یه دوستی داشتم که خیلی دلش می خواست دکتری بخونه، ولی متاسفانه نشد. علتش هم یکم سنش بود. حالا بیچاره سنشم زیاد نبود، همش ۳۱ سالش بود . ولی تو  اروپا این خیلی مهمه. اکثرا ۲۷ سالگی دیگه دکتراشون رو گرفتند.  مگر اینکه از لحاظ علمی و هوشی پرونده ی خیلی خاص و متمایزی داشته باشی که شرایط سنی رو تحت تاثیر قرار بده.  حالا بگذریم. این دکتری نخوندن، خیلی براش عقده شده بود.  عقده دقیقا به معنای عقده. و هر بار که در این باره حرف می زد، دل ادم ریش می شد. بهش می گفتم اصلا نمی فهمم یکی یه چیز رو اینقدر بخواد. من تو زندگیم یه چیزایی رو دلم خواسته، حالا یا رسیدم بهشون یا نه. ولی اگر نمی رسیدم هم دنیام کن فیکون نمی شد. فکر نکنم عقده می شد برام. مثلا همین الانم فکر نمی کنم، نداشتن چیزایی که دلم می خواسته خیلی عقده ی بزرگی برام شده باشه. اون به من می گفت تو به هر چی خواستی رسیدی، برای همینم اینو میگی. بعد یکم فکر کردم دیدم من واقعا تو زندگیم هیچ چیزی رو از ته اعماق دلم نخواستم. یعنی یه چیزی که اگر بهم بدند از خوشحالی بمیرم. یا فکر کنم با داشتن اون خیلی خوشبخت خواهم بود و یا به دست اوردن اون چیز زندگیم رو کن فیکون خواهد کرد. نمیدونم شاید برای اینه که من خیلی ادم سخت و بی روحی هستم مثلا؟ ولی گاهی فکر می کنم خوش به حال اونایی که فکر می کنند اگه یه چیز خاص رو به دست بیارند، زندگیشون از این رو به اون رو میشه. حس خوبی باید باشه. و انگیزه ی خوبی هم برای ادامه ی زندگی و تلاش.