگران نباشید. بعد گفت خوبه همسرتون چیزی نمی گه. معلوم بود داره از  سر کنجکاوی می پرسه. این چند مدته فهمیدم،  اینجا آدما یه جورایی براشون زندگی خصوصی بقیه جالبه، اینکه مجردی؟ متاهلی؟ و .... خیلی این کنجکاوی ها رو نمی فهمم. ولی جوابشون رو میدم، شاید آرومشون کنه.  گفتم من مجردم و مشکلی ندارم. البته می خواستم بگم اگه یه روزی هم متاهل شدم و مجبور بودم دیر برگردم از کار ،  فقط اطلاع می دم و میمونم و یکم از این حرفای فمنیستی !( فمنیستی خیلی خز شده می دونم) و  ... ولی خسته بودم حال و حوصله نداشتم و اونم زیادی غریبه بود. آدم خوش حرفیم بود. از اون آدمایی که آدم نمی دونه چطور حرفشون رو قطع کنه و خداحافظی کنه. فکر کنم یه یک ربعی دم اتاقش به حرف زدن گذشت. و گفت من از دانشجوهای دکتریم تعهد می گیرم که بعد از امتحان جامع ازدواج کنند!!!! و ازدواج خوبه و ...  بعد گفت شماها سخت می گیرید. مثلا حاضرید با یکی که بیست سال کوچکتر از شماست ازدواج کنید؟ شاگردش گفت نه و  منم گفتم نه و  همش داشتم به ساعتم نگاه  کردم.  برگشت گفت چرا؟ الان تو آمریکا این کاملا عادیه. اینجوری به نفعتونه می تونید زین رو بندازید رو طرف  و تو زندگی حرف حرف شما باشه. تا اینجا خواب و بیدار حرفا رو گوش می کردم. خیلی خسته بودم. شایدم علت اینکه نمی تونستم حرفش رو قطع کنم خستگی بیش از حد بود. مغزم کاملا هنگ بود. و همش فکر می کردم کی می خواد پانزده دقیقه راه بره تا برسه خونه ( خیلی خسته بودم، پای لوسی نذارید). ولی با این حرفش خوابم پرید و یکم خون به مغزم رسید. برگشتم گفتم من نه اجازه می دم کسی زین بندازه روم، نه قصد زین بستن به کسی رو دارم. زندگی که با این قصد شروع بشه، چی بشه.یه چند جمله هم بعدش رد و بدل شد. تلفنش زنگ خورد و منم از موقعیت استفاده کردم و خداحافظی کردم.

 

سکانس دوم

دکتر فتحی قبل از رفتن به فرزانه گفته بود که اگر می مونید که کار کنید، گشنتون شد، من غذا از رستوران گرفتم تو یخچاله بخورید. فرزانه هم زنگ زد اتاقم و این خبر مسرت بخش رو به سمع و بصر من رسوند. و  چند دقیقه بعد هر دو تو آشپزخون بودیم. به فرزانه گفتم فکر کنم فقط ما خانم ها از خونه غذا میاریم. این مردا همیشه از رستوران می گیرند. فرزانه هم گفت. یاد بگیر مردم زنشون خونه داره، غذا نمی پزه براشون. با مردا باید اینطوری تا کرد تا قدر بدونند.

 

سکانس سوم:

تو یه مهمونی خونوادگی نشستیه بودیم دور هم، مادر خانواده  داشت از مهمونی عروسی که دیشب رفته بودند تعریف می کرد. وسط حرفاش گفت ولی عروس از اون زرنگا بود. از اونایی که پسره رو می گیره تو دستاش. جالبه که مادر شوهر دخترش هم تو جمع بود!

 

سکانس چهارم:

لیلی تو یکی از محله های جنوب شهر تهران بزرگ شده. وقتی دانشگاه می رفت. خونشون ارزش تجاری پیدا کرد. فروختن رفتند تو یکی از محله های شمال غرب رو به رشد و بعد به خاطر همین هم وضعشون بهتر شد.  لیلی با شوهرش تو دانشگاه اشنا شدند.  شوهر لیلی از همون منطقه ایه که لیلی اونجا بزرگ شده و الان پدر و مادرش همون جا زندگی می کنند. لیلی بهش نگفته که قبلا اونجا زندگی می کردن. چون دلش می خواد شوهرش فکر کنه، لیلی از اون خیلی سرتره. هر وقت هم میره خونه ی مادرشوهرش تن و بدنش می لرزه یه اشنا تو راه ببینه. به فامیل نزدیک هم سپرده حواسشون باشه و یهو وسط حرف زدن قضیه رو لو ندن.

 

تو زندگی های متاهلی ایرانی کمتر از انگشتان یک دستم، زندگی ای دیدم که به نظرم ارزش ازدواج و متاهل شدن رو داره. بقیه پراند از دو دو تا چهار تا کردن ها، ثابت کردن ها  سودجویی کردن ها،   من من کردن ها، منت گذاشتن ها و تشنج ها و .... دارم فکر می کنم وقتی پایه ی زندگی با اینجور سیاست ها بنا میشه. و خانواده ها به دخترها و پسرهاشون این قبیل سیاست ها رو یاد می دهند. انتظار بیشتر هم نمی شه داشت.  سیاست های داخل خانواده ای ما هم به همون اندازه ی سیاست های کشورمون، شرم آور و به درد نخورند.