آهنگی که در پست قبل گذاشتم رو گوش میدم و با خودم میجنگم که این آخرین باره گفته باشم. چون نمی توانم با این آهنگ روی کارم تمرکز کنم.  یک آن میروم در وبلاگ سیب و سرگشتگی. فقط  یک جمله است: نسرین ستوده آزاد شد.

از شدت هیجان دو دستم می نشینند روی قسمت پایین صورتم و همانطور که زل زده ام به صفحه ی وبلاگ سیب و سرگشتگی اشک هایم سرازیر می شوند. از پشت پرده ی اشک چیزی نمی بینم جز زنی که در اتاق ملاقات  نشسته است و با پسر کوچکش حرف می زند، شوخی می کند و از پشت شیشه دماغ کوچکش را می کشد و دخترکوچکی که درگوشه ی تصویر آرام آرام اشک میریزد. سپس دوربین ارام می رود روی چهره ی زنی که دستان دستبند زده اش را دور گردن همسرش حلقه کرده است. از سیاست هیچ نمی فهمم تنها می توانم بگویم نسرین جان آزادیت مبارک.