فکر کنم فردا یا پس فردای روزی که این پست رو نوشتم بود که مبینا بهم ایمیل زد. نوشته بود که چند روزه خیلی یاد من میکنه و ای کاش فاصله مون کم بود و می تونست با گرفتن یک اتوبوس بیاد پیشم. یا من برم پیشش تا با هم بریم بستنی بخوریم. اضافه کرده بود که می گم بستنی چون تو خیلی دوست داری (من عاشق بستنی ایتالیایی ام).  آخر ایمیل هم نوشته بود که الان دارم مستی هایده رو گوش میدم ای کاش بودی و با هم می خوندیم. 

جریان اینه که من با اینکه صدام تعریفی نداره و کلا خارج می خونم، ولی عاشق خوندنم. مخصوصا تو حموم. و این دوست بیچاره ی منم مجبور بود صدای ... منو هر روز صبح تحمل کنه.  اکثرا هم صبح ها با هم می رفتیم سر کار و تو راه با هم می خوندیم. یادش به خیر.