یه دوستی داشتم که تو دکترا کارش گیر کرده بود. نتیجه نمی داد. وقتی می دیدیش خیلی بهم ریخته و مضطرب بود. و همیشه التماس دعا داشت. خیلی نگرانش بودم و گاهی نمی دونستم باید چیکار کنم. وقتی دیدمش از کاراش بپرسم؟ نپرسم؟ یه بار که دیدمش و داشت در مورد مشکلاتش حرف می زد. ازش پرسیدم که جواب مقاله ات اومد؟ گفت نه. گفتم اصلا طبیعی نیست این زمان، حالا که اینقدر طول کشیده می خوای بگیر بفرست یه جای دیگه. گفت کدوم رو می گی؟ اون مقالم که چاپ شد. این یکی دیگه است. چشمام گشاد شد. این همه مدت در مورد گیر کردن کاراش حرف می زد ولی وقتی مشکلش حل شده بود و مقاله اش چاپ شده بود هیچی نگفت و حالا از مشکلات دیگه اش می گفت. در حالیکه من و باقی دوستاش کلی نگران وضعیتش بودیم.  نه اینکه ناراحت بشم که مشکلش حل شده ها نه. از این بابت واقعا خوشحال شدم. مشکلم اینه که چرا آدم ها فقط تو مشکلاتشون آدم رو شریک می کنند. وقتی مشکلشون حل می شه، هیچی نمی گند که ادم حداقل خیالش راحت بشه.

خواستم بگم این روزا حالم خوبه. آرومم، خوشحالم، راضیم. تمرکزمم بزنم به تخته یکم برگشته.  خلاصه ملالی نیست جز دوری شما  :)

 

پ. ن. ۱. این اهنگ تقدیم به شما 

پ. ن. ۲. بالاخره کیبوردم رو فارسی-انگلیسی کردم. دارم حال می کنم باهاش :)